غمگین ترین صورتِ شاد ...

نمی خواهم جانماز ( نداشته ام را ) آب بکشم یا ادای آدمهای حساس و انساندوست و رئوف را در بیاورم و بگویم که تمام طول عروسی دیشب را داشتم به این موضوع فکر میکردم و عروسی کوفتم شد و الخ ، ولی خدا شاهد است هر وخت که آن دخترک زیبای موبور خدمتکار با آن کفش پاشنه بلند ارزان و مانتوی چسبان و آرایش غلیظ ناشیانه و دستبند ها و انگشترهای بدلی فراوانش می آمد سر میزها و با لبخندی مصنوعی سعی میکرد قیافه آدمهای شاد را به خودش بگیرد جگرم آتش میگرفت از غم وحشتناکی که ته چشمان رنگی اش موج میزد ...

به این فکر میکردم که لابد این بزک دوزک ناشیانه سفارش مدیر باغ است برای اینکه ویترین مجموعه اش مهمان پسند تر باشد ... به این فکرمیکردم که لابد دخترک سوگلی مدیر باغ است و چه تلخ است سوگلی بودن در این بیابان دور افتاده از شهر که صدا به صدا نمیرسد ... به این فکر میکردم که اینجا چکار می کند اصلن ، در این باغ داغون و متروک با آن روزهای کشدار و سوت و کور و شبهای شلوغ و سرسام آور و بی حد خسته کننده اش ... به این فکر میکردم که دخترک هر چقدر هم انسان باشد و خودش را قانع کند که شوربختی اش دخلی به شادی آدمهای سرخوش این مهمانی ندارد باز نمی تواند از ما متنفر نباشد و با حرص و بغض و کینه نگاهمان نکند این وخت شبی ... به این فکر میکردم که ساعت یک نصفه شب است و مهمانی هنوز ادامه دارد و خانهء احتمالن محقر دخترک کجای این شهر درندشت بی در و پیکر لعنتی ست و طفلک کی می رسد پیش همسر و احتمالن کودک از گریه خوابش برده اش ... به این فکر میکردم که احساس دخترک به این گلّه مردان قهقهه زن و مست که تا لایعقل شدن فاصله ای ندارند و این دختران و زنان هفتاد قلم مالیدهء نیمه عریان و عشوه گر و خرامانِ طاووس نشان چیست الان ... دقیقن الان ... در اوج خستگی مشهودش ...

/ 66 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجیدحمید

راستش معمولا عروسی نمیرم. اما توی ناهارهای بعد از مجالس ختم که گه گاه رفتم، همش ذهنم به همین چیزهایی که الان وصف کردی گرم بوده. همش به خدمه پذیرایی فکر کردم و اینکه اونها به جای رحمتی که باید نثار مرده کنند تنها نفرینی دارند که نثار ما کنند مایی که بعد از تمام شدن نهارمون قد یک سال غذای همه اون خدمه از روی میزهامون غذا میره توی سطل آشغال و ...

زهرا

چرا اینقدر منفی شاید از بابت مزدی که میگرد انقدر شاد به خانه میرود که شما حتی یکبار در زندگیتان تجربه اش نکرده اید انهمه شادی را همه باهم..........

سمیرا

چقدر هم بد نگاه می کنند به مهمانان عروسی...و چه دردناک

.

.

نینا

عجب شاعری در حلقه مریدان خود داری به نام کیا مهر باستانی اینو از کدوم دکون عطاری پیدا کردی تو راه طالقان همی نالان به در شد

علی

یه " آه " گنده کشیدم ... فقط همین!![ناراحت]

الناز

یه عالمه جای دیگه یه عالمه از این نگاهای داغون خیره موندن بهمون اما برای این یه عالمه ها تک و توک میتونی آدم پیدا کنی که ترجمه کنه نگاه و بغض و درد و نفس و قدمهاشونو .

معین

این افکاری که می آیند واقعی هستند .این آنچه است که بر آنان که فکر میکنند میگذرد .

غزل خونه

آخر شام که داشتن ظرفا رو جمع میکردن یه لحظه منم یه همچین فکرایی به سرم زد...