یادش بخیر دیروز ...

دیشب موقع رفتن به سمت خونه محسن و ایرن ... مریم یهو بی مقدمه پرسید امسال نمی خوای راجع به اول مهر بنویسی ؟! ... ( علامت تعجب گذاشتم چون با خنده پرسید ! ) ... گفتم چرا می خوام ... حتمن می نویسم ... باز خندید و گفت تو که هر سال نوشتی امسال اگه وخت و حوصله شو نداری یه پست بذار بگو همونایی که هر سال گفتم ! ... القصه ما را این سخن همی سنگین آمد که پس امت را باور این است که ما در فقره هایی که بوی نوستالجی می دهند کلیشه و مکرریم لابد ! ... لذا بر آن شدیم که امسال قربان صدقهء اول مهر نرفته و چند تا خاطرهء غیر گوگولی بنگاریم نگاریدنی !

تذکر آیین نامه ای ! :

نوستالژی های بزرگ بی خود ازلی ابدی نمی شوند ... جوهره ای دارند یگانه ... اگر ما و قلممان حقیر و قاصریم برای مصور کردنشان آنها به ذات خود ندارند هیچ عیبی !

و اما خاطره های منکسر کرگدن بزرگ شده ... از کوچکی ها و کودکی هایش :

١- اولین روز مدرسه رفتنمان را هم مثل خیلی چیزهای دیگر درست یادمان نمی آید ! ... در همین حد یادمان هست که وختی سر صف واستاده بودیم برای کلاس بندی و این اراجیف دو تا هواپیمای جنگی ایرانی یک هواپیمای عراقی را در آسمان بالا سرمان دمبال کرده بودند تا سزای تجاوزش به حریم میهن اسلامی مان را کف دستش بگذارند که گذاشتند با ترکاندنش ! ... و ما چقدر ترسیدیم نه از این ترکانش ! بلکه از غریو آقای نعره زنی که از اعماق تهش تکبیر می گفت پشت بلندگو در حد جر خوردن فیها خالدونش ! و بعدها فهمیدیم مدیر مدرسه است و برای خودش مقام شامخی ست ! ... مامانمان هم طبق مشاهدات عینی اش از پشت میله های درب مدرسه تعریف می کند که توی صف موقع کوبیدن مشت محکم به همه جای استعمار و استکبار ! و پرتاب شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل و منافقین و صدام یزید کافر اشک می ریخته ایم گولله گولله به پهنای صورت ! ... خوب شد به جرم دلسوزی برای استکبارگران و کفار مذکور همان اول کاری با اردنگی بیرونمان نکردند وگرنه همین پخی که حالا هستیم هم نمی شدیم !!

٢- آن سالها ما در خرمدره که شهرستان کوچکی از متعلقات استان زنجان است زندگی می کردیم ... با همهء زمختی و کرگدنک بودنمان باز چون بچه تهران بودیم بین آن همه بچه شهرستانی زال ممد ورزیده و آفتاب سوخته و خفن سوسول محسوب می شدیم ! ... فکرش را بکنید تنبیه دبستان ما که از شهر هم دور بود کتک زدن بچه ها با کابل ضخیم برق بود ! ... از این فشار قوی خرکی ها ! ... تازه برای بالا بردن اصطکاک و پایین آوردن مقاومت ! لزومن باید قبل از کتک خوردن دستهایمان را به مدت یکربع می گذاشتیم توی برف یخ زده که حسابی جا بیفتد و دم بکشد ! ... جددن تنبیهات از نوع کهر.یزکی و گوانتانامویی بوده حالا که یادم می افتد ! ... ناظم مدرسه آقای خاکی شمر ذلجوشنی بود لامصب برای خودش ... به عنوان شغل دوم صاحب تنها روزنامه فروشی آن شهر کوچک بود ... همان هفته ای یک روز که برای خرید کیهان ورزشی و دنیای ورزش می رفتم دم مغازه اش کلی وزن کم می کردم از ترس چشمهای خوفناکش ! ... آخرش هم به جرم اینکه با همان کابل فوق الذکر زد رگ دست یکی از بچه ها قطع و دستش ناقص شد اخراجش کردند مردک وحشی را ... خدا از سر تقصیراتش بگذرد ...

٣- نمی دانم دوم دبستان بودم یا سوم که مبصرمان هم هیکل الان من بود تازه نیم متر قد بلند تر ! ... اغراق نمی کنم به جان خودم ... غولی بود ... شبیه همین حمید سریال پنجمین خورشید ! ... کارش از دو ساله و اینها گذشته بود ! ... گمانم مخش در همان دوم سوم قفل کرده بود و خلاص ! ... اسمش رجب بود و چون کله اش شبیه مجید فیلم سوته دلان بود به رجب چکش باش معروف بود ! ... ترجمه و زیرنویسش می شود رجب کله چکشی ! ... سر یکی از کلاسها که معلم نیامد هر چه ما اصرار و التماس کردیم که اجازه بدهد برویم دستشویی اجازه نداد که نداد ... انقدر پیچیدیم به خودمان که کلاس تمام شد ... همه که رفتند ما طاقت از کف بداده و بترکستیم اندر شلوارمان ! ... خلاصه از خجالت سوار سرویس نشدیم و تا خانه چند کیلومتر توی برف پیاده آمدیم ! ... وختی با گریه رسیدیم به کانون خانواده چون لوله های آبمان یخ زده بود و توی قابلمه آب گرم کردن هم زمان می برد مامان جان ما را با همان آب تگری غسل تعمید دادند ! ... این استحمام جانکاه همانا و خشک شدن کمر ما همانا ! ... چشمتان روز بد نبیند ... یکماهی به صورت بومرنگی دمر افتادیم توی رختخواب !

۴- یکی دیگر از خاطرات پر رنگم از دوران دبستان در آن شهرستان کوچک درگیریهای خونین گله ای بین بچه های کرد جنگ زدهء حاشیه نشین با بچه های بومی آنجا بود ... جددن ظلم می کردند بومی ها به این آواره های بی پناه ... به هر بهانه ای یکی شان را تنها گیر می آوردند و تحقیر می کردند و به قصد کشت می زدند ... طبیعی بود که آنها هم طاقت نمی آوردند و لشگر می کشیدند با چوب و چماق و قمه برای احقاق حقشان ... معمولن هم پیروز می شدند با همان دلیری ذاتی کردها ... اما به چه قیمتی ؟ ... به قیمت روز به روز منزوی تر شدن خود و والدینشان ... کم کم تهیهء مایحتاج روزانه شان دشوار و دشوارتر می شد ... حتی استفاده از تنها حمام شهر ... اما هیچ رقم تن به خفت نمی دادند و زیر بار زور نمی رفتند ... خودتان تصور کنید که دیدن چنین صحنه هایی که شبیه نزاع های خشن و خونین دار و دسته نیویورکی هاست برای یک کودک دبستانی چقدر وحشتناک و آزار دهنده بوده و در ذهنش چه تصاویری که ثبت نشده است ... جالب است بدانید که مهمترین دلیل سرد شدن آتش این خصومت کهنهء بی دلیل این شد که یکی از بچه کردها با خودش اسلحه آورد مدرسه ! ... خبر مثل باد در شهر پیچید و بومی ها کمی ماست ها را کیسه کردند شکر خدا ...

