ماااااااااااااااااااااااااااااااااادر ...

چه مصادف شده با اول مهر ... ساعت از ١٢ شب گذشته ... اتوبان یادگار ... چراغهای تهران و بادی که از پنجرهء ماشین می زند توی صورتم ... حواسم دو جاست ... یکی رانندگی و دیگری پیش تصویری که امشب برای اولین بار از مادر دیدم ... چه مصادف شده با اول مهر ... روحم از پنجرهء ماشین سر می خورد بیرون و می روم به اول دبستان ... بغضم را می خورم و توی ذهنم گچ سفید را بر می دارم و روی تختهء سبز با خط کودکانه و کج و کوله می نویسم : مادر ... درد ... دارد ...

سخت نفس می کشی فدای تو بشوم ؟ ... چهره ات را در هم می کنی و مثل ماهی دهانت را باز و بسته می کنی توی تنگ اطاق تا سهم بیشتری بگیری از این اکسیژن لعنتی که این روزها خساست می کند در حقت ؟ ... نفست تمام شده مادر ... بس که اییییین همه سال نفس به نفس کودکانت دادی تا برای خودشان مردی و زنی بشوند ... باز داری سعی می کنی که به روی خودت نیاوری ؟ ... از دست تو فرشتهء بی بال خدا ... لبخند می زنی که دل ما نگیرد ... نترکد ... عذاب وجدان داری که مثل روزها و شبهای قبل نمی توانی از ما پذیرایی کنی ؟ ... ای خدااااا ... محض رضای خدا با این نگاه هایت آتشمان نزن مادر ...

نفس بهانهء خداست ... شما خسته ای عزیز ... قبول ... خودت هم باورت نمی شود که آن دستهایی که روزی دنیای بچه هایش را بغل می کرد حالا باید به دیوار و صندلی بگیرد برای چند متر ... فقط چند متر راه رفتن ... اما تو را به خدا بلند نشو ... تکان نخور قربانت بگردم ... حالا یک امشب ما را سرپا بدرقه نکنی نمی شود نازنین ؟ ... فردا که آن آمپول ٧٠٠ هزار تومانی لعنتی را بزنی حتمن بهتر می شوی ... لابد تمام امشب را لابلای ذکر های شبانه ات می خواهی به این فکر کنی که این همه پول دارد از گلوی خانواده زده می شود برای تو ... وای از دست تو قدیسهء خاکی ... بس نیست این همه سال پروانگی ؟ ... بس نیست این همه بزرگواری بی دریغ ؟ ...

مادر می دانم که شاید ندانی وبلاگ چیست ... اما من اینجا دوستانی دارم بهتر از آب روان ... می دانم سختت است و اذیت می شوی اما اگر وخت رفتن کمی عمیق تر نفس بکشی و یک لبخند کوچولو ما را مهمان کنی حتمن امشب که رسیدم خانه ... چند خط می نویسم و آخرش هم از دوستانم می خواهم تا برایت دعا کنند که خدایشان حال تو را خیلی زود خوب کند ... فدای تو بشوم من ...       

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :