چار راه !

راه اول :

خیلی مراقب باشید ها ! ... این احوالاتی که شما این چند روز دارید علائم اعتیاد است ! ... گفته باشم ... یعنی خودتان متوجه تغییرات روحی ، جسمی ، فیزیکی ، شیمیایی ، مخاطی و مزاجی تان نشده اید ؟! ... ما از نصیحت مستقیم بیزاریم همانقدر که مار از پونه پلو با ماهی ! ... اما دلمان نمی آید شاهد انحطاط و سقوط و تباهی عزیزانمان باشیم و دم نزنیم که مروت نباشد افتاده را هل دادن ! ... لذا متذکر می شویم که خیلی دل به جیفهء دنیا نبسته و باور نکنید وعده های دروغین تیرهء کرگدن سانان را ! ... بد عادت نشوید به روزنوشت خوانی مرتب و منظم که همی نظم سیرهء مردانی چشم بور و مو زاغ از بلاد گروه هشت + یک است نه مرام کرگدن های شرقی شهرک ولیعصری ! ... ضمن اینکه حتی هرمنوتیک هم به ریش شیش تیغ بابک احمدی خندیده اگر تفسیر و تاویلش از روزنوشت همانا هر روز نوشت باشد ! ... روزنوشت یعنی اینکه یک بشر اتفاقاتی که ( هر ) روز برایش می افتد را ( بعضی ) شبها بنویسد ! ... اگر قرار باشد هر روز برای بشر فوق الذکر آنقدر اتفاقات مهم بیفتد که هر شب نوشتن لازم بشود عین غسل واجب خب دیگر بشر نبود که ! ... می رفت رئیس جمهور مملکت کرگدنها می شد تازه بی تقلب و جر زنی و قارچ زنی !!

راه دوم :

این راه به علت انجام مراحل پایانی تکمیل تونل توحید مسدود می باشد !

راه سوم :

با اخوی وحید داریم از سر کار بر می گردیم ... از میدان گلها تا سر شهر آرا ترافیک ویران کننده ای را پشت سر گذاشته ایم گذاشتنی ... یادگار را گاز داده ایم و باد خورده توی صورتمان و به پاس این گاز و بادِ داده و خورده درود فرستاده ایم به روح پر فتوح حاج احمد آقا که یک همچین اتوبان با صفا و دلگشایی بنامشان است و ما تا همین اواخر فکر می کردیم مال پدرشان است نه خودشان ! ... انقدر سبک بال و سبک سر و سبک مغزیم ! که اگر همین لحظه روح از بدنمان فرررت شود آرزویی و حسرتی نداریم حتی قد یک پشگل گوسفندِ پا کوتاه تپل اسکاندیناویایی ! ... اما با همان آینده نگری و چشم بصیرت ذاتی و ارث و میراثی مان که معرف حضور هست داریم ترافیک دور میدان آزادی را مجسم می کنیم که چه جد و آبادی احضار خواهد کرد به زودی ! ... می رسیم دور میدان در حال استحمام آزادی ... ای ... بدک نیست وضعیت ... چراغ جناح را رد می کنیم و می رسیم به بمال بمال ترین نقطهء جهان ! ... نمی دانم چرا اینجای میدان آزادی هر روز خدا چند تا ماشین می مالند به هم ! ... برمودای چسبناک محرکی ست برای خودش ... شاید اگر یک تیم تحقیقاتی فرانسوی بیارند و از خودشان تحقیق در کنند این فرضیهء ما که این نقطه از کرهء زمین نیروی گرانشی مالشی اش چندین برابر سایر جاهاس تایید شود ! ... یک وانت جلوی ماست ... پس یعنی ما عقبش هستیم بلحاظ موقعیت جبر جغرافیایی ... پشت وانت پنج شش کارگر ساختمانی با لباس های خاکی و چهره های خسته امااااا با لبخند دارند به خانه بر می گردند ! و شدید مشغول دید زدن و بگو بخند و عشق و حال اند بی هیچ امکانات و کمکهای اولیه ای ! ...

در اصل مخاطبم وحید است اما خیلی حرفه ای ! طوری که انگار دارم با خودم حرف می زنم می گویم : سهم ما از زندگی بیشتر از این طفلکی هاست ... و خودم می روم توی کف جملهء فیلسوفانهء خودم ! کفی که مثل خمیر دندون پونه چشمو نمی سوزونه ! ... مثل هر انسان نرمالی منتظر تایید وحیدم ! ... که گند می زند ته تغاری نحیف مو قشنگ ! ... می گوید : خب سهم اینها هم از خیلی های دیگر بیشتر است ... از توی کف ها می آیم بیرون ... هر چند حرفش را قبول دارم و ندارم اما به فکر فرو می روم مثل کرگدنی که در گل سرشور ! ... آخر اخوی اینجوری که نمی شود قربان ساعت گوچی تان بروم ! ... اینجوری بخواهی نگاه کنی و بحث کنی همه در این زندگی ممنوع الگلایه و در حال عشق و حال و بشکن و بالا بندازیم الا سگ اصحاب کهف که تازه ایشان هم فقط در آستانه انتخابات چند روزی با بدان بنشست که در نتیجه خاندان نبوتش گم شد همچین که نادر رفت و توانا بود هر که دانا بود و گرنه آدم بدی نبود بیچاره ذاتن ! ...

راه چارم :

 این روز ها ... هنوز به این سیستم تاییدی عادت نکرده ایم ... شما چطور ؟!        

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :