امشب ... امشب ...

تازه رسیدیم از بیمارستان ...

مادر ماند توی اورژانس که تحت نظر باشد ... حامد هم کنارش ...

انقدر تصاویر تلخ و تکان دهنده دیدم ظرف همین چند ساعت ...

انقدر خوراک دارم حالا و همین لحظه برای روزنوشت و شب نوشت !

انقدر که می شود قد ده تا پست بی وقفه نوشت و نوشت ...

اما واقعن جنازه ام ... نا ندارم ... شاید فردا نوشتم ...

با این حال دیدم بی معرفتی و ناسپاسی ست اگر قبل از افتادن توی رختخواب همینجا از محسن و ایرن که دیدنشان توی حیاط بیمارستان شوک و بغض و روحیه آور بود تشکر نکنم ... جالب نیست در زمانه ای که اینجور کارها سکه اش سالهاست از عیار افتاده دو تا جوان شصت و چندی از این کارها می کنند ؟! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :