تولد عکسداستان ...

محسن یک وبلاگ جدید زده به اسم عکسداستان ... یک چیزی تو مایه های همان وبلاگ فتو هایکو که هیچوخت قسمت نشد برای هیچکدام از عکسهایش طرح کامنت بگذارم !

زیر عکسداستان هم نوشته :

دریچه ها...دریچه هایی متفاوت...اتفاقاتی که رخ می دهد و اتفاقاتی که رخ نمی دهد...شاید خیال...شاید حقیقت..زندگی این است...داستان زندگی این است...و چه تفاوت های شگفت آوریست میان دریچه هایی که از آن به زندگی مینگریم...از فوتو هایکو تقلید کردیم..شاید حتی تکراری باشیم...هر عکس یک داستان..تا آنجا که می توان کوتاه تر...

..........................................................

خودش که خوب و مختصر و مفید گفته ولی اجازه بدهید من هم همانها را با زبان کرگدنی خودم بگویم ... قرار است هر پست یک عکس بگذارد و بچه ها در مورد آن عکس یک داستان مینی مال بنویسند ... هر چه کوتاه تر بهتر ... اما نه شعر و طرح و هایکو ... کاملن داستان ... یا لااقل یک چیزی که بشود با معیارهای نه چندان حرفه ای هم اسمش را داستان گذاشت ... من که خیلی خوشم آمد ... کار جالبی ست ... جددن ذهن را باز می کند از یک تصویر داستان ساختن ... خواندن برداشت های متفاوت آدمها و ذهن های مختلف از یک تصویر یکسان باید خیلی مزه بدهد قاعدتن ... انگار که فیلمنامهء یک سکانس را چند تا کارگردان مختلف بسازند و بعد بنشینی به تماشای نتیجه ... افتخار انتخاب اولین عکس هم نصیب ما شد که مرسی ! ... قرار است وبلاگ مال محسن تنها نباشد ... یعنی یکجور کار جمعی ست در واقع ... هر کس دوست داشت می تواند برایش عکس ایمیل کند ... امیدوارم هم خود محسن حس ادامه اش را داشته باشد و هم با استقبال شما چیز خوبی از آب در بیاید ...

پی نوشت :

اول قرار بود نظرات پستها تاییدی باشد تا با خواندن داستان های دیگران ذهن بسته نشود تا زمان انتشار عکس و پست بعدی که زیر همان عکس قبلی اضافه شوند اما از آنجایی که املای نانوشته غلط ندارد در همان دومین داستان ارسالی قضیه به مشکل برخورد ... یعنی چون فرستنده نتیجه را نمی بیند و کامنت ها هم عمومن طولانی هستند ممکن است نصفه نیمه سند شوند ... لذا اگر دوست دارید ذهنتان بسته نشود اول داستانتان را بنویسید و بفرستید ، بعد کامنتهای دیگران را بخوانید !

/ 54 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

نه دادا! آخه می دونی...الآن اینجا ساعت 1و نیم نصف شبه...منم یه خرده یه جاییم خل شده امشب.... به قول فرهنگستان زبان آلت پریش شدم.... ساعت انلاینیمون دیگه به هم نمی خوره....وگرنه من همیشه پای ثابت چت کامنتی ام

آرش حیدرزاده

دلم برات تنگ شده مثل سوراخ مقعد ٍ یه نوزاد سه روزه اما تو هی با طعنه هات بهم می گی : سوراختو ببر بذار تو موزه! رنگ نگات عوض شده ، چه کار ی کردی باخودت عزیزم؟ چرا میگی : سوراخ فقط یه فرصته ! راه بیرون رفتن باد و گوزه؟ اما من از رو نمی رم هیچی رو بیرون نمیدم تا اینکه جرواجر بشم فقط به عشق این که تو بمونی و اون سوزنت منو به هم بدوزه .

حمید

[قهقهه][قهقهه][قهقهه] این کامنتگاه تو هم داستانیه ها!

آرش

نظر به استقبال خوانندگان می تواند ادامه یابد....

عبوری

چه شاعرای نوپا وصاحب سبکی دروبلاگ شمابه منصه ظهورمی رسندجناب کرگدن [تعجب]...خداوندهدایتشان کناد..آمین [افسوس]

دوست

قبلا بهتر بودی جناب کرگدن

یوتاب

سخته جناب کرگدن خیلی کار سختیه اما کار ناب و خوبیه بین اون همه کامنت حتما یکی دو تاش عالی میشه همین یعنی فراهم کردن بستر روی اوری به داستان نویسی برای علاقه مندان!

مینا

خیلی ایده جالبیه این عکسداستان ...خوشمون اومد :)