الف ... لام ... جیم ...

الف . وختی یک دوست که خیلی هم نزدیک نیست اینطوری آدم را شرمنده و شوکه می کند چه می شود گفت جز : بی حد ممنون رفیق زلالم ... می بینی مادر ؟ ... می شنوی دعاهای بچه ها را ؟ ... چرا پس بهتر نمی شوی نازنین ؟ ... زودتر خوب شو ... لطفن ... لطفن ...

لام . همین پیش پای شما حبیب زنگ زد که بیا امشب و این دم دمای رفتن چند پیکی بزنیم ... قرار جلوبندی سازی را کنسل کردیم و گفتیم چشم ! ... یعنی جدی جدی چند وخت دیگر یکی از پایه های دیگر می نوشی های دیر به دیر و دور به دور ما می رود ؟ ... عباس گامبالو جایی نرفت ... اما توبه کرد ... چه توبهء سفت و سختی هم ... این کارش که هیچوخت هم درست و درمان کسی دلیلش را نفهمید بد ضد حالی بود برای من یکی لااقل ... اوووه ... دیگر کی بشود که ما برویم پیش حبیب یا او بیاید ایران که بساط بچیند کامل و بی کم و کسری و بیشتر از همه هوای من را داشته باشد و زیر چشمی و با همان غرور همیشگی اش حواسش به من باشد که خوش بگذرد بهم اساسی ... یعنی ممکن است تا آخر عمر دیگر پا ندهد که با عباس بنشینیم و بیندازیم بالا و داغ کنیم و عباس از آن سلامتی های معروفش بگوید و درست روی صد درجهء فارنهایت که رسیدیم زل بزند توی چشمهایم و هزار ساعت حرف را توی چند لحظه از مردمک چشمانش بریزد بیرون در سکوت محض ؟ ... این که خیلی بد است ... یعنی امکان دارد ارادهء یک بشر انقدر محکم و خودش انقدر گوسپند باشد ؟! ... انشالله که نه ! ... حالا که حرفش پیش آمد دارم فکر می کنم که در زندگی ام با چه کسانی دوست داشتم یا دارم که بنشینم به آب آتشگون نوشی و تا حالا نشده و ننشسته ام ... اومممم ! ...

جیم . کسی می داند چرا ما تا حالا انیگما گوش نداده بودیم زیاد ؟ ...

***

پی نصفه شب نوشت :

چه شبی شد امشب ... جای همه طلبه ها و پاکارها خالی ! ... خیلی وخت بود اینطوری و تا این حد نرفته بودم روی ابرها ... متاع همانی بود که هفتهء قبل یک تاغارش تکانمان نداده بود ! اما امشب کار از تکان گذشته بود لامصصب ! ... مریم همیشه بعد از این مراسم عبادی سیاسی می پرسد : یعنی چجوری می شین بعدش ؟! ... تنها جواب ممکن این است : بخور می فهمی !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :