بازی ها به روایت مریم بانو ...

رضا و مهسای عزیز ! اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید ! به جان جفتتون هنوز وخت نکردم متن بازی هاتونو بنویسم ! ... ولی دارم سعیمو می کنما ! امید است که به زودی زود دیدارها تازه و بازی ها میسّر گردد !! 

----------------------------------------------------------------

اما انگار بازی هاتون انقدر جذاب بودن که بتونن سکوتِ مریم بانو رو بشکنن ! و وادارش کنن بعد از مدتها در حالی که خسته و کوفته از سر کار رسیده خونه ، بشینه و دست به قلم ببره ... البت اصرار ما مبنی بر بازگشائی وبلاگ تعطیل شده ش با این 2 نوشته که نسبت به قبلی ها کمتر دچار خودسانسوری شدن بی فایده بود و فعلن رضایت دادن که نوشته شونو همینجا آپدیت کنم ! ...

----------------------------------------------------------------

١٠ تا آدم تاثیر گذار در زندگی ام :

١-مادرم ؛ همیشه از دیدن مهربونی های بی دریغش در حق همه و فداکاری های بزرگش برای بچه ها و شوهرش شوکه می شدم و از بچگی آرزو می کردم مثل مادرم مهربون و خوش قلب باشم ... تصمیمی که شاید خیلی هم تو انجامش موفق نبودم اما تاثیر دیدن خوبیهاش همیشه توی زندگیم مشهود بوده و هست . امیدوارم که خدا حفظش کنه برام .

٢-پدرم ؛ که دست و دلبازیهاش و لوطی و مشتی بودنش بهم احساس افتخار میداد و همیشه و همیشه سعی میکنم ببخشم بدون فکر کردن قبلی و بعدی و مشتی باشم و شیک رفتار کنم حتی توی خلوتم و تنهاییهام . احساس میکنم اگه پدرم یه آدم خسیس یا نفهم بود هیچ وقت نمیتونستم دلمو به چیزی تو زندگی خوش کنم . تکیه گاهی که لطف و کرمش تمومی نداره و همیشه شامل حالم میشه و میدونم که همیشه یه قلب برام می تپه ... خیلی احساس لذت بخشیه این دونستن .

٣-محسن باقرلو ، عشقم ، همسرم ... باعث شده که برای ٣ سالِ تمام آرامش رو به معنای واقعی تجربه کنم ... بزرگواری و بخشش این دریا دلِ آرام ، آرومم میکنه...و بی دلیل چشم پوشی کردنهاش از رفتارهای دیگران در حقش ، سایه ای از خداوندگار رو در ذهنم تجلی می بخشه ... بی اغراق نمیدونم چطور میشه یه آدم انقدر راحت ، در همه ی شرایط آروم باشه و ببخشه دیگرانی رو که همیشه هم خوب نیستند . یه جورایی آرام بودن زندگیم و روح و روانمو واقعاً مدیون محسن هستم ... و این آرامش گرفتن از طرف همسر آدم خیلی خیلی خیلی محشره ... که هر کسی شانس چشیدن این احساسو نداره ...

4- خاله زری عزیزم ... که برام یه بت بزرگ بود ... بتی که خوش پوش و جذاب و خوش صحبت و رک بود ... که راحت حرفشو میزد و چیزی برای غیبت کردن از دیگران باقی نمی گذاشت . سرشار لذت می شدم وقتی میگفتن به خاله زری ش رفته... هر وقت چشم باز کردم و دیدم چیزی نشدم ، خودمو شرمندهء خاله زری م دیدم که همیشه نگران خودم و آینده م بود ... یعنی یه جورایی اعتماد به نفس و عدم اعتماد به نفسم رو مدیون خاله زری م هستم ...

5- می نو ... همیشه حرف زدن و بودن باهاش رو زندگیم اثر مستقیم یا غیرمستقیم داشته ... گاهی وقت ها می دونستم ... گاهی وقتها نه! ... اما همیشه از تاثیرگذاریش لذت بردم ... داشتن یه دوست خوب که تاثیرگذار هم هست، خیلی می چسبه ... خوب یا بد هیچ وقت جلوی تاثیرگذاشتنهاشو نگرفتم ... گذاشتم مثل خونم ، بره توی چونم و جریان پیدا کنه و از این مورمور لذت بردم ...

6-محسن ... دوست پسر پولدار و مهربونم ... که اگه باهاش آشنا نمی شدم هیچ وقت انقدر از مادیات جدا و دور نمی شدم ... نمی فهمیدم که پول داشتن همه چیز نیست با اینکه پول نداشتن اصلا خوب نیست ... مطمئنم اگه نمی دیدمش توی اون برهه ی حساس ، آدم دیگه ای می شدم... انقدر خوب بود و هوامو داشت که هنوزم خودمو نمک گیرش می دونم ... اگه نبود... اگه ندیده بودمش ... اگه احساس خیلی مرفه بودن رو تجربه نکرده بودم شاید هیچ وقت با محسن باقرلوی عزیزم ازدواج نمی کردم . فکر کنم بیشتر از هر آدم دیگه ای تو سرنوشتم تاثیر داشته .

7-عاطفه ... لطیف ترین و پرعاطفه ترین و مهربون ترین دختری که تو عمرم دیدم ... اصلا این بشر انگار بدی نداره ... فکر کنم خدا موقع تقسیم احساس بین بنده هاش ، بدذاتی و بدجنسی رو فراموش کرده تو وجود نحیف این دختر بذاره ... خوبیهای بی دریغش در حقم که همیشه شامل حالم میشه ، بزرگترین احساس سرشار بودن رو بهم می ده ... مخلص خود خودشم تا آخر عمر ...

8-ناهید جون ... مامانِ عاطفه ... عاقل و بالغ بودن و فهمیدگی رو به عینه با ناهید جون تجربه کردم ... در عین مومنی، شیک و شاد و سبکباله ... ایمانش و باحال بودنش و زیرک بودنش معجون شیرینیه که طعمش هیچ وقت فراموشم نمیشه ...

9- اسکارلت اوهارا ... شخصیت رمان بر باد رفته ی مارگریت میچل ... با بازی زیبای ویوین لی ... نمی تونم منکر تاثیر بی نهایت زیاد این شخصیت در ناخودآگاه وجودم بشم ... وقتی خوب فکر می کنم ، می بینم همیشه دوست داشتم اسکارلت اوهارای جذابی باشم که خیلی خوشگل نیست ... بی شرم و حیا و پر روئه ... راحته ... رودرواسی نداره ... خودشه ... بعضی وقتها یه دختر تمام عیاره و اکثر وقتها از هر مردی مردتره ... قویه ... به کمک کسی نیاز نداره ... عاشقه ... حسوده ... خیلی وقتها احمقه ... خیلی وقتها هم زرنگ ... متوجه کوچکترین جزئیات میشه و کوچکترین مسائل فراموشش نمیشه ... با مردها رابطه ش بهتره تا همجنساش ... شکموئه ... عاشق تجملات و لباسهای قشنگ و زیورآلات پر زرق و برقه ... شیطونه و برق شیطنت چشمهاش همه رو خیره می کنه ... و در آخر عاشق مردهای جذابه ... مثل رت باتلر نازنین با بازی کلارک گیبل عزیزم .

١٠- بی تا ... عشق و رفیق قدیمی محسن عزیزم ... دوست تازهء خودم ... آشنا شدن باهاش ، نگاه تازه ام رو به جهان و اطرافیانم شکل داد ... فکرشم نمی کردم یه دختر انقدر باحال و مرد باشه و پرم کنه ... مخصوصاً اگه اون آدم عشق معشوقم بوده باشه برای ٣ سال و نیم ... بودن باهاش انقدر پرم می کرد که حتی گذشت ساعتها رو حس نمی کردم ... دوست عزیزی که نبودنش تو ٢ ماه اخیر ، داغونم کرده ... دامن زده به هر چی افسردگیه ... جای خالیش با هیچ چیز و هیچ کس پر نمیشه ... عجیبه ... اما احساس من اینه ...

----------------------------------------------------------------

١٠ تا چیزی که دوس دارم و می میرم براشون ! : 

١- سیگار ESSE سبز و فندکِ شیک و زیرسیگاری قشنگِ کنارش .

2- س.ک.س و شیطونی !

3- مشروب و مستی کرخت کننده ش .

4- مردهای جذابِ عوضیِ خوب ، دقیقاً مثل رت باتلر تو فیلم بربادرفته .

5- خوابیدن روی موجهای دریا زیر آفتاب سوزانِ تابستون با چشمهای کاملاً بسته ! 

6- سورپرایز ، حالا هر سورپرایز جذابی که باشه ... می تونه یه هدیهء غافلگیر کننده باشه !

7- فضایی که وقتی واردش می شم از عطر خوش بوش و رنگهای شاد و دلبرش و موسیقی گوش نوازش مست و از خود بیخود بشم .

8- شعر ، در اصل غزلهای عاشقانه ی معاصر سرشار از احساس و تصویرهای زیبا و ناب .

9- تن پوش های رنگارنگ ( البته بنفش و سبز رو مسلماً ترجیح میدم ) و قشنگ ... که این تن پوش شامل همه نوع لباس و کیف و کفش و زیورآلات و ... میشه .

10- فیلم و کتاب های خوب که انقدر جذبم کنن که نتونم قبل از تموم شدنشون از جام تکون بخورم .

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :