راهتو کج کن تا گم نشی اخوی ...

صبح جایی کار دارم که به مسیر هر روزهء سرویسم نمی خورد ... بچچه ها هم نیستند ... تنها هستم با محسن باقرلو ... آفتاب است و نسیمباد ... یعنی خنک اما شدید اما نوازشگر ... از آن هواهای دونفرهء توپ ! ... از آنها که اگر مو نداشته باشی که نسیمباد عینهو گندمزار به همش بریزد و دوباره مرتبش کند نصف عیشش می پرد ! ... خیابانها هم به طرز مشکوکی خلوت است ... گاز می دهم و خیابان به خیابان می پیچم دمبال نسیمباد ... شاید هم او دمبال من ... قبل تر ها دو سال مسیر هر روزم بود ولی چند ماهی می شود که دیگر از این مسیر نیامده ام و حالا حس می کنم اولین بار است که این خیابانها و خانه ها و مغازه ها را به عمرم می بینم ... یک حس غریبی دارد که بدجور کیفور می کند روح روزمرهء غبارآلود آدم را ... معجونی از ترس گم شدن و لذت کشف و شهود است ... همین دیگر ... بیشتر از این هم نمی شود توضیحش داد ! 

/ 64 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسی ته تغاری

دانشجو که بودم یه مسیری رو هر روز میرفتم و کلا رفت و آمدم تو اون خیابون معنی میشد اولین بار که بعد از تموم شدن درسم رفتم به اونجا شاید 7 یا 8 ماه بعد بود دقیقا همین حسی که گفتی رو داشتم

من و من

اوا مگه مهمون اومد لباستو عوض کردی؟!

گارسیا

چقدر تو درگیر روزمرگی هستی...یعنی هممون هستیم اما وقتی میام اینجا تو ذوق میخوره این روزمرگی!..نمیدونم، دلم میگیره یه جورایی

پرند

دلم رنگ "ز...ن...د...گ...ی" گرفت وقتی این‌جا رو باز کردم...

واحه

تا به حال تجربهء چنین حسی را نداشته ام... از هرجایی که رفته ام بعدها با دلخوشی و لذت از خیابانهایش نگذشته ام!

نسرین

خوب من الان نفسم بند اومده که اینجا باز رونق سابقش رو پیدا کرده. یه دیقه بشینم یه چندتا نفس عمیق بکشم تا حالم سر جاش بیاد بعد بخونم. هر روز با نا امیدی اینجا رو باز می کردم. امروز هم همین طور اما تا با این تصویر رو به رو شدم کلی ذوق کردم.

نسرین

می فهمم و درک می کنم که چی میگید.

غزل خونه

همین؟ چه باحال. با این که کم بود و چیز خاصی نبود، خوب بود و این خوب است...