بازگشت عکسداستان ...

آنچه بر عکسداستان گذشت ، گذشته ... در موردش مفصل حرف زدیم همان وختها ... حتی بیشتر از مفصل ! ... مهمتر از اتفاقاتی که رخ داد بنظر من این است که ما چند تا دوست بودیم که ایدهء قشنگ محسن را گذاشتیم وسط و مثل بازیکنان یک تیم فوتبال دورش حلقهء اتحاد زدیم و شروعش کردیم ...

و به گواه خیلی ها در همان مدت زمان کوتاه عکسداستان وبلاگ محبوبی شد ... کلبهء چوبی قشنگی شد وسط جنگل سیمانی روزمرگی ها ... که توش جمع می شدیم و دور تا دور یک شومینهء هیزمی می نشستیم قصه می گفتیم و به قصه های هم گوش میدادیم و با زل زدن به یک تصویر ده ها ایده و داستان از توی پیله های ذهن هایمان پروانه می شد و به پرواز در می آمد ... پروانه هایی بیحد متفاوت و رنگ به رنگ اما بیحد زیبا و قشنگ ... من در این مدت از خیلی از بچچه ها شنیده ام که در روزهای ( هرچند کوتاه ) اوج این وبلاگ ، شدیدن خاطرخواه اتمسفر و فضایش بوده اند و خب فکر می کنم خیلی حیف است در این برهوتِ جمود ، همچین کلبه ای را از دست بدهیم ...

لذا می خواهم همینجا از همهء آنهایی که آمد و رفت داشتند به این کلبه و دوستان جدیدتری که شاید خیلی آشنا نباشند با فضای این ( تصویر قصه خانه ) ، خواهش کنم که باز دور هم جمع بشویم و قصه بگوئیم و قصه بشنفیم ... از همین پست امروزش شروع می کنیم پس ... پیش پیش ممنون از همه ...

***
پی توضیح نوشت :

این پست رو برای تولد عکسداستان نوشته بودم ... فکر می کنم دوستان جدید جواب سوالات احتمالی شون رو بتونن توش پیدا کنن ...

/ 157 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تیشتریا

ما فک کردیم اینجا چت تعطیله دیشب خوابیبدیم. ولی تطیل نبوده گویا[نیشخند] سلام و برای احتمالا 2روز خدافظ[لبخند][گل]

lilita

[لبخند] روز به خیر

کرگدن

روز شما هم بخیر ... داستان مینیمال تون تو عکسداستان خیلی خوب بود ... مرسی ...

صدف

سلام جناب محسن خان. [لبخند]

0

0

صدف

من از صبح دارم خودمو میکشم ولی من هرکاری میکنم این عکسداستان بالا نمیاد.

کرگدن

ما آپدیت میباشیم ها هیشکی بانو !