برخورد نزدیک از نوع اول و دوم و سوم !

سمیرای عزیز ما را به یک بازی وبلاگی دعوت کرده که بیشتر سوال است تا بازی ! ... با این مضمون که : اولین بار کی با کامپیوتر و اینترنت و وبلاگ آشنا شدید ؟ چی شد که وبلاگ راه انداختید و ... ؟

( این همان کامپیوتر خدابیامرز است ! ... یادش بخیر این تیشرتم را خیلی دوست داشتم ! ... آن موقع فک میکنم 75 شش کیلو وزن داشتم !! )

کامپیوتر :

سال ٧٧ مجید ( برادر کوچکترم ) با اولین حقوقش ( شاید هم دومی یا سومی ! ) یک فروند کامپیوتر پنتیوم II دست دوم رنگ و رو رفته از همکارش خرید ... عصر آن روزی که با ذوق و شوق رفتیم و جناب کامپیوتر را از یک جایی بین رسالت و تهرانپارس آوردیم هنوز خوب یادم هست ... فرداش که نصب و راه اندازی ش کردیم حس خیلی جالبی بود ... اعتراف می کنم که دو سه روز طول کشید تا به کار کردن با موس عادت کنم ! ... اوائل موس را که حرکت میدادم این فلش شیمپلش فرتی از صفحه مانیتور خارج میشد و می رفت قاطی باقالی ها ! ... بعد من هول میکردم که نکند کللن گم شود فلش مذکور و بدبخت و خاک توسّر بشویم ! ... ابی پسرخاله کوچکم که قبل از ما کامپیوتر دار شده بودند روز دوم سوم آمد و از صمیم قلب ! سعی کرد نکات اولیه این پدیدهء نوظهور را به ما یاد بدهد ! ... یادش بخیر ...

اینترنت :

همان سال ها خانهء جواد پسرخاله اینا بود که برای اولین بار چشممان به این دریچه باز شد ... ایمیل و مسنجر و سایت های اخلاقی و غیر اخلاقی ! ... ساعتها می نشستم پای دست جواد و عین شاگرد شوفرها چم و خم رانندگی با این وسیله نقلیهء جدید و عجیب غریب را آموزش می گرفتم ! ... بعد هم دانشگاه و سایت اینترنت فکستنی اش که معبد مقدسی محسوب میشد برای من که از همان عنفوان جوانی استعداد شگرفی در معتاد به نت شدن داشتم ! ... وختی غلظت عملمان بالا رفت دیدم دیگر سایت داغون دانشکده با آن چند تا کامپیوتر زپرتی اش کفاف این حد از اعتیاد را نمی دهد ! ... لذا رفتم و عضو کتابخانه مرکزی دانشگاه شدم ولی در کل پنج سال دانشجویی حتی یک کتاب هم امانت نگرفتم ! ولی عوضش تا دلتان بخواهد توی سایت عریض و طویل اینترنتش پلاس بودم ! ... می گویم پلاس چون واقعن آخر شب مستخدم با این جارو دسته دراز ها بیرونم میکرد !

وبلاگ :

سال 79 ... این یکی هم کار استعمار پیر ، جواد پسرخاله بود که خودش آن سالها وبلاگ یار دبستانی را ساخته بود و جسته گریخته توش می نوشت ... انقدر گیر داد که آخر انداختمان توی هچلی که ده سال است گیرش هستیم ! ... یادم می آید که خیلی در مقابل اصرارهای جواد مقاومت کردم تا اینکه یک شب که با بر و بچ جمع شده بودیم خانهء خاله اینا ، جواد سه پیچ شد که امشب دیگر راه گریزی نداری و دیگه ..... ی ! ... این شد که انتخاب اسم فارسی و اینگیلیسی وبلاگمان خیلی هول هولکی شد ... کرگدن را از آن جمله معروف منتسب به بودا که می گوید چونان کرگدن تنها سفر خواهم کرد گرفتم که خیلی دوستش داشتم ... برای اسم لاتین ، پرشین بلاگ کرگدن را قبول نکرد چون قبلن ساخته شده بود ... لذا با عباس کللی همفکری کردیم و آخر گذاشتیم ololon ! ... اولولون ! ... وجه تسمیه اش هم شیرین زبانی علی برادر عباس بود که آنموقع گمانم دو سه سالش بود و وختی پای بساط قلیان ما می نشست با همان زبان شیرین کودکانه اش به قلیون می گفت اولولون ! ...

***

پی توضیح نوشت :

من کسی را به این بازیسوال ! دعوت نمی کنم ولی هر کی دوست داشت ، همینجا توی کامنتها هم بنویسد خوب است و مرسی ... بنویسید ... می خوانیم و حال می کنیم و ایضن خاطره بازی !  

***

پی لینک نوشت :

- عشق را عشق است ... بلاخره یک پست آفتابی از مریم ترین بانو !

- شیمپلنامه ! - در باب زلزله ! ... طنز خوبی از ابر چند ضلعی جان !   

/ 96 نظر / 50 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کیامهر

ما منتظریم آقا بی زحمت در ساعات اداری در دسترس باشید ضمنا شاید یک بنده خدایی بخواهد بیاید دستبوس

کرگدن

[خجالت]

هان؟

ما هم بچه بودیم کاکژیوتر دار شدیم!

حکایه

هيچ خاطره اي شبيه هم نيست[گل]

بابالنگدراز پنج‌فوتی

من دقیقا دو ساله کامپیوتر دارم دو سالم هست که با اینترنت آشنایی دارم حدودا یک سال و ده ماهه با وبلاگ سر و کار دارم تمام خم و چم نت رو گشتم و تا حدودی حتی کدنویسی اچ‌تی‌ام‌ال رو یاد گرفتم...کم البته[گل]

.

.

پریشان

من با کامپوتر سال اول راهنمایی آشنا شدم که میشه سال 75. از اونا که کیسش زیرش بود و یه شیشه دودی روش بود و از اون فلاپی بزرگا میخورد..هنوز 1.4 ها خیلی روتین نبود.سیستمش داس بود من یاد گرفته بودم یه برنامه ای بنویسم که نتیجش چرخیدن یه سری ستاره دور هم بود.ولی با اینترنت خیلی دیر اشنا شدم.سال 81 که یک سال بود دانشجو بودم و به بچه های سوم دبیرستانی برنامه نویسی درس میدادم .اونا همه اینترنت داشتن و مدام واسه هم ایمیل میفرستادن و جت میکردن و بنده بی اطلاع بودم از این تکنولوژی.اولین باری که اسم وبلاگ رو شنیدم تو شب شعر دانشکده بود که وبلاگای برتر رو معرفی کردن و کرگدن جز اونا بود.فکر میکردم وبلاگرایه جور ژورنالیستن و کار مهمی دارن...این قصه من بود تا حالا که روزی 12 ساعت پای نت ام و چشم بسته کامپوتراسمبل میکنم...

طلیعه

كلي خنديدم اين آخر شبي [نیشخند]

دل آرام

من سال 73اولین بار بابایی برام خرید . فلاپی بزرگ ها را نداشت خیلی با کلاس بود آن موقع !! همین فلاپی ها را می خورد . بعد هم تابستان رفتم برنامه نویسی داس یاد گرفتم 4دبستان بودم . هرکس می فهمید کامپیوتر دارم می آمد خانه مان ببینه !!! وبلاگ خیلی وقته که می خواهم بنویسم ولی مشغله ام خیلی زیاد بوده . حدود سال 79فهمیدم اینترنت وجود داره ولی تا81که رفتم دانشگاه زیاد نمی رفتم بچرخم تو وب. الان هم رشته تحصیلی ام من را انداخته تو اینترنت بدجور . از صبح تا شب مجبورم دنبال مطلب باشم و بخوانم و بسازم و حسابی گیر اینترنت افتادم.

غزل خونه

والله من چون یادم نیست نیم ساعت پیش شام چی خوردم لذا به جای نوشتن بیشتر توجه میکنم!!!