بی پول در حد لالیگا !

فک کنید یه بازیه ...

بیاین تو کامنتای این پست خاطره تعریف کنیم ... خاطرهء بی پول ترین روز عمرمونو ! ... خدایی ضایع ام نیس ! ... قرار نیس اگه یکی از روزای زندگی سخت بی پول بودیم لاجرم مدام کوزت و کارتن خواب بوده باشیم که ! ... بلاخره ( به قول حمید ) مایه دار ترین آدمها هم ممکنه یه روز خاص پول نداشته باشن خب ...

خیلی از این دست خاطره ها دارم ولی نمی دونم چرا از صُب هیچچی یادم نمیاد ! ... بذارید فک کنم و یکی یکی بنویسم ببینم چن تا از مُهمّاش یادم میفته ... دیگه کم ما و کرم شما دیگه ! :

1- سالهای دبیرستان تقریبن همهء دوستام ویدئو داشتن جز ما ... کمبود عجیبی حس میکردم ... وختی زنگ تفریحا یا سر کلاس بچه ها راجع به فیلمایی که دیده بودن حرف می زدن عصبی می شدم ... لجم می گرفت ... دلم می خواست خفه شون کنم یا لااقل داد بزنم که خفه شید ... واسه جبران این کمبود خیلی فک کردم ... بهترین راهی که با عقل اون وختام بنظرم رسید خریدن مجله هفتگی سینما بود ... از اون به بعد راجع به فیلما می خوندم و تو بحثهای بچه ها طوری شرکت می کردم که انگار راس راسی فیلما رو دیدم !

2- یکی از بستگان سالی دو سه بار می رفتن ولایت ... بار اولی که پیشنهاد داد که تو نبودشون از خونه شون مراقبت کنم چون کار سخت و ضد حالی بود در ظاهر با اکراه اما توی دلم به عشق ویدئوشون با کلّه قبول کردم ... ولی وختی شب اول رفتم خونه شون هر چی گشتم خبری از ویدئو نبود ! ... نامردا جمعش کرده بودن گذاشته بودن تو کمد درشم قفل کرده بودن !

3- همون سالهای دبیرستان بود ... حسین دوستم بود و برادرم ... پنج دقیقه همو نمی دیدیم دق می کردیم ... سال تحصیلی تموم شد ... تابستون حسین مجبور شد واسه کار تو نونوایی بره رودهن ... هفته ای دو هفته ای یه نصفه روز همو می دیدیم ... از تلخ ترین دوره های زندگی م بود ... دلم می خواست پول داشتم بدم بهش که حسین نره اون دور دورا ولی نداشتم ...

4- خونوادهء من و حسین اهل سیزده بدر رفتن نبودن ... و ما لبریز بودیم از حسرت یه سیزده بدر واقعی عین آدمای یه کم پولدار ... از آخر اسفند تصمیم گرفتیم اون سال سیزده بدر با دوچرخه هامون بزنیم بیرون و لااقل عیش مردم رو تماشا کنیم ... زدیم بیرون نزدیکای ظهر ... رفتیم اون بالا مالاها ... خیلی دور ... اون سر تهران ... مردم داشتن میترکوندن از خوشی ... و ما عین سگ پا سوخته رکاب می زدیم زیر آفتاب ... دوچرخهء کورسی من تصادفی بود و تنه ش زده داشت ... تو یه دست انداز تو اتوبانی که الان اصلن نمی دونم کجا بود تنه ش دو تیکه شد ... پول کجا بود واسه وانت گرفتن ... نوبتی دوچرخهء کمر شکستهء منو کول می کردیم و می اومدیم ... پیاده با اون وضع اومدیم تا خونه ... وختی رسیدیم هوا تاریک بود و پاهای ما تاول زده ...

5- سالهای دانشکده هم سخت گذشت خیلی ... چندرغاز پول تو جیبی ماهیانه بزور به بلیط اتوبوس می رسید و قلیون های پشت سر هم ! ... نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای چن ورق بلیط تقلبی آوورد گذاشت جلومون به یک دهم قیمت ... وسوسه شدم ... قلیونهای بیشتر گولم زد ! ... خریدم ازش ... و هنوز که هنوزه استرس اون لحظه هایی که بلیط تقلبی میدادم دست راننده ها تنمو مور مور میکنه ... اگه فقط یه بار یکی شون می فهمید چی ؟! ...

6- همون سالای دانشکده یه روز که نمی دونم چرا عباس باهام نبود و تنها بودم تو میدون انقلاب جلو کیک خامه ای فروشی نبش میدون پاهام قفل شدن ... کیک خامه ای گذاشته بود پشت ویترین اندازه کلّهء من ! ... جیبامو گشتم چن صد تومنی داشتم ... حدسم نمی زدم گرونتر از مجموع دارایی من باشه ... ولی بود لامصصب ... با دهن آب افتاده دس خالی از مغازهه اومدم بیرون و از لجم تا آزادی پیاده راه رفتم و به زمین و زمان فحش دادم ! ... اون وختا سیگاری ام نبودم که لااقل باسن به باسن بکشم تخلیهء روانی شم ! ...  

7- همون سالا یه بار که نمی دونم واسه چه کاری با عباس رفته بودیم سمت سه راه جمهوری ... پشت ویترین یه ساعت فروشی که اون ساعت از روز تعطیل بود یه ساعت جی ژاک اسپرت خیلی ناز دیدیم و من عاشق و شیداش شدم ... زرد و مشکی بود با کلی عقربه و بند و بساط ... نمی دونم ما دو کله پوک چه فکری کردیم که قیمتشو حول و حوش هف هش تومن حدس زدیم همینجوری سر خود ! ... اومدیم و من یکی دو هفته خودمو جر دادم و پول جمع کردم و روز موعود رفتیم واسه خریدنش ... مغازهه باز بود ... رفتیم تو ... فروشندهه گفت قابل شما رو نداره ... 85 تومن ! ... قیافه هامون دیدنی بود !

8- سال دوم دبیرستان بعد از چن ماه ریاضت و پول جمع کردن بلاخره موفق شدم اون کتونی ریبوکی که دیوونه ش بودم رو بخرم ... چیز محشری بود بی پدر ... طوسی ابریشمی با خطای آبی نفتی ... شاهکاری بود واسه خودش ... همون اولین روزی که پوشیدمش موقع برگشتن از مدرسه تاکسی ای که سوارش بودم تصادف وحشتناکی کرد ... من جلو نشسته بودم ... سرنشینای عقب خونی مالی بودن طفلکا ... ولی من به طرز رقت اگیزی فقط به فکر کتونی ریبوکم بودم ... چون اگه پاره میشد تا مدتها لنگه شو خریدن محال بود ! 

9- خیلی بچچه بودم ... احتمالن دوم سوم دبستان ... عشق موتور داشتم از همون وختا ... یه روز که خسته و بیحال در حالی که کیفمو رو زمین می کشیدم از مدرسه برگشتم دیدم یه دونه از این موتور خیلی کوچولوها جلو در خونه مون پارک شده ... داشتم بال در می آووردم ... چون موتوره از حد معمول کوچیکتر بود تقریبن مطمئن بودم که بابا واسه من خریده ! ... نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم توی خونه ... ولی اوضاع غیر عادی بود ! ... بابا یه آقایی رو آوورده بود که الان یادم نیست بنّا بود یا تعمیرکار آبگرمکن یا حالا هر خر دیگه ای ... موتوره مال اون یارو بود ! ... تا یه هفته منهدم بودم ! ...     

10- و بلاخره مهمترین و تلخ ترینش ... سال هشتاد و دو ... جشن فارغ التحصیلی دانشکده ... همهء بچه ها بودن همراه با خونواده هاشون ... به اضافهء اساتید و کلی برنامه شاد و خاطره ساز بعنوان آخرین تصاویر یادگاری از اون چند سال زندگی ... لابد از اون کلاه منگوله دارا هم میدادن ... یه مبلغی باید میدادیم بابت هزینه های مراسم ... من نداشتم بدم ... زیاد نبود ولی واسه محسن باقرلوی سال هشتاد و دو خیلی بود ... دلم نمی خواست از خونه بگیرم ... خیلی ام زور زدم که جورش کنم ولی نشد ... نرفتم ... و حسرتش هنوز و همیشه ... تا ابد باهامه ...  -

/ 332 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
........

............

سهی

خیلی خوب نوشته بودید.بی تعارف میگم

فاطمه

سلام.بی پول ترین روز عمر من روزهای زیادی بوده که چندتاشو میگم: مثلا شب قبل از عروسیم.مثلا روزی که 3تا تلبکار اومدن در خونه و همه جا دنبالم بودن و تهدیدم می کردن . مثلا روزایی که شوهرم کراکی شده بود و دزدی می کرد و من فهمیدم و مجبور میشدم کار کنم و جبران خسارت کنم! مثلا روزایی که اون جهیزیه منو فروخت ! یا روزایی که تو کارخونه ی شیشه کار می کردم کناره کوره!!! یا روزایی که رییس کار خونه بهم پیشنهاد....داد وچون غرورمو روحمو بهش نفروختم 1ماه تو زمستون تو برف مجبورم میکرد شیشههای دود زده رو بشورم!!! یا روزایی که از کارخونه بیرون اومدمو پله های آپارتمان مردمو میشستم که یه بار یه خانم جونه سانتی مانتال از خونه اومد بیرونو بهم یه کیسه میوه دادو گفت تمیز تر کار کن سرمو بالا کردم دیدم منصوره همکلاسیم بود!کسی که از آشغال بودنش هر چی بگم کمه!! یا روزایی که برای طلاق غیابی به دادگاه میرفتم تک و تنها بی کس بی پول بودم هر بگه پروندم باید 17000تومن میدادم به دادگاه حقوقممم70000تومن بود بابامم میگفت زندگی خودته پول ندارم برو کار کن بده! یا روزی که قاضی بی ناموس گفت راه داره تا کارت زودتر تموم بشه!!! یا روزایی که 2 جا

بهار

با روزای بی پولی به روزم وبتون خیلی جالبه

سمیرا

همه اش يك طرف اون آخري جيگرمو كباب كرد محسن! راستش خودمم دوره دانشجويي مرفهي نداشتم و اغلب از اين شرايط پيش ميومد اما اين ديگه آخرش بود..خيلي دلم گرفت كه نتونستي بري جشن فارغ التحصيلي! گاش اون وقتها مي شناختمت بهت قرض ميدادم! اه لعنت به اين زندگي اصلا جشن بدون كرگدن مگه جشن بوده؟ كاش اقلا سال بعدش با ما ميومدي! عيب نداره اون جشن چايي كه سال 83 گرفتيم خودش يه پا فارغ التحصيي بود بلكم باشكوهتر محسن جان....بزرگ مرد

بهار

قطعا هممون در گذشته یه همچین روزهایی رو داشتیم ولی به نظرم نباید افسوس و حسرت روزهایی رو بخوری که گذشته .به قول عزیزی که می گفت به جای افسوس گذشته باید از اون به عنوان چراغ راه آینده استفاده کنی.

ارام

وای روزای سختیه روزای بی پولی روزی که بچه م هوس خرما کرده بود و بچه بزرگترم نذاشته بود ما بفهمیم روزی که با بچه ها رفته بودیم خیابون و حتی پول بلیط نداشتیم برگردیم روزی که یه مرغ میگرفتیم و در عرض یه ماه میخوردیم روزی که ماهی یه بار نمیتونستیم میوه بخریم روزی که شوهرم مریض بود و برای نداشتن هزینه عمل به سختی گریه کرد ........... درد بزرگیه وقتی میبینی پول تو جیبی یکی بیشتر از چند ملیون تو ماهه اونوقت ماها باید در حسرت داشتن یه زندگی معمولی بسوزیم درد بزرگیه وقتی میبینی یکی یه مانتو میخره چن ملیون یه کت و شلوار هم همینطور اونوقت ماها در حسرت داشتن یه لباس معمولی بسوزیم.... درد سختیه مثل درد زایمان....

انسیه آرزومندی

آقا چرا راه دور بریم اصلا؟همین دیروز نمایشگاه کتاب بودم خیلی از کتابامو به دلیل عدم پرداخت وجه از سوی سازمان بودجه(پدر گرامی)نتونستم بخرم.میگه این همه کتاب داری کدومشو خوندی که باز میری میخری؟پر بیراهم نمیگه ها.اما من میخواستم،نشد که بشه(اگه بدونین تولستوی و کافکا و مترلینگ و بقیه چه جور با حسرت نگاهم میکردن تا کتاباشانو بخرم!!!!!)

ماری

خیلی ظریف وجالب نوشته بودید موفق باشین بود

مستان

تولد کسی بود که دوسش داشتم یه گردنبند قلبی شکل داشتم که تنها طلای موجودم بود و یادگار مامانم پول نداشتم ،زنجیر طلامو فروختم و براش یه ادکلن خریدم.از قبلش میدونستم داریم جدا میشیم ولی بازم دلم رضا نبود برای تولدش چیزی نخرم.تا دوهفته بعد تولدش نتونستیم همو ببینیم روز دیدارمون همون روز جداییمون بود .کادوشو دادم و تمام مسیر امیر ابادو گریه کردم با یه قلب طلایی تو دستم که زنجیر نداشت