پشمکِ نوستالژیک نصفه شب !

این جناب پشمک را الان که داشتیم از خانهء محسن و ایرن بر می گشتیم خریدیم !

یادش بخیر بچچگی ها و دنیای کوچک و رنگی اش ...

***

پی صادقانه نوشت ! :

بین خودمان بماند ولی اعتراف میکنم همانطور که قبلن خدمتتان عرض کرده بودم بچچگی های من توی شهر کوچکی در اطراف زنجان گذشت که توش اصلن خبری از این قرتی بازیها نبود ! ... آن سالها پشمک و بلال خوردن ما محدود میشد به سالی یکبار تابستانها که می آمدیم تهران ! ... شبهای فراموش نشدنی و مقدسی که دختر عمه ام دسته جمعی ما را می برد شهر بازی ... پشمک و بلال و هیجان و قهقهه های بی دریغ ... به اضافه آن موشهای مقوایی قرقره ای که نخ اش را که می کشیدی و می گذاشتی روی آسفالت عینهو یک موش واقعی شروع میکرد به جزبلا زدن ! ... جددن یادش بخیر ... حالا دختر عمه خودش عروس و داماد و نوه دارد و سالی یکبار عیدها همدیگر را می بینیم  ... و نمی دانم اصلن حوصله دارد نوه اش را تا پارک بغل خانه شان ببرد یا نه ... چه بد ... چه حیف ...

***  

پی تولد جوانمرد نوشت ! :

امروز تولد احسان جوانمرد بوده ... دروغ چرا ... یادم نبود ... الان که کامنتش را خواندم دلم گرفت عین دل خودش ... نازنینی کمیابی ست این بچچه ... تولدت مبارک پسر ... تولدت مبارک احسان عزیزم ...

/ 60 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من و من

تولد احسان جوانمرد مبارک. من یکی که عاشق قلمشم هر چند یادم نمیاد تا حالا براش کامنت گذاشته باشم...

پاییز بلند

55 دروووووووووووووووووووووووووووووووود همین هله هوله ها رو میخوری که شدی این [نیشخند] بچه یکم رژیم بگیر, خجالت نمیکشی 2 نصفه شب بلند شدی پشمک میخوری لاغر مردنی؟!![منتظر]

سمیرا

پشمک!...خاطره...خوش به حالت!

n

نوید

کاش هنوز هم بچگی بلد بودیم میکردیم. یعنی شوق [گل]

غزل خونه

واقعا نازنینه این احسان با این ریش قشنگش. راستی احسان رو بدون این نوع ریش دیدی تا حالا؟ آدم فکر میکنه مادرزادی اینطوری بوده...