هی فلانی ... زندگی شاید همین باشد ...

پیش نوشت یک :

مادر حالش خیلی تغییری نکرده ... منتظریم خدا این پایین را نگاهی بکند ... دعا هایم را ضمیمهء دعاهای شما کرده ام و برایش پست کرده ام با یاکریمی که چمدانش را بسته بود صبح توی کوچه ... 

پیش نوشت دو :

مخصوصن دارم می نویسم زوری تا حال و هوای اینجا و خودم و مریم عوض شود کمی ... شاید اصلن نباید پست قبل را می نوشتم ... چون دیشب بعد از خوابیدن من ، مریم خوانده بود و تا صبح گریه کرده بود ... ببخشید مریم جان ولی باور کن اگر نمی نوشتم می ترکیدم ... مخصوصن دارم می نویسم تا جملهء عنوان این پست را عینی و عملی تمرین کنم ... 

پیش نوشت سه :

چند روز پیش بی دلیل زوم کرده بودم روی اعضاء و جوارح وبلاگم ! ... یک نکته برایم خیلی جالب بود ... اینکه هم توی عکس پروفایل و هم توی عکس بنر از پیشانی به بالای سرم بریده شده است ! ... به جان عزیز خودم و به مرگ فرزام و آرش ناجی و رضا سیرجانی و عباس گامبالو عمدی در کار نبوده ! ... آخر این کلهء کچل زاقارت پنهان کردنی ست مگر ؟ ... آن سالهایی که موهایمان تازه شروع کرده بود به فنا رفتن و گشتالت قصه ما و موهایمان مثل شرک خفی بود ( عین راه رفتن مورچهء سیاه روی سنگ سیاه در شب تاریک ! ) شاید می شد چنین تهمتی به کرگدن زد ولی حالا دیگر کار نافرم از کار گذشته است ! ... میلاد رحیمی در آلبوم سکوت دریایش یک ترانه دارد به اسم درد که ما خیلی دوستش می داریم ... نمی دانم کلیپش را دیده اید یا نه ... طفلک چه زور و جز بلایی می زند که کچلی اش دیده نشود ! ... در نماهای نزدیک مثل همین عکسهای ما پیشانی بریده است و در نماهای دور هم مثل عکس جلد آلبومش کلاه دارد ! ... برادر من آخر این چه کاری ست قربان قدت ؟! ... باورش حتی برای خودمان هم سخت است اما سال اول دانشگاه ما این شکلی بودیم :

کپ کردید ؟! ... گفتیم که باورش سخت است ! ... از سال دوم ملخ زد به مزرعهء زلف هایمان ! ... یادم نمی رود که هر روز قبل از دانشگاه رفتن یکی دو ساعت مراسم آئینی کتیرا زنی داشتیم جهت محافظت در برابر باد و بوران و سایر بلایای طبیعی ! ... توی حیاط دانشگاه هم دائم حواسمان به جهت و شدت وزش باد بود که یکوخت غافلگیر نشویم و ناغافل موهایمان از مواضعشان عدول کنند و بی حیثیت بشویم به اشد وضع ! ... حالا که فکرش را می کنم خنده ام می گیرد ! ... چه زجری می داده ام خود طفلکم را ! ... چون در باب سیزدهم انجیل عهد خیلی جدید برنابا ! و در باب های مشابه انجیل های متی ، مرقس ، لوقا و یوحنا آمده است که هر آنکس که بیشتر مقاومت کند طبیعت بیشتر فشارش می دهد ! ... البت در خصوص مرجع این سخن گهربار خیلی هم مطمئن نیستیم ! ... شاید توی کتاب حسنی نگو یه دسته گل خوانده باشیم ! ... شاید هم اصلن جایی نخوانده باشیم و همینطوری فرتکی الان به ذهنمان رسیده باشد ! ...

پیش نوشت چار :

این پست کاریکاتوریست درک نشده را هر کس نخواند از ما نیست ! ... گفته باشیم ! ... فردای محشر که شفاعتتان نکردیم و به حواریونمان گفتیم درست اواسط پل صراط با اردنگی از صف مربوط به کرگدنیان پرتتان کنند زنجموره و ننه من غریبم بازی راه نیندازید ها !

پیش نوشت پنج :

این مدل جدید وبلاگمان را دوست دارید ؟ ... این زود به زود نوشتن را ... این سخت نگرفتن سوژه یابی و مفصل از خجالت سوژه درآمدن را ... این تلاش برای روزنوشت به مفهوم واقعی کلمه نوشتن را ... هوم ؟ ... چششممان کف پایش ! ... خودمان که خیلی حال می کنیم !!

پیش نوشت شیش :

چون پیش نوشت ها زیاد شدند از خیر خود پست می گذریم ! ... به امید دیدار شما در برنامه های بعد !!

پیش نوشت هفت :

بزن اون دست قشنگه رو !!!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :