مشد حسین آقا نامه !

حسین عزیز دیشب اس ام اس داد که سلام باقالی ! بعد از مدتها اومدم نت و شعرتو خوندم طنازیم گل کرد و طنزشو گفتم اما تو کامنتات نذاشتم گفتم شاید ناراحت شی ! دیدمت برات می خونم ... آقا ما هر چی سعی کردیم جواب اس ام اسش را بدهیم نشد که نشد ... شبکه اسهال گرفته بود انگار ! شاید هم یبوست ! ... مهمانی هم بودیم نمی شد بزنگولیم که ببینیم آخر چطور مشد حسین آقا بعد از یک عمر رفاقت هنوز ما را نشناخته که از طنز کللهم نافرم استقبال می کنیم حالا هر نوعش که می خواهد باشد ! : منثور ... منظوم ... مکتوب ... مغضوب ... شفاهی ... شفایی ... قلمی ... قدمی ... مالی ... جانی ... مجازی ... غیر مجازی ... ادبی ... بی ادبی ... و الخ ! ... خلاصه نصفه شب که رسیدیم منزل زنگ زدیم بیدارش کردیم و برایمان خواند ... خندیدیم و حالش را بردیم ... در بعضی بیت ها در حد قهقهه ... آنهم نصفه شب ! ... اجازه گرفتیم از محضر منورالحضورشان که شعرشان را آپدیت کنیم که حظ جمعی ببریم به حق این روزهای عزیز ! ... دمش گرم و سرش خوش باد ... البت ما هم به وختش داریم برایش تپل و چرب و چیل ! اگر دل و دماغمان یاری کند یک شعر طنزی برایشان بگوئیم که یک وجب روغن روش باشد و حضرتش را بترکاند اساسی ! 

 

تقدیم به کرگدن عزیز......

(( دیوانه از دنیای ما چیزی نماند یادگار ))
خرگوش و مار و کرگدن هر چی که باشی در حصار!!!

مریم نمی داند چرا با واژه بازی می کنی!؟
مردانه حرفت را بزن اینقدر ادا هم در نیار !

آه این فسیل کرگدن اینقدر تکراری شده ...
دائم به فکر خوردن صبحانه و شام و نهار!!!

بیگاری و خواب تو را باید به هم وصلش کنم!
در نیمه های شب تو را راهی کنم دنبال کار!!!

حال و هوای معنوی خیلی درونت پر شده!!!
خالی نشی در این غزل! راحت شدی!!! ای زهرمار...

ذهن پر و لبریز تو شد علت این بوی بد!!!
عیبی ندارد لااقل رد شو از این نصف النهار !

شش بیت قبلی غزل با پنج من خوب است عزیز!؟
پنج و شش آوردی بیا !؟ این مهره ها را جا بذار !

دستان چربت را بکش ، دست تمیزم را نگیر!
شانه نزن روی سرت،مریم برو تی را بیار... !!!

گفتی به جای لودگی از غزه و از خون بگو ...
گفتی که راهی می شوی با هر چه شد حتی قطار!!!

ای مظهر مردانگی ، رخت شهادت تن نکن!!!
میدون فلسطین می روی هی می دهی آنجا شعار!!!  

                          *******                      
این کرگدن رد می شود از عصر یخبندان ما ؟؟؟
فاسد نشد؟؟؟شکرت خدا ،چیزی نمانده تا بهار!!!!!

......................................................................................

می نو  بانو پیشنهاد فرمودند که کاش یک بزم رباعی دیگر راه بیندازیم و کمی بخندیم ... اما ما از همان دفعه آخر که بر و بچ استقبال نکردند و پایه نشدند و همچون کوفیان ما چند نفر را در جبهه های نبرد حق علیه باطل تنها گذاشتند ! پشت دستمان را داغ کردیم که دیگر عین کرگدن جلو نیفتیم در اینجور فقره جات ! لذا اول اینجا اعلان عمومی می کنیم تا ببینیم چند نفر پایه هستند و حس و حالش را دارند و با ما و با این پیشنهاد بیعت می کنند بعد اقدامات مقتضی را معمول می داریم ! نگران مناسبتش هم نباشید یک مناسبتی جور می کنیم ! مثلن سی امین سالگرد پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ! چطور است ؟!! 

پی نوشت : خداوکیلی حالا درست است که ما یک ذره بفهمی نفهمی اضافه وزن داریم ! ولی اینقدر هم که توی عکس افتاده غبغب نداریم به مولا ! دلیلش این است که در آن لحظه تاریخی چون توی مهمانی هیچکس ما دو تا را تحویل نگرفته ! ما هم به جهت عقده ای نشدن به سبک خود نوشابه باز کنی از خودمان فتوغراف انداخته ایم و این شده که همچین شده !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧
تگ ها :