از خودت که عقب بروی می بینی ...

عصرها موقع برگشتن از شرکت وختهایی که تنها هستم یکریز نگاه میکنم و فکر می کنم ... به همه چیز ... بیشتر به چیزهایی که جلوی چشمم باشد ... مسافرها ... راننده ها ... عابرها و مغازه دارها ... زن و مرد ... پیر و جوان ... خوشگل و زشت ... و هر کدام سرگرم کاری و درنگی و نگاهی ... تماشای مردم کللن جالب است ... چون مسیرم همیشه ثابت است یکوختهایی آدمهایی را می بینم که قبلن هم دیده ام ... و طبیعتن بسامد این آدمهای تکراری هر چه به محل خودمان نزدیکتر میشوم بیشتر می شود ... آدمهای تکراری با کارهای تکراری ... با لباسها و لبخندهای تکراری ... انگار که مجسمه باشند ... عینهو مجسمهء مردی که سالهاست دارد با اژدها میجنگد وسط میدان حُر و خسته نمی شود ... همانطور که اژدها خسته نمیشود ... اصلن کی دیده تا حالا که اژدها خسته شود ؟ ... و درست لحظه ای که می خواهم شروع کنم توی ذهنم دل بسوزانم برای این همه تکرار ... یادم می افتد که خودم هم جزئی از این همه ام ... بعد هیکلم میشود چشم ... میشود مردمک ... و از خودم عقب می روم و می شوم یک ناظر دیگر ... یک محسن باقرلوی دیگر که دارد با دققت مرد سی و پنج سالهء کچل و چاق سیگار بدستی را تماشا می کند که در یک ترافیک تکراری توی یک تاکسی تکراری با یک موسیقی تکراری از یک مسیر تکراری بر میگردد سمت خانه ای تکراری ...

***

پی لینک نوشت :

- پست دیدنی : کچل کچل کلاچه !

- پست خواندنی : شاهکار است این مطلب کیامهر و ایضن اعلامیه ترحیم کرگدن !

- پست بازی کردنی : بازی هیشکی بودن !

/ 63 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم ترین

ریدم دهن زنت!!!!!!!!!!

مریم ترین

[قهقهه]

مریم ترین

به جان خورم و خودت...کامنتمو پاک کنی...کشتمت!

بی تا

پریشب خواب دیدم سی و یک ساله ای و مردی...عباس به من و رعنا خبر میده...با آژانس میایم خونه تون...با عباس انقدر گریه کردیم که صبح گلوم زخم شده بود....خوبی حالا؟؟ هرچی بوده که به خیر گذشته چون خیلی وقته سی و یک سالگی رو رد کردی.

lilita

منم هیشه فکر میکنم کاش نامریی میشدم و هی آدما نگاه میکردم. آی حال میده..آی میچسبه[پلک] ولی جون شوما گفتی همه ی هیکلتون میشه چشم جا خوردما. وووووووووی تصور کن اونهمه چشمو[نیشخند]

علی ای همای رحمت

علی ای همای رحمت ای تحفه بهمن 57 بر تو و جد تو لعنت تو چه تحفه ای خدا را ای سراپا رنج و زحمت شب و رو ز می کشیم زحمت تو می آیی می بری راحت برو ای گدای مسکین در خانه علی زن اگه دوست داری بمیری یا حکم اعدام بگیری علی اولش گدا بود توی حوزه علمیه درس دزدی را بیاموخت حالا جاکش قرمساق از بس که کرده ترقی حالا او رییس دزداست ولی ای چلاق بدبخت روزی تو می افتی از تخت اونوقت اون یکی دست ات هم مثل این یکی میدی از دست می افتی باز به فلاکت واسه ی امر گدایی میری باز به قم یا مشهد هر کی پشت تو بایسته یا مثل جد تو خره یا که ادم کش و قالتاق یا مثل خود تو دزده علی ای همای رحمت تو نکش اینقده زحمت من می زارم تو دهانت تو فقط بخور بی زحمت

;

;

مهتاب

چه خوب بود ... اصولا یادمون می ره که از خودمون عقب بریم ... چه تعبیر جالبی ! ملموس و سه بعدی !