۵- این یکی خاطره نیست یک حسرت بزرگ است ! ... خانهء ما از دو طرف به دو تا کوچه در داشت ... یکی کوچک و آدم رو ! آن یکی ماشین رو ... دوم دبستان که بودم روبروی آن در ماشین رو و به فاصلهء ٣-۴ متری خانهء ما احداث یک مدرسهء بزرگ را شروع کردند ... فکرش را بکن ... پایت را از خانه بگذاری بیرون ... عرض کوچه را طی کنی و برسی به مدرسه ات ! ... من و این همه خوشبختی محاله ! ... اما بی عرضه ها انقدر فس فس کردند و لفتش دادند که به عمر دبستانی بودن ما قد نداد وصالش ! ... عوضش اخوی مجید حالش را برد یزید ! ... برای ما هم حمالی هایش ماند ! ... چون درست روبروی در مدرسه بقالی داشتیم و زنگ تفریح ها باید شونصد بار عرض کوچه را می دویدم و از پشت نرده ها خرت و پرت می فروختم به بچه ها ... مدیرش قدغن کرده بود که در مدرسه باز باشد ! ... یکروز در میان هم می رفتم از ابهر ( شهر نزدیک خرمدره ) یک گونی نان شیرمال می خریدم و با همان هیکل کوچولو کول می کردم می آوردم برای مغازه ... بابا تهران کار می کرد آن سالها ... خیلی سخت بود ولی یادش بخیر جددن ... 

۶- خدا لعنت کند آن تخم جننی را که آن کتاب کذایی را وارد مدرسه کرد ... یک کتاب مصور بود از مراحل شکنجهء چند تا بسیجی به دست ( فکر کنم ) کوموله ها ... لحظه به لحظه عکس گرفته بودند از این رذالت و قساوت حیوانی ... از لحظهء دستگیری تا آنجا که جز توده ای گوشت سوخته چیزی از بدنها باقی نمانده بود ... خیلی فجیع بود کتاب و تصاویرش ... تا مدتهای طولانی روزها افسرده و نگران و عصبی و مضطرب بودم و شبها تا صبح کابوس می دیدم خیس عرق ... آن کتاب و آن عکسها تا آخر عمر یادم نمی رود ... و تاثیر وحشتناکشان ... البته عکسهای دیگری هم دست به دست می شد بین بچه ها ! ... عکس ... مجله ... پاسور پشت عکسدار ... پور.نو را آنوختها سوپر صدا می کردیم ! ... اینجوری نوستالژیک تر و خودمانی تر است ! ... درجه بندی اش هم تمام و نیمه و ربع بود ! ... مثل سکه ! ... چه سکه هایی ! ... اووووممم ! ... چقدر ضایع شدم وختی یکی از مجله هایم را مامان لابلای وسایلم پیدا کرد ! ... موقعی که داشت برگهای نازنین روغنی اش را پاره پاره می کرد انگار داشت قلب من را جرواجر می کرد ! ...

٧- سال موشکباران تهران سال عشق و حال ما بود ! ... تمام فامیلهای تهرانی جانشان را برداشته بودند و به همراه چیزهای با ارزششان بار ماشینها کرده بودند و آمده بودند به یک مهمانی طولانی ... لابد مامان و بابا پیرشان درآمده از شدت پذیرایی و مهمان داری ... اما برای ما بچه ها بهشت آمده بود روی زمین ... هیچ دوره ای انقدر خانه ما شلوغ نبوده ... با بچه ها آتشی می سوزاندیم بی حد و غیر قابل مهار ... بعضی هایشان حتی همراه ما می آمدند مدرسه ! ... بقیه هم خانه می ماندند و با تلویزیون درس می خواندند ... عصرها خاک محله را به توبره می کشیدیم گلله ای و خودمان را هلاک می کردیم ... خانهء ما دو تا توالت داشت اما باز هم از طول صف هایشان کاسته نمی شد ! ... صدای خنده ها قطع نمی شد الا وختهایی که بزرگتر تهرانی ها داد می زدند هیس هیس ... و چهار زانو می نشستند توی حلق تلویزیون و زل می زدند به دهان گویندهء خبر که محل های اصابت موشکها را می شمرد ... تمام شدن آن دوران و تنها شدن یکبارهء مان بعد از آن همه هیاهو فاجعهء تلخی بود بعد از آن همه شیرینی شورانگیز ...  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :