انتظار ها به پایان رسید !

٢۵ آدم تاثیر گذار زندگی کرگدن :

( ترکیدم تا تمام شد ! ... طولانی ترین متنی بود که یک نفس نوشته بودم ! ... دستم دارد می افتد ! ... از 9 شب تا 12 ! ... ده صفحهء کامل ! ... خدا لعنتت نکند رضا افغانی ! ... حالا مرد می خواهم که این همه را تایپ کند ! و مردتر می خواهم که کللش را بخواند ! )

مقدمه : رضا که ما را به این بازی دعوت کرد در مقدمه اش نوشته بود آدمهایی که اگر نبودند من اینی نبودم که حالا هستم ... احتمالن منظورش می شد آدمهایی که مسیر زندگی اش را عوض کرده اند ... دیدیم اینجوری خیلی سخت می شود دایرهء بازی را باز تر کردیم خود سر ! ... این 25 نفر تاثیر گذار بوده اند در زندگی محسن باقرلو ... یعنی مسیر عوض کرده اند ... مهم بوده اند ... محبوب بوده اند ... چیز یادش داده اند ... نگاهش به زندگی را صیقل زده اند ... دوستش داشته اند ... دوستشان داشته است ... همگی عزیزش بوده اند و بعضن عزیزشان بوده است ! ... و خلاصه کلام همان که اول گفتیم یعنی تاثیرگذار بوده اند ... رتبه و اولویت بندی هم خیلی دقیق نیست ... اینجور آدمها را که نمی شود عزیز و مهم بودنشان را خط کش گذاشت و سنجید ...آماده اید ؟! ... بسم الله :

1- ننه ( مادربزرگ پدری ) :

با رفتنش بی اغراق یک بخش عظیمی از وجودم گم شد ... سقوط کرد توی خلاء ... در همین وبلاگ خیلی درباره اش نوشته ام ... راستش هنوز برای خودم هم خیلی واضح و دقیق معلوم نیست که این پیرزن هشتاد و چند ساله روستایی قامت خمیده اما استوار چرا انقدر ستون خیمه زندگی ام بوده ... شاید از عمق نگاه های مهربان چشمهای چروکیده نازنینش دریافته بودم که هیچکس چنین عاشقانه دوستم ندارد که او دارد ... یادش بخیر و روحش شاد که هر چه بود برای من خیلی بزرگ و باشکوه بود ... دلم می خواهد اگر آن دنیایی بود یکبار دیگر ببینمش ... آرزوی دیدن عروسی من به دلش ماند ... دوست دارم مریم را نشانش بدهم و یکبار دیگر دست و پیشانی اش را ببوسم ...

2- مامان خودم و مامان مریم :

مظهر پاکی و خوبی و بخشش بی دریغند این دو فرشتهء زلال ... قطره ای سیاهی دشت سپید بودنشان را کدر نکرده هرگز ... هیچ چیز را برای خودشان نمی خواهد ... خودشان را وقف خانواده کرده اند در حد نهایتش .... همیشه با خودم فکر می کنم ما که هیچ غلطی برایشان نکردیم ! ... آیا خدا حساب اینجور فرشته ها را دقیق دارد که آن طرف برایشان تلافی کند یک کمی لااقل ؟ ... سایه شان بر سرمان مستدام باشد الهی ...

3- بابا :

حالا که خیر سرم کمی بزرگتر شده ام و مسئولیت یک زندگی را به عهده گرفته ام بیشتر یاد آن زمانهای جاهلیت می افتم که تمام کم و کاستی های زندگی را اگزجره شده از چشم این مرد زحمتکش روستایی زاده خودساخته می دیدم و با وقاحت و بی شعوری تمام می گفتم که او هیچ کاری برای ما نکرده است ... خدا مرا ببخشد ... بابای نازنینم ... می دانم که هیچوخت اینجا را و این نوشته را نمی خوانی اما در حضور همین جمعی که می خوانند می گویم که غلط کردم ... گه خوردم ... تو سر سوزنی کم نگذاشتی و برای ما هر کاری که در توان و بضاعتت بود کردی مرد بزرگوار ...

4- مریم ترینم :

می دانم که وختی مریم این چند خط را بخواند باز لابد خواهد گفت تکراری گفته ام ! ... اما جددن دربارهء این فرشته نجاتم چه می توانم بگویم جز اینکه درست وختی لب مرز سقوط برای همیشه بودم با طراوت نوجوانی و عشق باشکوهش دستم را گرفت ... به دادم رسید ... رنگ عشق زد به آسمان کبودم و لبالبم کرد از مهر بی حد و بی توقعش ... عصبانی می شود اما باز هم می گویم که این بچه می توانست انتخاب صحیح تری داشته بشد از بین گزینه های بهتری که داشت برای زندگی اش اما به هر حال این بخت و اقبال کرگدن پیر و خسته بود که انگشت روی کله کچل او بگذارد این سبزآبی زلال که خدا عمر و عزتش بدهد زیاد ...

5- وحید :

ته تغاری خاندان باقرلوها ... لابد این را که بخواند یا تعجب می کند یا فکر می کند خواسته ایم هندوانه زیر بغلش بدهیم ! ... اما خدا گواه است که خیلی چیزها از همین بچه یاد گرفته ام طی سالهای زیر یک سقف بودن ... آرامش و مدارایش بی نظیر و شاهکار است ... من که خودم به خونسردی شهره ام مثلن ! بعضی وختها که عصبی شده ام با نگاه به چهره آرام و لبخند مهتابی اش ناخودآگاه آرام شده ام ... خستگی ناپذیر و کمک حال خانواده ... مهربان و بی حاشیه ... مثبت و امیدوار و آینده نگر ... ضمنن با همان اندک پول توجیبی ای که می گرفت همیشه بانک همهء باقرلوهای ولخرج هم بود ! ... فقط همینجا هشدار می دهم به وحید که متاسفانه دارد آرامشش را از دست می دهد ... دلیلش را نمی دانم اما امیدوارم همیشه همان وحید باقی بماند و هیچوخت نه عوض بشود نه عوضی ! ... الهی آمین ...

6- مادر (مادربزرگ مادری ) :

روستایی و بی سواد بود اما فرهیخته و باکمالات ... همان فرهیخته بهتر است ... هر جمله و هر نگاه و هر حرکتش یک درس زندگی بود ... و خب این برای یک کودک بازیگوش یا یک نوجوان کله قرمه سبزی آزار دهنده و ضدحال بود ! ... اما حالا که فلاش بک می زنم می بینم چه جواهری بوده کنج آن خانه قدیمی نازی آباد که کوبیدند و به خاطره ها پیوست ... یکی از دقمرگی ها و حسرت های همیشه ام این است که آخرین باری که دیدمش داشتم می آوردمش خانه مان ... بحبوحه درگیری های من و بابا بود سر درس و دیپلم و سربازی و ... توی ماشین کلی نصیحتم کرد که پدرت را اذیت نکن و ... سرش داد کشیدم ... دلش شکست پیرزن ... تا برسیم ساکت بود ... پیاده اش کردم و رفتم سراغ کارم ... شب که برگشتم رفته بود ... همان شب هم موقع رد شدن از اتوبان رفته بود زیر اتوبوس ... یعنی مرا بخشید و رفت ؟ ... مادر ... اگه صدامو می شنوی : خیییلی نوکرتم ... همین ... بغض ...

7- محمد دایی :

تنها دایی تنی از بین 6-7 دایی ای که دارم ... اما والله صرف تنی بودن پارتی بازی نمی کنم ! ... مرد بزرگی ست که همه فامیل این طرف و آن طرف اذعان دارند به الگو بودنش ... کلی چیز یادمان داده است و آن سالهای غربت زندگی در شهرستان از معدود کسانی بود که یادمان می کرد و در مرخصی های کوتاهی که از جبهه می آمد همیشه سراغمان را می گرفت و دل کوچولویمان را شاد می کرد ... سالهایی که بچه دار نمی شدند به عدالت خدا شک کرده بودم ... اما حالا خدا را شکر کانون خانواده شان با رضا و سجادش گرمتر شده است ... این 2 باری هم که علی رغم جوانی زیر دست جراح مغز رفته است یادگار و دستمزد تمان آن سالهایی ست که ریاضت و مرارت کشید و توی خودش ریخت و دم برنیاورد ... خدا حفظش کند ...

8- سید عباس :

امسال دهمین سال رفاقت ماست ... اما انگار صد سال است که می شناسیم هم را ... یار غار ... تاواریش ... برادر ... گوش ... شانه ... سنگ صبور ... تشر و تلنگر ... محافظ و مراقب ... هم نفس ... هم قبیله .... قسمت بود آن همه بلا سر هر دویمان بیاید و جفتمان در سن ترشیدگی دانشگاه قبول شویم ! و یک کلاس بیفتیم و پیش هم بنشینیم و سهم هم باشیم از این روزگار ... برایش آرزوی بهترینها را دارم که بدجور لیاقتش را دارد ...

9- خانم کا :

بنظرم وختی سه سال و نیم از بهترین سالهای زندگی ات را وقف یک نفر کرده باشی حالا وختی می نشینی به نوشتن یک چنین بازی ای حتی اگر متاهل باشی حق داری اسمش را ببری و یادش کنی ... هرچند حالا بعد از گذشت این همه سال دیگر می فهمم که خیلی از روزهای این سه سال و نیم را یکطرفه راندم ! ... اما خوب بود ... اگر نمی رفتم حالا بدهکار خودم و دلم بودم ... یکسری چیزهای دیگر را هم مدیونش هستم ... مثل شاعر شدن ... مثل بزرگ شدن و قد کشیدن ... مثل تجربهء گشودن دریچه ها و روزنه های نادیده و تجربه نکرده ... حالا که همه آن اتفاقهای خوب و بد ... گذشته و بدل به خاطره های خوب و بد شده است می شود منصفانه نگاه کرد و پشیمان نبود ... برایش مثل عباس بهرینها را آرزو می کنم ... خوشبخت ... شاد ... زنده ... سپید ...

10- احسان جوانمرد :

لک بزرگ ... اولش که دیدمش خیلی بدم آمد از این بچه ! ... عباس شاهد است که می گفتم من این پسره را یکروز وسط حیاط می زنم ! ... خدا رحم کرد رفیق شدیم ما که نمی دانستیم لر است ! ... چه می دانستیم خودش کللی دست بزن دارد و تازه دایی های قلچماقی دارد که یک مشتشان قاطر ده بالا را بدل به خرچسونهء ده پایین می کند ! ... اینکه بگویم چون اولین غزلم را از روی دست یکی از غزلهایش کپ زدم و وختی برایش خواندم نه تنها توی پرم نزد بلکه با تشویقها و راهنمایی هایش در غزلگویی مصمم ام کرد پس به همین خاطر دوستش دارم و جزو این لیست می گنجد بی انصافی و اراجیف است ! ... احسان نماد یک انسان شریف و یک رفیق ناب است ... حضورش و دلقک بازی هایش و جدی حرف زدنهایش و غم و شادی اش و چشمهای عمیقش و دغدغه های انسانی اش ملغمه ای از او ساخته که لبریزت می کند از هر چه حس خوب ... در قحطسال آدمهای شریف مثل احسان ها را باید با طلا قاب گرفت و با میخ زد به دیفال ! ... می دانم او هم من را دوست دارد اما به جان خودم غلط کرده اگر یک صدم آنقدر که من دوستش دارم دوستم داشته باشد !

11- مهدی قهاری :

آن سالهای کودکی که شهرستان بودیم تنها تفریح و عشق و حالمان فوتبال بود با بچه محل ها ... همه هم تقریبن در یک سطح گاگول بودیم در بازی ! ... تا وختی مهدی و خانواده اش از تهران آمدند و آنجا ساکن شدند ... اوائل بازی اش نمی دادیم ... دور از جانش مثل بچه یتیمها می آمد کنار زمین می ایستاد و تماشا می کرد ... گوگولی و بچه خوشگل بود ! ... بچه تهران بود خب ! ... با آن موهای رودگولیتی و لباسهای شیکش ... چند وخت گذشت تا یک روز من واسطه شدم تا بازی اش بدهیم ... وختی آمد توی زمین و با همان اولین توپی که زیر پایش آمد مثل مارادونا همه را دریبل زد و توپ پلاستیکی را کرد توی گل همه چارشاخ بریدند ! ... یک پا دوپا های عجیبی می زد که مهار نشدنی بود ... اصلن مهدی سطح فوتبال شبه جزیره را ارتقاء داد خداوکیلی ! ... طوری که بعد از آن سر مهدی دعوا بود ... بچه با مرامی بود و شدید اهل رقابت و در هر زمینه ای همه را به جنگیدن وا میداشت خیلی جنتلمنانه ... توی درس هم با هم کل داشتیم ... یکجورهایی بت و الگوی کرگدن کوچولو بود ! ... حتی بخاطر مهدی و تحت تاثیرش به پرسپولیس پشت کردم و استقلالی شدم و ماندم تا همین حالا ! ... از چشمهایش معلوم بود که آدم حسابی می شود و شد ... جزو رتبه های برتر کنکور شد ... الان اینگیلیس زندگی می کند ... مهندس نخبه ای شده ... هر جا هست خدا حفظش کند ...

12- دکتر صدیق سروستانی :

به عمرم آدم به متواضعی و خاکی بودن ایشان ندیده ام ... البته این حرف را باید با توجه به شان و منزلت اجتماعی و رتبه علمی و جایگاه رفیع این جامعه شناس بزرگ و منش انسانی و روح بلند آزادی خواه و عدالت محورش دید و سنجید و ارزش گذاری کرد ... در بین اساتیدِ - با عرض معذرت - فسیل و بی انگیزه و بی تعهد و از روی کتاب و جزوه طوطی خوان و طوطی پرور معلوم است که استاد از جان مایه گذاری که سعی می کرد در همان 2 ساعت قد 20 ساعت علم ناب جامعه شناسی کاربردی توی مخ بچه ها بکند و در کنارش هم درس زندگی یادشان بدهد جواهری بوده که درخشش اش هیچگاه از یاد و ذهن و دل و جان نرود ... کلاس دکتر جدی ترین و خشک ترین و با دیسیپلین ترین و در عین حال کویت ترین و بامزه ترین و شادترین و جمعه به مکتب آور ترین کلاسها بود ! ... می پرسید چطور ممکن است ؟! ... بروید سر یکی از کلاسهایشان بنشینید تا جوابتان را بگیرید !

13- آقای غفوری :

دبیر ادبیات دبیرستانمان ... مرد عجیبی بود ... کل ادبیات ایران را در حافظه داشت به اضافه آموزه های مکاتب عرفان شرقی را که آن وختها برای مخ جلبکی بچه های زاقارت شهرک ولیعصر و یافت آباد و امامزاده حسن و فلاح یک چیزی در مایه های خرگوش از توی کلاه درآوردن بود این حرفها ! ... همان قدر عجیب و خنده دار ... یوگا و ذن را تا ته رفته بود ... مرتاض بود ... و اگر مراعات ما را نمی کرد حتمن می توانست معجزات کوچکی هم رو کند در همان کلاسهای داغون دلگیر ... اما کفایت می کرد به همینکه ما بچه های شر و شرور و بی خیال درس که معلم و دبیر را به فلانمان هم حساب نمی کردیم را با حرفهای گیرا و شعرها و حکایت های نابش 2 ساعت میخکوب کند طوری که پلک نزنیم و آرام نفس بکشیم ... خودش کم معجزه ای نبوده ! ... بالای 50 سال داشت اما مجرد بود ... قیافه اش هندی می زد  ... اسمش را گذاشته بودیم هاپو کومار ! ... خدا ما الدنگ ها را ببخشد ! ... جرقه های علاقه ام به شعر و داستان و کللن ادبیات را او زد و از این بابت ممنون دارش هستم همیشه ... نمی دانم چرا اما تنها دبیری بود که کادوی روز معلم قبول نمی کرد مودبانه ... هر جا هست خدا سلامت بداردش که نازنینی بود ...

14- آقای شفق :

خیاط خیابان احمد حسینی ... ما بیشتر برای کوتاه کردن قد شلوار و آستین پیراهن پیشش می رفتیم که همیشه هم یک پاچه یا یک آستین را کوتاه تر در می آورد ! اما باز هم می رفتیم پیشش ... می رفتیم که وختی با آن عینک ته استکانی اش فس و فس کنان و طولانی و با وسواس کار می کرد برایمان یک ریز حرف بزند ... با حسین ( دوستم ) می رفتیم ... کشتی گیر قدیمی بود و قد کوتاهی داشت آقای شفق عزیز ... تپل با سبیل بزازی خنده دار ! ... حرفهایش معجونی بود از شوخی های صحنه دار ! و درسهای عمیق زندگی که توی هیچ مدرسه و کتابی نبود ... عارفی بود برای خودش ... خاطره های جوانی اش هم تاپ و آس بودند همه .. حواسش بود که حرف تکراری نزند که ما دست پر برگردیم ... یک ساعت اگر می نشستیم وختی می گفت بفرما پسرم این هم شلوارت انگار پنج دقیقه گذشته بود ... غصه مان می شد موقع خداحافظی ... همیشه هم باید چانهء برعکس می زدی با پیرمرد سر قیمت ... کار 1000 تومانی را می گفت 300 تومان زیر بار هم نمی رفت ! ... این چشم و دل سیری و لوطی گری اش اعصاب آدم را خرد می کرد ! ... سالهای آخری که مغازه اش را یک خط در میان باز می کرد پیرمرد بیشتر وختش را مشغول پرستاری همسر مریضش بود ... از عشق باشکوهشان می گفت و چشمهایش می خندید و خیس می شد ... همین یک درس کافی نیست تا جزو آدمهای تاثیر گذار زندگی ام باشد ؟

15- زن شوهر دار همسایه :

دوم یا سوم دبیرستان بودم ... تازه داشت پشت لبم سبز می شد ... هنوز هم نمی فهمم چرا من را برای دوستی انتخاب کرده بود ... پسر بزرگش را می خواباند و پسر کوچکش را بغل می گرفت و سر قرار می آمد با آن عطر همیشگی مست کننده اش در آن روزهای سرد برفی و بارانی ... قدم می زدیم و حرف می زدیم طولانی ... خسته می شد با آن هیکل لاغر خوش تراشش ... در آن سرما عرق می نشست روی صورت قشنگش ... اما بچهء تخسش اخم می کرد به من و بغلم نمی آمد ! ... از گذشته می گفتیم و از آینده ... از علائق و سلائق و آرزوهایمان ... پاک و بی آلایش حرف می زدیم ... مثل خواهر برادر ها ... از هیچ خط قرمزی رد نمی شدیم ... حتی همدیگر را لمس نمی کردیم ... پولی هم نداشتم که برایش خرج کنم ... اما باز دفعه بعد می آمد درست سر موقع ... یک شال گردن مشکی کاموا هم برایم بافته که هنوز به یادگار دارمش ... شوهرش دو شیفت کار می کرد و به خرج زندگی و اجاره خانه نمی رسید بیچاره ... لابد خلاء یک همدم و همصحبت را با من پر می کرد ... انصافن من هم دست از پا خطا نکردم در تمام مدتی که با هم بودیم ... ساعتهای لذتبخشی بود برای جفتمان ... یک تجربه خاص و مخفیانهء هیجان انگیز ... امیدوارم حالا هرجا هست اوضاع زندگی اش روبراه شده باشد و همصحبت و همپای قدم زدنهایش شوهر زحمتکشش باشد ... 

16- ابراهیم تاتلیسس و تارکان : 

بخندید! ... مسخره کنید و بگویید اییییششه! ... این کرگدن چقدر چیپ است! ... عیبی ندارد! ... اما اینها بت بودند ... عشق بودند ... نوجوانی من با نفس این دو اسطوره در هم آمیخته است ... اولی صدایش از زمین و آسمان عبورم می داد و به عرش می رساند ... و دومی تجسم و نماد تمام دست نیافتنی های زندگی ام بود ... برق چشم های رنگی اش و آن رقص خاصش جادویم می کرد لعنتی ... هنوز هم دوستشان دارم ... امیدوارم آنها هم هنوز من را دوست داشته باشند !!!

1٧- اولین بچه مان ! :

قطعا یکی از سخت ترین و زیباترین و باشکوه ترین لحظات زندگی ام لحظه تولد اولین فرزندمان خواهد بود ... گذشته از این که من و مریم چقدر باید در زندگی اش تاثیرگذار باشیم بی شک حضور او هم خیلی در زندگی من و مریم تاثیرگذار خواهد بود از همه نظر ... مریم از همین حالا سعی دارد که وخت و بی وخت و به هر بهانه ای به من یاد بدهد که مثلن در فلان موقعیت باید چجور پدری باشم ! اما خودش هم می داند که دارد آب در هاون می کوبد! من خیلی هنر کنم می توانم سعی ام را بکنم تا کرگدنکمان انسان بار بیاید! خودش کم چیزی نیست انصافن! ... اینکه بار می آید یا نه با این اوضاع و شرایط تخمی روزگار با کرام الکاتبین است !

1٨-گوگوش :

یک اسطوره دیگر ... این یکی را اتفاقن نه بخاطر صدایش دوست دارم نه آهنگها و ترانه های شاهکارش که میراث جاویدان موسیقی و هنر این مرز و بوم است و نه حتی بخاطر اینکه در همه چیز بیست سال از زمان خودش جلوتر بوده ... گوگوش از این جهت تاثیرگذار بوده برایم که همیشه ذهنم مشغول زندگی خصوصی اش بوده است! ... همیشه به طرز دیوانه کننده ای کنجکاو بودم که بدانم زندگی شخصی یک چنین اسطوره ای چطوری بوده است ... کاش روزنوشت های زندگی اش را چاپ می کرد حالا چه با سانسور چه بی سانسور که البت دومی باحال تر می شود خب ! ... همیشه در ذهنم نماد آدمی که همه چیز را تا دینش تجربه کرده گوگوش بوده است! ... یک ابرموجود ... یک بزرگ باشکوه ... یک فرا انسان ... می دانم هیچکدام اینها نبوده ها ... می دانم و نمی دانم ... شاید زیادی کودنم! ... شاید اینجور جاها دمبال چیزی می گردم ... مثلن یک تکه هایی از پازل خودم ... گفتم که می دانم و نمی دانم ... در هر حال بابت همین تخیل ها و لذت هایی که از این افکار باب میلم در خلوتم برده ام مدیونش هستم ...

19-یکی که هیچی راجع بهش نمی تونم بگم ! :

ها؟! چی؟! منتظر چی هستید فضولچه ها ؟! ... گفتم که هیچ چیز نمی توانم بگویم درباره اش ... فقط همین قدر بگویم که یکی دو سال از سالهای نوجوانی ام - ذهنی و جسمی - درگیرش بودم ... این رابطهء عجیب که آمیزه ای از واقعیت و تخیل بود حالا که نگاه می کنم در بزرگ شدن جسم و روحم بی تاثیر نبوده است ... همین !

20-شخصیت سلطان در فیلم سلطان کیمیایی :

فریبرز عرب نیا به گمانم اگر همین یک فیلم را هم در طول عمرش بازی می کرد برای هفت پشتش بس بود ... سلطان با آن طرز غریب نگاهش و آن سبک حرف زدن و آن مدل یگانهء عاشقیتش شاهکار مسلمی بود لااقل برای کرگدن جوان ... دهها بار فیلم را دیدم و ده ها بار هم فیلم نامه اش را خواندم ... بی اغراق هنوز هم برایم تازگی همان بار اول را دارد ... نمی دانم در وجود این مرد بریده از جامعه چه چیزی تا این حد من را می کشد و با خود می برد آن دور دورهایی که دوست دارم ... شرافت ذاتی ... مردانگی ... یاور بیچارگان بودنش ... انسانیت از سکه افتاده اش ... غم بزرگ توی چشمهایش ... مظلومیتش ... صداقتش ... نمی دانم ... گمانم خود کیمیایی هم نداند ...

21-حسین قزلباش :

دوست دوران دبیرستانم ... نوجوان بود اما مثل مردها بود ... خرج خودش را در می آورد و به خانواده اش هم کمک می کرد ... همیشه شنگول و بگو بخند بود زیر بار سختی ها و مصائب و ناملایمات زندگی اش ... همه کار می کرد اما تخصصش نانوایی بود ... وخت هایی که با ابی (دوست مشترکمان) می رفتیم دم نانوایی ای که کار می کرد حس می کردم خجالت می کشد اما می انداخت به مسخره بازی و به رویش و به رویمان نمی آورد ... بچه گربه های لوس مطبخ گرم بابا و مامان چه می فهمیدند لقمه نان از توی تنور آتش درآوردن یعنی چه ؟ ... الگوی خستگی ناپذیری و روحیه داشتن بود برایم ... هرچند من همیشه همان گشاد آب هندوانه ماندم! و حسین وختی عاشق دختری شد که از دید خانواده اش عشق ممنوعه محسوب می شد طردش کردند طوری که انگار از اول نبوده است ... مامان من همراهش رفت خواستگاری و ازدواجشان سر گرفت ... از زیر صفر شروع کردند حسین و فاطمه ... شاید به حق اسمها و دلهایشان خدا هوایشان را داشت ... حسین دو شیفت و سه شیفت جان کند مثل همیشه خستگی ناپذیر و باروحیه ... فاطمه هم در حد توان خودش زحمت کشید ... حالا یک پسر تپل خوردنی دارند ماشالله ... یک خانه یک ماشین یک موتور و مخلفات ! خدا را شکر ... خانواده اش را هم بخشیده و دوباره سر می زند به خانه پدری ... عجب روح بزرگی دارد این بچه ... شاهکار است ... سرش سلامت ...

22-آرش ناجی (میرزا قلمدون) :

راستش هنوز هم درست و درمان نمی دانم آرش باقالی چه حسی به من دارد! ... اصلن چه اهمیتی دارد ؟! من خیلی خاطرش را می خواهم ... این دمب اسبی سابق و کچل فعلی که توی جمع دلقک بازی و کمر به پایین حرف زدنش می چربد به حرف حساب زدنش ... توی جمع های خودمانی و خلوت تر تبدیل می شود به یک مرد سرد و گرم چشیدهء 50-60 سالهء بیشتر جددی که بی تعارف کلی درس زندگی می توانی در محضرش بیاموزی ! ... خیلی وخت ها ویرانی هایم را سرش خراب شده ام که مدیون خودش کرده من را با تمام راهنمایی ها و رفاقت هایش ... خیلی وخت ها هم سعی کرده و خودش را جر داده تا به پشتوانه تجربیاتش یک چیزهای مهم و حیاتی را توی مخ گچی من فرو کند و موفق نشده و آی حرص خورده در حد تیم ملی ! ... بابت اینگونه لحظات شرمنده خود نازنین و آنجای جر خورده اش هستم شدید ! ... برای او هم بهترینها را آرزو می کنم منتها از زاویه دید خودش ... فقط همین .

 23-حسن اوجانی :

در مورد او هم توی این وبلاگ خیلی نوشته ام ... از او هم خیلی یاد گرفته ام و لحظات ناب و خاص و غریب زیادی با هم داشته ایم در عین کوتاه بودن و دیر به دیر بودن دیدارهایمان ... فقط خود حسن می داند که من چقدر دوستش دارم و چقدر نگرانش بودم و حالا که سر به راه شده و شکر خدا سر و سامان گرفته چقدر برایش خوشحالم و چقدر بغض می کنم بغض خوشحالی ... وختی آرام و با لبخند غیر هیستریک می بینمش کنار نازنینش روی مبل خانه ما لم داده و چای می نوشد و سیگار هم نمی کشد و زر زیادی هم نمی زند!

24-آقای نصرتی :

سال هایی که شهرستان زندگی می کردیم همکار و دوست بابا بود ... یک دست و دلباز لایتناهی ... می گفتی لباست را در بیاور و ببخش می بخشید ... گذشت و بخشیدن توی تک تک سلول هایش رخنه کرده بود ... روح بلندی داشت ... حرص و خودخواهی برایش معنی نشده بود ... خیلی ها از قِبَل او به خیلی جاها رسیدند که متاسفانه بعدها که زمین خورد و اوضاعش ناجور شد حتی یادش هم نکردند به سلامی و احوال پرسی خشک و خالی ای ... در اداره برای خودش کسی بود آن سالها ... این اواخر شنیدیم توی بیابانهای ورامین سرایدار یک کارخانه نیمه متروک است ... دلم گرفت ... دلم شکست ... اسطوره بخشش بی دریغ آخر و عاقبتش این باید باشد خدا جان ؟

25-پسر کتابخانه امام زاده زید :

شیک و جنتلمن بود ... یک هفته ای آمد و پا به پای ما برای کنکور درس خواند ... یک انرژی خاصی داشت حضورش ... دیوانه اش شده بودم! هی پا به پا کردم که بروم و پیشنهاد دوستی بدهم که خاک بر سرم کنند آخرش هم نرفتم و حسرتش به دلم ماند! و البته تاثیر همان حضور کوتاه اما پررنگش هم ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :