﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>كرگدن</title>
    <description>ololon's description</description>
    <link>http://ololon.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>محسن باقرلو</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 07 Sep 2010 20:42:03 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>و کرگدن اینطوری بود ...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;span style="background-color: #ffff99;"&gt;&lt;strong&gt;محسن پاییز بلند پیشنهاد داده که : &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;span style="background-color: #ffff99;"&gt;&lt;strong&gt;بیا یه پست این جوری بزار که هرکی در مورد این وبلاگ هر خاطره ای که داره بگه و تو هم بزاری تو پست آخر , نظرت چیه ؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="background-color: #ffff99;"&gt;&lt;strong&gt;نظر من اینه که پیشنهاد قشنگیه ... جایگزین خیلی خوبیه واسه اون پست خداحافظی که قولشو داده بودم ! ... چون قطعن پست خداحافظی رو هر جوری ام که بنویسم چیز غم انگیز وَش و سوزناکی میشه که هربار اینجا رو باز کنم و ببینم و بخونمش دلم عینهو سینهء مرغ پخته ریش ریش خواهد شد ! ...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;&lt;span style="background-color: #ffff99;"&gt;&lt;strong&gt;لذا بعنوان آخرین خواسته و خواهش یک مریض رو به موت ! از شما همسفران این سفر 10 ساله می خوام که محبت کنید ، منّت بذارید و چند خط دربارهء این وبلاگ بنویسید ... خاطره ... حرف و نظر ... انتقاد ... هر چی ... فرقی نمی کنه ... مهم اینه که بنویسید ...&amp;nbsp;بعد من نوشته هاتونو میذارم تو پستِ آخر و پروندهء اینجا برای همیشه بسته میشه ... پیش پیش خیلی مرسی .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ololon.persianblog.ir/post/368</link>
      <author>محسن باقرلو</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=110095&amp;postID=5543931</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-110095.post-5543931</guid>
      <pubDate>Tue, 07 Sep 2010 20:42:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>به خیسی چمدانی که عازم سفر است ...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;-&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;-&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;و سرانجام از این خانهء ١٠ ساله رفتنی شدیم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;ممبعد خواستید قدم سر چشم کرگدن بگذارید تشریف بیاورید&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://ololon.blogsky.com/" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;اینجا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;بدهی ما به این خانهء عزیز&amp;nbsp;هم یک پستِ خداحافظی ، که سر فرصت ادا می کنیم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;-&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;-&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;-&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ololon.persianblog.ir/post/367</link>
      <author>محسن باقرلو</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=110095&amp;postID=5534558</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-110095.post-5534558</guid>
      <pubDate>Mon, 06 Sep 2010 07:41:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اگه میشد ببینیشون !</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این که می خواهم بپرسم ، هم یک بازی وبلاگی ست هم یکجور کنجکاوی کرگدنانه ! ... ایدهء اولیه اش هم گمانم مال حامد بود ... سوال این است : &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;اگر امکانش بود که بتوانید 5 تا از بچچه های وبلاگی را از نزدیک ببینید شما دوست داشتید کدامهاشان را ببینید ؟!&lt;/span&gt; ... جواب دادن به این سوال سخت را هم از خودم شروو می کنم ! :&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;من دوست دارم این 5 نفر را ببینم :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;- &lt;span style="color: #008000;"&gt;حسین ترابی&lt;/span&gt; ( &lt;a href="http://torabi-hossein.blogfa.com/" target="_blank"&gt;پسر یک مزرعه دار&lt;/a&gt; )&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;- &lt;span style="color: #008000;"&gt;نگار فرهمند&lt;/span&gt; (&amp;nbsp;&lt;a href="http://www.dufinegar.blogfa.com/" target="_blank"&gt;برهنگی در روز آخر&lt;/a&gt;&amp;nbsp;)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;- &lt;span style="color: #008000;"&gt;آلن&lt;/span&gt; ( &lt;a href="http://lonely-cowboy.persianblog.ir/" target="_blank"&gt;اراجیف یک عدد کابوی تنها&lt;/a&gt; )&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;- &lt;span style="color: #008000;"&gt;هلیا حنیفی&lt;/span&gt; ( &lt;a href="http://heliahanifi.blogfa.com/" target="_blank"&gt;هلیا پوچ&lt;/a&gt; )&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;- &lt;span style="color: #008000;"&gt;نوید&lt;/span&gt; ( &lt;a href="http://navidam.blogfa.com/" target="_blank"&gt;رهگذار عمر&lt;/a&gt; )&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ololon.persianblog.ir/post/366</link>
      <author>محسن باقرلو</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=110095&amp;postID=5527867</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-110095.post-5527867</guid>
      <pubDate>Thu, 02 Sep 2010 14:36:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شبونه ها عدد عدد ...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;١- آقا ما با سیستم کامنت دونی بلاگ اسپات مشکل جنسی داریم ! ( یعنی جنسمان با هم جور نیست و آبمان تو یک جوب نمی رود ! ) لذا از همین تریبون تولد &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;فریق تاج گردون &lt;/span&gt;عزیز را تبریک می گوییم ... توصیه می کنم حتمن &lt;a href="http://owl-snowy.blogspot.com/2010/09/blog-post.html" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;پست تولدش&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; را بخوانید که نوشتهء محشری ست ... شاید من و فریق&amp;nbsp;با هم خیلی اختلاف نظر داشته باشیم اما به چند دلیل برایش خیلی احترام قائلم ... اول اینکه&amp;nbsp;آدم با معلومات ، رُک و راحت ، با شخصیت و عمیقی ست ... دوم اینکه بلاگر خوب و دقیقی ست و اگر برایت کامنتی بگذارد مطمئنی که واو به واو مطلبت را خوانده و به اراجیفت فکر کرده و برایش وخت گذاشته ... و سوم اینکه بعد از خدا اولین موجود زنده ای ست که می بینم سنّش از من بیشتر است و احترام بزرگتر هم که خب برای ما نسل قدیمی ها !&amp;nbsp;واجب&amp;nbsp;تر از نان شب ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;2- دیشب خانهء مهدی پژوم دو تا از &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;دوستان قدیمی دوران دانشکده&lt;/span&gt; را دیدم ... حس جالبی ست این دیدارهای دور و دیر ... اولش به طرز آگراندیسمان شده ای ذوقمرگی و نی نی چشمانت برق می زند اما حرفی برای شکستن سکوت نداری جز اینکه هی حال طرف را بپرسی و او هم ایضن ! ... بعد کم کم یخها که ذوب می شود شروو می کنی به پرسیدن از چگونگی گذر سالهایی که از هم بی خبر بوده اید و&amp;nbsp;احوالات و کار و بار و روزگار الانش و باز او هم ایضن ! ... و دست آخر دوباره می رسی به مرور طعم هِل و دارچینی همان سالهای رفته ای که با هم بوده اید&amp;nbsp;... به رج زدن خاطرات با هم&amp;nbsp;رقم خورده و لحظات مشترکن گذرانده ... آنوخت شور و شوق ایام خوش سپری شده ، گرم بغلت می کند و دوباره نی نی چشمانت برق می زند که یادش بخیر ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;3- بچچه که بودیم خب ما هم مثل همه آدمهایی که یک زمانی بچچه بوده اند ! روزه کلله گنجشکی می گرفتیم ... اصلن همین اسم - از حمام آمده ام پشتم به کولر است سردم شد اجازه بدهید بروم یک چیزی بپوشم برگردم ! - داشتم عرض میکردم ، اصلن همین اسم خودش جالب و فان و جغله و مفرح است ! ... &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;کلله گنجشکی !&lt;/span&gt; ... بعد من یادم هست که پدر مادرهامان آنوختها&amp;nbsp;جددن به همین حد از روزه داری نوگلان باغ زندگی شان هم افتخار میکردند ! ... یعنی برایشان مهم بود واقعن ... لااقل مامان من که اینجوری بود ... یعنی اجبار نمیکرد ولی با همان خردسالی و طفولیت&amp;nbsp;! ام به وضوح می فهمیدم&amp;nbsp;که وختی در حالت کلله گنجشکی هستم ! مامان بیشتر دوستم دارد ... و یادش بخیر با بچچه محل های تخس و هفت خطمان چه خوراکی هایی که یواشکی نمی زدیم توی رگ و بعد هزار پلله بازیگر تر از دنیرو و پاچینو هلاک و مثلن رو به موت می آمدیم خانه و بعد از استقبال گرم و کللی قربان صدقه شنیدن ، با حالتی ملکوتی تر از&amp;nbsp;مرحوم میثم تمّار می نشستیم سر سفره و ناهار می زدیم تا خرخره !&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;۴- یک چیز دیگری که از روزه گرفتن های دوران کودکی خیلی توی ذهنم پر رنگ است این حساسیت و تعصب بیش اندازه و در حد تیم ملی مامان و بابا روی &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;نوزدهم و بیست و یکم ماه رمضان &lt;/span&gt;بود ! ... یعنی اگر کل ماه صیام را هم خرخره لمبان کرده بودیم خیالی نبود ولی نوزدهم و بیست و یکم خانه می شد برهوت آب و غذا ... می شد کربلا ! ... کی جرات داشت حرف از غذا بزند ؟! ... می زد خونش پای خودش بود و از وسط به دو قسمت مساوی جر داده میشد&amp;nbsp;! ... حالا ما که پسر بودیم ولی جان خودم مطمئنم اگر دختر هم بودیم عذر شرعی هم حتی کارساز نبود ! ... بعد فک کن ... بیستم که بین این دو روز بود&amp;nbsp;آزادی و عشق و حال بود ! ... حالا که فک میکنم می بینم واقعن چه اصرار و تعصب مسخره ای بوده ( و هست ) ... آقا جان یا آدم به روزه و فلسفه اش اعتقاد دارد یا نه ... اگر ندارد که هیچچی ... اگر هم&amp;nbsp;دارد که دیگر روز و نوزده و بیست و بیست و یکش&amp;nbsp;توفیری ندارد ... خدا را شکر که وختی&amp;nbsp;پشت لبمان سبز و صدامان دو رگه شد و جوشهای غرور جوانی زدیم توانستیم در این زمینه به احقاق حقوق حقّه خود نائل شویم و&amp;nbsp;همین دو روز را هم زیر یوغ استعمار نرویم !&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ololon.persianblog.ir/post/365</link>
      <author>محسن باقرلو</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=110095&amp;postID=5524503</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-110095.post-5524503</guid>
      <pubDate>Wed, 01 Sep 2010 20:59:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یکرنگ نباشیم لطفن !</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img style="border: black 1px solid;" src="http://irupload.ir/images/dogo0u3v1udcudln8w4l.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;رنگ به رنگ شدن اینجا را دوست دارم ... اوائل که شروو کردم بازی بود اما حالا بخشی از هویت این خانهء مجازی ست ... رنگ به رنگ عینهو احوالات صاحبش ... جالب است خب !&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ololon.persianblog.ir/post/364</link>
      <author>محسن باقرلو</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=110095&amp;postID=5522209</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-110095.post-5522209</guid>
      <pubDate>Wed, 01 Sep 2010 12:07:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>به گریه کردن یک مرد آنور گوشی ...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;تفاوت شب و روز تنها فاصله ای&amp;nbsp;چند ساعته نیست ... بنظرم اینها از دو دنیای جداگون اند با اصل و ریشه و ذاتِ بیحد بعید از هم ... مهدی احمدی اوائل فیلم شبهای روشن یک مونولوگی دارد دربارهء شب که من علیرغم اینکه مخالفش هستم ولی خیلی دوستش دارم ... مضمونش دوست داشتنی بودن شب است و حس خوبی که قهرمان فیلم به دنیای شب و آرامشش دارد ... ولی من از شب بدم می آید ... راستش از شب می ترسم اصلن ... مثلن یک انباری شلوغ و کثیف و داغون که در روز یک جای خیلی معمولی و دنجی ست ، شب تبدیل می شود به مخوف ترین و ترسناک ترین جای دنیا ... این تازه ساده ترین و چیپ ترین مثالش است ... شب مثل&amp;nbsp;دریایی از قیر مذاب اما سرد می ماند که می ریزد روی همه چیز و تمام کثافت ها و دُمَل ها و کِرم ها را موقتن پنهان می کند ...&amp;nbsp;شب با خودش حس های غریب و وهم آلودی می آورد و مثل یک پارچهء تیرهء کثیف و چرب&amp;nbsp;می کشد روی پوست شهر و آدمها و اشیاء که مور مور کننده و چندش آور است ... و تا روز نشود این دریای قیر مذاب سرد ، این پارچهء لزج تیره مثل بختک روی پوست و&amp;nbsp;روح زندگی ست ... &amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ololon.persianblog.ir/post/363</link>
      <author>محسن باقرلو</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=110095&amp;postID=5516888</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-110095.post-5516888</guid>
      <pubDate>Tue, 31 Aug 2010 06:00:30 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مغزهای شیطون بلا ! - ( 4 )</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img style="border: black 1px solid;" src="http://www.photodekho.com//Upload/photo/L_j3QsgddhI7sclass.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;&lt;span style="background-color: #ffff99;"&gt;تبلیغ ایمنی فوق العادهء مرسدس بنز کلاس S !&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;پی لینکهای مرتبط نوشت ! :&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;- &lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;a href="http://mojtabapejman.blogfa.com/post-10.aspx" target="_blank"&gt;پیرمرد بچچه باز الاغ سوار سابق ! و استاندار فعلی قزوین !&lt;/a&gt; با چند حکایت آپدیت فرموده اند&amp;nbsp;!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;- &lt;/span&gt;فتوغرافچی منحرف هم با عکسی از &lt;a href="http://masitahtaghari.blogfa.com/post-121.aspx" target="_blank"&gt;تیم فوتبال محبوب قزوین&lt;/a&gt; ایضن به روزند !&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ololon.persianblog.ir/post/362</link>
      <author>محسن باقرلو</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=110095&amp;postID=5511653</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-110095.post-5511653</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Aug 2010 21:41:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>برخورد نزدیک از نوع اول و دوم و سوم !</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;سمیرای عزیز ما را به یک بازی وبلاگی دعوت کرده که بیشتر سوال است تا بازی ! ... با این مضمون که : &lt;a href="http://nahavand.persianblog.ir/post/382/" target="_blank"&gt;اولین بار کی با کامپیوتر و اینترنت و وبلاگ آشنا شدید ؟ چی شد که وبلاگ راه انداختید و ... ؟&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img style="border: black 1px solid;" src="http://irupload.ir/images/gkxt3nq2junay0uj0ch8.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;( این همان کامپیوتر خدابیامرز است ! ... یادش بخیر این تیشرتم را خیلی دوست داشتم ! ... آن موقع فک میکنم 75 شش کیلو وزن داشتم !! )&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;کامپیوتر :&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;سال ٧٧ مجید ( برادر کوچکترم ) با اولین حقوقش ( شاید هم دومی یا سومی ! ) یک فروند کامپیوتر پنتیوم II دست دوم رنگ و رو رفته از همکارش خرید ... عصر آن روزی که با ذوق و شوق رفتیم و جناب کامپیوتر را از یک جایی بین رسالت و تهرانپارس آوردیم هنوز خوب یادم هست ... فرداش که نصب و راه اندازی ش کردیم حس خیلی جالبی بود ... اعتراف می کنم که دو سه روز طول کشید تا به کار کردن با موس عادت کنم ! ... اوائل موس را که حرکت میدادم این فلش شیمپلش فرتی از صفحه مانیتور خارج میشد و می رفت قاطی باقالی ها ! ... بعد من هول میکردم که نکند کللن گم شود فلش مذکور و بدبخت و خاک توسّر بشویم ! ... ابی پسرخاله کوچکم که قبل از ما کامپیوتر دار شده بودند روز دوم سوم آمد و از صمیم قلب ! سعی کرد نکات اولیه این پدیدهء نوظهور را&amp;nbsp;به ما یاد بدهد ! ... یادش بخیر ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;اینترنت :&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;همان سال ها خانهء جواد پسرخاله اینا بود که برای اولین بار&amp;nbsp;چشممان به این دریچه باز شد ... ایمیل و مسنجر و سایت های اخلاقی و غیر اخلاقی ! ... ساعتها می نشستم پای دست جواد و عین شاگرد شوفرها چم و خم رانندگی با این وسیله نقلیهء جدید&amp;nbsp;و عجیب غریب را آموزش می گرفتم ! ... بعد هم دانشگاه و سایت اینترنت فکستنی اش که معبد مقدسی محسوب میشد برای من که از همان عنفوان جوانی استعداد شگرفی در معتاد به نت شدن داشتم ! ... وختی غلظت عملمان بالا رفت دیدم دیگر سایت داغون دانشکده با آن چند تا کامپیوتر زپرتی اش کفاف این حد از اعتیاد را نمی دهد ! ... لذا رفتم و عضو کتابخانه مرکزی دانشگاه شدم ولی در کل پنج سال دانشجویی حتی یک کتاب هم امانت نگرفتم ! ولی عوضش تا دلتان بخواهد توی سایت عریض و طویل اینترنتش پلاس بودم ! ... می گویم پلاس چون واقعن آخر شب مستخدم با این جارو دسته دراز ها بیرونم میکرد !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;وبلاگ :&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;سال 79 ... این یکی هم کار استعمار پیر ، جواد پسرخاله بود که خودش آن سالها وبلاگ یار دبستانی را ساخته بود و جسته گریخته توش می نوشت ... انقدر گیر داد که آخر انداختمان توی هچلی که ده سال است گیرش هستیم ! ... یادم می&amp;nbsp;آید که خیلی در مقابل اصرارهای جواد مقاومت کردم تا اینکه یک شب که با بر و بچ جمع شده بودیم خانهء خاله&amp;nbsp;اینا ، جواد سه پیچ شد که امشب دیگر راه گریزی نداری و دیگه ..... ی ! ... این شد که انتخاب اسم فارسی و اینگیلیسی وبلاگمان خیلی هول هولکی شد ... کرگدن را از آن جمله معروف منتسب به بودا که می گوید چونان کرگدن تنها سفر خواهم کرد گرفتم که خیلی دوستش داشتم ... برای اسم لاتین ،&amp;nbsp;پرشین بلاگ کرگدن را قبول نکرد چون قبلن ساخته شده بود ... لذا با عباس کللی همفکری کردیم و آخر گذاشتیم ololon&amp;nbsp;! ... اولولون ! ... وجه تسمیه اش هم شیرین زبانی علی برادر عباس بود که آنموقع گمانم دو سه سالش بود و وختی پای بساط قلیان ما می نشست با همان زبان شیرین کودکانه اش به قلیون می گفت اولولون ! ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;پی توضیح نوشت :&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;من کسی را به این بازیسوال ! دعوت نمی کنم ولی هر&amp;nbsp;کی دوست داشت ، همینجا توی کامنتها هم بنویسد خوب است و مرسی ... بنویسید ... می خوانیم و حال می کنیم و ایضن خاطره بازی&amp;nbsp;!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;پی لینک نوشت :&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;- &lt;a href="http://sabzaabii.persianblog.ir/post/73/" target="_blank"&gt;عشق را عشق است&lt;/a&gt; ... بلاخره یک پست آفتابی از مریم ترین بانو !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;- &lt;a href="http://abrechandzelee.persianblog.ir/post/101/" target="_blank"&gt;شیمپلنامه ! - در باب زلزله !&lt;/a&gt; ... طنز خوبی از ابر چند&amp;nbsp;ضلعی جان&amp;nbsp;!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ololon.persianblog.ir/post/361</link>
      <author>محسن باقرلو</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=110095&amp;postID=5506186</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-110095.post-5506186</guid>
      <pubDate>Sat, 28 Aug 2010 20:03:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حکایت آهن و آتش ...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img style="border: black 1px solid;" src="http://s2.hubimg.com/u/311429_f520.jpg" alt="" width="507" height="422" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;این تعبیر که آدم مثل یک تکه آهن است که توی کوره زندگی گداخته و آبدیده می شود ، شاید کلیشه ای باشد اما بدجور عین حقیقت است ... و چه لذتی دارد همکلام شدن با آبدیده های روزگار ، فارغ از سن و سالشان و تعداد پیراهن هایی که پاره کرده اند ... هم لذت دارد هم باعث افتخار است ...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;آدم تا وختی با مشکلاتی که دیگران از سر گذرانده اند از نزدیک آشنا نشده و حس و لمسشان نکرده فکر می کند خودش کوزت ترین موجود دنیاست ... در حالی که&amp;nbsp;اگر مشکلات و ( مثلن ) سختی هایش را برای یک سختی کشیدهء واقعی تعریف کند بیشتر وختها شبیه جوک و لطیفه خواهد بود ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;من به اینکه خدا آدمها را با مصائب امتحان میکند اعتقادی ندارم ... و این باور که آدمها قد جمبه و&amp;nbsp;ظرفیتشان رنج میکشند پس رنج کشیده ها باید خوشحال باشند چون حتمن نزد خدا مقرب ترند بنظرم&amp;nbsp;مزخرف محض است و توجیه احمقانه ای ست برای بی عدالتی های روزگار و بی انصافیهایی که بعضن خدا با بنده هایش&amp;nbsp;می کند ...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;بی عدالتیها و بی انصافیهایی که قلب آدم را ریش ریش می کند و به درد می آورد ... آنوخت آدم دلش می خواهد می توانست اقلکم برای یکی دو روز هم که شده خدا باشد تا حسابی حال بدهد به این گداخته های آبدیده و از دلشان در بیاورد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;پی شاهکار نوشت ! :&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;دو روز بود که کیامهر با&amp;nbsp;sms وعدهء یه آپدیت توپ و خفن رو میداد و خون به جیگرمون کرد تا دکمهء سند رو زد ! ... ولی حالا که خوندم می بینم خدایی ارزش دو روز معطل شدن رو داشت ! ... عنوان پستش دولت یازدهمه ! ... کیامهر عزیز توی تخیلاتش یکی از اعضای ضایع و زاقارت بلاگستان رو رئیس جمهور دوره بعدی مملکت کرده و بعد به قول خودش &lt;span style="line-height: 115%; font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;کمی این تخیلات رو بسط داده و تصور کرده &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;تو همچین حالت خنده داری &lt;span style="line-height: 115%; font-size: 10pt;" lang="FA"&gt;کی &lt;/span&gt;چه کاره می شه در هیئت دولت و سایر مقام و منصب های موجود دولتی ! ... حتمن حتمن &lt;/span&gt;&lt;a href="http://javgiriat.persianblog.ir/post/91/" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;بخونید&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="color: #0000ff;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;و بخندید و صفا کنید !&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ololon.persianblog.ir/post/360</link>
      <author>محسن باقرلو</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=110095&amp;postID=5501554</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-110095.post-5501554</guid>
      <pubDate>Fri, 27 Aug 2010 19:52:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داستانهای عکس یازدهم ...</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پست جدید&lt;/strong&gt; &lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;a href="http://aksdastan.persianblog.ir/post/16/" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;عکسداستان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;منتظر قدوم قلوم شماست !&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;( قلوم جمع ابلهانهء&amp;nbsp;قلم میباشد ! )&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ololon.persianblog.ir/post/359</link>
      <author>محسن باقرلو</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=110095&amp;postID=5493525</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-110095.post-5493525</guid>
      <pubDate>Wed, 25 Aug 2010 19:52:29 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
