٣٠ تا چیزی که خیلی دووس دارم !

با عذرخواهی از مقام شامخ مهسا کانادایی بابت تاخیر پیش آمده ! ... و با سلام و صلوات به ارواح پاک خوانندگان صبور این وبلاگ بلاخره جان کنده و لیست خواستنی هایمان را به رشته تحریر در می آوریم ! ... باشد که با خواندنشان مسخره مان نکرده و این پست را جهت تهیهء کادوی تولدمان save بفرمائید !

بدیهی ست اینها اولویت های ما بوده و سی هزار تا چیز دیگر هم بود که می توانست جزو این لیست باشد ! ... طبق روال همیشگی سعی کردیم صادق باشیم لذا شرمنده که همگی این موارد جزو جیفهء دنیا بوده و هیچ مورد معنوی و بشری و والایی را شامل نمی شوند ! ... ضمنن در راستای همین صادق بودن عرض کنیم که تنها در یک مورد دست به خود سانسوری زدیم که خدا ما را ببخشد و بیامرزد ! ... به جان خودمان خیلی سعی کردیم کوتاه کوتاه بنویسیم که مثل پست قبل جان از کالبد خوانندگان و سو از چشمانشان خرکش نکنیم که از قرار باز هم زیاد موفق نشدیم !

1- موتور سیکلت :

از همان نوجوانی معشوقهء ما بود لامصب ! ... باورتان نمی شود اما سال آخر دبیرستان سر همینکه بابا می توانست اما برایمان موتور نخرید لج کردیم و قید درس را زدیم و دیپلم ردی رفتیم سربازی ! ... که البته بعدها دودش توی چشم و ماتحت خودمان رفت شدید ! ... حالا هم منتظریم قسط این پراید لکنته تمام شود تا علی رغم مخالفت مریم بانو یک تپلش را ابتیاع کنیم !

٢- دریا :

کللن خوب است ! ... لبش ! کنارش ! آغوشش ! وسطش ! بغلش ! ... و خلاصه همه جایش ! ... هیچ جا مثل ساحل دریا روح آدم را آرام نمی کند ... آراااام ... گیتار و ساز دهنی که بلت نیستیم بزنیم پس در محضرش به آتش و سیگار و قلیان بسنده می کنیم !

٣- مو ! :

حسرتش الی الابد به دلمان ماند ! ... گذشته از شوخی هنوز و همیشه وختی به کچل شدنم فکر می کنم اساسی حالم می رود توی قوطی ... نوجوان که بودم چه نقشه ها که برای مدل های موهایم در آینده نداشتم ! ... زرششک ! ... چقدر همان سالها خرج کردم که جلوی ریزششان را بگیرم ... نشد ... حیف شد خیلی ... لطفن نگوئید بی خیال بابا مو که مهم نیست و می شود کاشت و اینا که کلاهمان می رود تو هم !

۴- لخت گشتن توی خونه ! :

خدا را شکر که لااقل یکی از آرزوهای نوجوانی مان بعد از ازدواج محقق شد ! ... انسانهای اولیه چه صفایی می کرده اند بی شرفها !

۵- اینترنت و وبلاگ :

همی گویند بزرگی گفته : هوا را از من بگیر وبلاگ را نه ! ... ناز نفسش ! ... کامنتها ضربان کائنات اند ! و شور و شوق آپدیت کردن انگیزهء زنده بودن نوع بشر !!

۶- سیگار ( به شرطها و شروطها ) ! :

حالا دیگر بعد از این همه سال عادی شده سیگار ... عادی و حتی مهوع ... فقط در ٢ حال زندگی بخش است ! : یکی در حال مستی و دیگری وخت قدم زدن زیر باران و برف ...

٧- روزهای طهران قدیم :

کاش یک کتیبهء پنج خورشید هم ما داشتیم می چسباندیم ( بابا زنجیر را به خورشیدها بی ادب های منحرف ! ) و می رفتیم به طهران قدیم و می ماندیم ... محشر است حتی تصور و تخیل اش ...

٨- شبهای تهران معاصر :

نوجوان که بودم لذت بخش ترین لحظاتم وختهایی بود که شبها می رفتم روی پشت بام و به روشنایی چراغهای الوان و اغواگر تهران خیره می شدم ... ساعتها ... کم کم خانه های اطرافمان قد کشیدند نامردها ... حالا به ماشین سواری در شبهای این ابر شهر خاکستری هم قانعیم که آنهم پای ابوالهول خستگی کار و روزمرگی و بی حالی قربانی می شود ...

٩- فیلم های سینمایی انیمیشن :

از رابین هود و اسکروچ و میشکا موشکا بگییییر تا انیمیشن های جادویی جدید ... لذتش توصیف نشدنی ست ... انسانی ... عمیق ... ساده ... شاد ... رنگی ... زیبا ...

١٠- بدنسازی :

چقدر احمق بودیم که فکر می کردیم دخترها هیکل های قلمبهء قورباغه ای را دوست دارند و برایشان غش و ضعف می روند ! ... اما حالا هم که فهمیدیم متنفرند و چندششان می شود ! باز عاشق این مثلن ورزش جر دهندهء خرکی هستیم ! ... حیف شد که از آن سالهای بدنسازی کارکردنمان حتی یک عکس هم نداریم آپدیت کنیم برایتان !

١١- عکاسی : 

نه اینکه چون گفتیم عکس یادش افتاده باشیم ها ! ... همیشه عکاسی برایمان لذتی ناب بوده ... فکر کن آدم یک عکاس حرفه ای باشد ... فوق العاده است پسر ...

١٢- مصر فراعنه باستان :

این برهه از تاریخ جهان و آثار و حکایت ها و افسانه های بجا مانده از آن من را غرق و مبهوت می کند همیشه ... دوست داشتم آن دوره مصر بودم اما بدیهی ست که نه به عنوان برده ! ... حالا جزو خاندان فراعنه و بستگان سببی و نسبی هم نه ولی یک مصری پولدار و با کلاس و خانواده دار با رزق حلال !

١٣- فصل پاییز :

تنها زمانی از سال که حس می کنم زنده ام همین پاییز پادشاه فصل هاست ... چطوری بگویم چقدر عاشق پاییز و باران و عطر خاک باران خورده ام که حق مطلب ادا شود و درک کنید ؟ ... همونطوری ! ... زمستان هم ای ی ی جهنم و ضرر ! ... اما بهار و تابستان به نظر من نخودی و ول معطلند بین ایام خدا آفریده !

١۴- خانه سالمندان :

دوست دارم سالهای آخر عمرم را در خانه سالمندان بگذرانم ... آفتاب بگیرم ... در حیاط کوچکش قدم بزنم ... با پیرمردها و پیرزن های دیگر از گذشته حرف بزنم ... کتاب بخوانم ... ساعتها کنج اطاقم در سکوت محض بنشینم و فکر کنم ... البته همه اینها مشروط به این است که اطاقم اینترنت داشته باشد ! ... فکر کن ! ... در ٨٠ سالگی وبلاگ بنویسی ! ... چه شود !!

١۵- سینمای کیمیایی :

حتی حالا که استاد انگار کفگیرش خورده ته دیگ و روم به دیفال افتاده به اراجیف سازی باز هم خواستنی ست ... فیلمهای اواسط دوران کاری اش را بیشتر خاطرخواهیم البت ... شما دوست ندارید ؟! ... چیپ و آلامد است اینجور سیلقه ها ؟! ... دورهء حرفهایش گذشته ؟! ... خب نگاه نکنید قربانتان بگردم ! ... والله ! ... با این نوناشون !

١۶- رقص :

این یکی هم از آن آرزوهایی ست که با خود به گور می بریم ! ... رقص باید در خون و ذات آدم باشد که در مال ما نیست ! ... البت به گواه آنها که رقص ما را دیده اند از گروه سنی الف کمی بالاتریم ! ... هی دارد چیپ تر می شود ؟! ... کم کم دارد شرمتان می آید ؟! ... خب ادامه اش را نخوانید ! ... جدی گفتم ...

١٧- ماشین کروکی :

مو هم نداریم که لااقل اگر یکی از شماها برای کادوی تولدمان این یکی را ابتیاع کرد ! بنشینیم پشت فرمانش و تا دینش گاز بدهیم و موهایمان را افشان کنیم در دست خانم باد ! ... یک خاطره ای هم داریم از یک ماشین کروکی توی یک فیلم که اصلن قابل بازگویی نیست به جان خودم !!

١٨- کاریکاتور و گرافیک :

مثل خیلی چیزهای دیگر دمبالش را نگرفتیم متاسفانه ... باید کارهای سلاطین کاریکاتور دنیا مثل کینو - موردیلو - مورشوان - سمپه - زلاتکوفسکی - کلودسر - تاباره - بارتاک - آرس و غیره را ببینید تا بفهمید چه دنیایی است ... کللن گرافیک محشر است ... مخصوصن طراحی پوستر و لوگو ...

١٩- پیراهن یقه گلدوزی ! :

منتظر چی هستید ؟! ... توضیح ندارد که ! ... فقط هر چه شلوغتر و طرح و نقش اش بیشتر و سنی تر و اصیل تر بهتر ... این نستعلیق جدیدها هم خوبند !

٢٠- مسواک زدن :

برخلاف حمام رفتن عاشق فرت و فرت مسواک زدن هستیم ! ... تمام که میشود انگار سواحل هاوایی توی حلق آدم است ! ... فکر کن ! ... سواحل هاوایی با توریست های ماه روی برجسته اش !!

٢١- سالهای دانشکده :

شاعر در اینباره می فرماید :

ای نیش تو نوش و نوش تو نیش 

مجموع تمام خاطرات سیریش !

کی می رود از سرم به کلی ؟! : 

گیشا پل * و آن علوم اجتماعی ش !

* پل گیشا !

٢٢- شب یلدا و سلطان :

دیدن هزار بارهء این دو فیلم نه ما را خسته می کند نه ضرری به حال شما دارد ! ... پس لطفن گیر ندهید ! ... مگر ما در امورات شما دخالت می کنیم هیچوخت ؟!

٢٣- تخته نرد :

ادعایی نداریم ! ... فقط مثل استاد اسدی که عاشق فوتبال بود اما هچوخت یاد نگرفت ما هم خسته نمی شویم از تخته بازی کردن ! ... ولی سید عباس گامبالو و حبیب ( خان داداش مریم بانو که که تخته را یادمان داد ) نراد های قهاری هستند ! ... هرکس ادعا کند ما با بزرگترمان می آئیم ! ... البته بدیهی ست که شدیدن داریم شکسته نفسی می کنیم !!

٢۴- گردنبند و دستبند طلا :

اگر قول بدهید که تهمت دوجنسه بودن نمی زنید می گوئیم که اگرچه سینهء پشمالو و دست خوشگل نداریم اما عاشق گردنبند و دستبند ساده و ضخیم طلا هستیم ! ... البته ملتفتید که با این قیمتها این یک عشق کاملن یکطرفهء ناکام و بی سرانجام است کللن !

٢۵- شهیار قنبری :

شعرها و صدای این امپراتور ترانه من را همیشه سحر می کند و با خودش می برد ... یک چیزی می گویم نخندید ها ! ... من مطمئنم اگر ترانه می گفتم و می خواندم حتمن سبک و حال و هوایم شهیار قنبری ای می شد ! ... بگیر منو !

٢۶- شنا :

خیلی بد است که به قول قرائتی یک جوان را بیاندازی توی آب مثل آجر برود پائین ! ... نگوئید بیا خودم یادت بدهم که اولن از خانمها این پیشنهاد را قبول نمی کنیم عمرن ! ... و آقایان زیادی هم تاحالا سعی شان را کرده اند و طرفی نبسته اند هیچ !

٢٧- رانندگی خرکی :

خیلی حال میدهد لامصب ... مخصوصن با ماشین شاسی بلند چهار دیفرانسیل یا ماشین های لش امریکایی ... رضا سیرجانی یکوخت فکر نکنی از روی دست تو نوشتم ها ! ... خب خل خل بازی در کل خوب است دیگر !

٢٨- بوی بنزین :

بعد از یک عمر بو کشیدن عطر بنزین ! و صفا کردن تازگیها شنیدم که در ترکیه جوانهایی هستند که اعتیادشان و مواد مخدرشان بوی بنزین است ! ... پس ما معتاد بودیم و خبر نداشتیم !

٢٩- کار نکردن ! :

آخ اگر می شد آدم سرکار نرود ! ... چه حالی می داد جان خودم ! ... اگر واقعن کار جوهر مرد است ما دوست داریم مداد نوکی باشیم !!

٣٠- طالبی بستنی خنک :

شاهکار خلقت ! ... شدید باید از خدا ممنون بود بابت آفریدنش ! ... حالا که حرف خوراکی شد شما را به همه مقدسات قسم ! بگذارید یادی هم بکنیم از حضرت استانبولی پلو ! با نیمرو و ماست ... وااای ! ... امیدواریم وختی به بهشت واصل شدیم ملائکه دستور پختش را بلد باشند !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :