اینها بخشی از نظرات من است بیزحمت !

١- دین :

نمی خواهم جملهء معروف مارکس را قرقره کنم که دین افیون توده هاست ... ولی هرجور که نگاه می کنم می بینم خب واقعن هست ! ... عین باقی افیون ها رخوت و سستی می آورد و انفعال ... آدم دین مدار توسری خور علی الدوامی ست که همه چیز را دایورت می کند به عُقبا ... همهء کمی ها و کاستی و کژی ها را ... هر چیز چرندی که دین بگوید برایش عین این است که ماست سفید است و شب سیاه ... اصلن کاری ندارد که این را دین گفته یا مفسران و مجریان لجن مالی که به نام دین دنیای خودشان را آباد می کنند و زیر زیرکی به ریشش می خندند که البته در اصل قضیه خیلی هم توفیری ندارد ... کجای تاریخ دین و منادیان و مجریانش صلح و آرامش و پیشرفت برای بشر به ارمغان آورده اند ؟ ... از کلیسای قرون وسطی بگیر تا بیا تا امروز و تا فردا ... حالا هی دین مدار قصهء ما بنشیند سر خودش را گول بمالد که دین به ذات خود ندارد عیبی و هر عیب که هست از دینداری ماست و از این خزعبلات ... اصلن این چه ظرفی ست که مظروفش قابلیت همه جور گند بالا آوردن را دارد ؟ ... کجای تاریخ را سراغ دارید که دین در خدمت ساختار قدرت نبوده باشد و موس موس حاکمان قدر قدرت الدنگ را نکرده باشد به قیمت تباه کردن حق و حقوق عوام کالانعام جامعه ؟ ... یعنی اگر پیمودن راه فلاح بدون آویزان شدن به دین ممکن نباشد آنوخت تکلیف این همه آدمیزادی که در طول قرون و اعصار گوشه و کنار این دنیای درندشت واسه خودش دنیا آمده و بی دین ( یعنی بدون دین ! ) زندگی کرده و مرده اند چی می شود ؟ ... یعنی الان ما چشممان از آنها که ذکرشان رفت سیاه تر است و تخم دو زرده کرده ایم و موقع دمیده شده سور صفمان از صفشان جداست ؟ ... اصلن این چه نسخهء رستگاری ای ست که باید صد و بیست و چهار هزار طبیب برای خواندن دستخطش و شیرفهم کردنمان ما را با فشار و انواع عماله یاری بدهند و تازه دست آخر هم همان بشر لفی خسری باشیم که بودیم ! ... حرف زیاد است در این باب ... بگذریم بهتر است ...

٢- اسلام :

گیرم که این آخرین تحفهء آسمانی ، عرب جاهلیت را یکی دو پله از جهلش بالا کشیده باشد که مثلن جای اینکه بدوی بجنگد و عرب همسایه اش را بدرد به این افتخار نائل شود که در صفوف به هم پیوستهء یک سپاه سازماندهی شده شمشیر عربی اش را در هوا بچرخاند و همان کارهای قبل از مدرن شدنش را انجام بدهد ! که البته این چرخاندن اجر معنوی هم دارد در راستای منافع حاکمان بالاسری ش و خب آنها هم محبتش را تلافی می کنند اینطوری که اگر در نبرد زرتش درآمد هم شهید محسوب می شود و یک قواره دو نبش از بهشت را می زنند به نامش و تازه زنش را هم عقد یا صیغه می کنند که یکوخت خدای نکرده اسلام به خطر نیفتد ! ... خب که چی ؟ ... یعنی واقعن الان از منی که ٣۴ بهار از سرم گذشته انتظار دارید که بابت مسلمانی ارثی و ژنتیکی ام ذوق زده شوم و افتخار کنم که اجدادم به زور شمشیر عرب های ملخ خور اسلام آورده اند ؟ ... که حالا مجبور باشم به این قانع شوم که چون زبان اسلام عربی ست لذا من فارسی زبان از درک کاملش عاجزم و عینهو آش کشک خاله همین است که هست و باید برای کانکت شدن به عالم بالا دست به دامن یک عده شیپیشوی متحجر الدنگ بشوم که بزرگترین افتخارشان تسلط به زبان عربی ست ... البته اگر چنین هم نمیشد توفیر چندانی نداشت چون بلاخره زرتشت هم بالا برود پایین بیاید بلاخره یک دین است دیگر ! ... ولی خب از آنجایی که لا اکراه فی الدین لذا اسلام کللن چیز دیگری ست که چون امثال من قدر و قیمت مشرف شدن به ساحتش را نمی فهمند همان بهتر که اگر هوس خروج از شعاع انوار مشعشع و نورانی اش را کردند این دنیا گردنشان را بزنیم و آن دنیا هم گردنشان را با یک زاویهء ١۶۵ درجه بکنیم توی ماتحتشان ! ... البته نا امید شیطان مادر فلان است چرا که در روز حشر انواع و اقسام شفاعت ها در مدلها و سایز های مختلف موجود است ! که یکی ش هم شفاعت عربی بلد هاست همی عربی نفهم های نفهم و مغبون را بسی زیاد ! ... اصلن باز هم بگذریم ! ... 

***

موارد ٣ تا ٧ را هم بی خیال می شویم به چهار دلیل ! ... اول اینکه خوابمان می آید در حد سگ اصحاب کهف ! ... دوم اینکه این روزها خیلی رو مود وراجی نیستیم ... سوم اینکه عقایدمان در باب این موارد هم به نوعی در دو مورد ذکر شده مستتر است برای آنان که چشم بصیرت دارند ! و حوصله نداریم با کسی سر این مسائل حتی مجازن گلاویز بشویم که اصلن ارزشش را ندارد ! ... و چهارم اینکه عشقمان می کشد !!

/ 146 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتاب

من می توانم خداوند را دوست بدارم زیرا به من آزادی ِ آن را داده که انکارش کنم ... ______ "رابیندرانات تاگور "

مجیدحمید

اول گفتی: "خب من میگم هست ... اعتقادم دارم به وجودش ..." و بعد در ادامه: "حالا خدا یا هر اسم دیگه ای ... ولی یه چیزی هست بلاخره ..." همین "ادامه" کار را خراب میکنه... محسن قبول کن که پایه های باورمون لقه .... به زبون ما عمرانیا، فونداسیون و ستونهای باورهامون مشکل داره... حالا خدا یا هر اسم دیگه" ..... "یه چیزی هست بالاخره..." میبینی این جور حرف زدن قاطعیت توش نیست... من تو را نمی گم باور کن خودم را میگم فکر هم نکنی که دارم تعارف می کنم واسه اینکه تو ناراحت نشی اینها همون حرفهاییه که توی پست مبعثم نوشتم، عرضم اینه که من فونداسیون باورهام مشکل داره ستونهاش ضعیفه ... لاغره... اگه محکم بود توی دو راهی های زندگی سر خودم را با هزار تا کلاه نمی پوشوندم و خدا را به رییس و دو ریال اضافه کاری و خوشایند و بدآیند این و اون نمیفروختیم... محسن اول و آخر همه خودم... خدام را به همه چی میفروشم... خوب خدایی که این باشه، نشون از همون اعتقاد نیم بند داره نه قاطع ... نه محکم ... نه اونقدر قوی که بشه روش ساختمون زندگی را بنا کنی. خوب از این اعترافات بگذریم، اما اگه حال شنید

مهتاب

کودکان از تیرگی عبوس معبد بیرون می دوند تا خاک بازی کنند ... خداوند , بازی ِ آنان را تماشا می کند و روحانی درون معبد را از یاد می برد ... ______ " رابیند رانات تاگور "

.

.

سلام

.

.

سیروس

جالبه چشم درد گرفتم فقط[هیپنوتیزم][نیشخند]

میثمک

وجود خدا و ائمه برای من یکی ثابت شده! خدا رو کاملا حس کردم وقتی بهش نزدیک شدم. نزدیک شدن هم به عبادت و نماز و روزه نیست.. به چیزهای دیگه ای بیشتر مربوط میشه. اما وقتی ازش دو شی دیگه حسش نمی کنی