یه لحظه یک رویا ... یه لحظه یک دنیا ...

دیشب بعد از خیلی وخت منزل عمه بودیم ... بعد از فوت مادربزرگهایم عمه بزرگِ فامیل هر دو طرف است ... انقدر خاطرهء خوب دارم از عمه مقدس که حد ندارد ... انسان شریفی ست ... بیش از حد مهربان و مهمان نواز ... تمام عمرش را کار کرده و زحمت کشیده ... انقدر که حالا زانوهایش با نامردی و بی معرفتی تمام گاهی وختها ادا در می آورند به این بهانه که توان کشیدن جسم نازنینش را ندارند ... خدا حفظش کند ... من که فرزند ارشد تنها برادرش باشم را بینهایت دوست داشت و دارد ... انقدر کودکی ها و نوجوانی هایم قایمکی پول توی جیبم گذاشته است ... آنوختها با خودم می گفتم بزرگ که شدم و سرِکار رفتم حتمن رابراه برای عمه کادوهای خوب خوب می خرم که ( به خیال خودم ) جبران کنم محبت هایش را ... راستش بزرگ هم شدیم اما هیچ پخی نشدیم و هیچ غلطی نکردیم کللن ! ... خدا سلامت بداردش این مهربانی بی دریغ غیر قابل جبران را ... آدم می ترسد که اگر این نسل شریف تمام بشوند زندگی های مدرن تو خالی چقدر خاکستری و گند و زمهریری خواهند شد ... بگذریم ...

داشتم می گفتم که دیشب بعد از خیلی وخت منزل عمه بودیم ... ستارخان خیابان شادمان ... افطار همراه و پا به پای روزه داران محترم خوردم ردیف ! ... مریم سرِ کار بود ... باید یک بهانه ای جور می کردم جلوی مامان و بابا تا بزنم بیرون برای سوخت گیری نیکوتینی ! ... پا شدم سوئیچ را برداشتم ... هنوز تو فکر بودم که بابا گفت : می ری به ماشین سر بزنی ؟ ... با ذوق گفتم : آره آره ! ... رفتم توی خیابان فرعی سوت و کور جلوی منزل عمه ... انگار هنوز هم بعد از افطار سریالها مردم را میخکوب می کنند ! ... سگ پر نمی زد توی خیابان ! ... سیگاری گیراندم و با ولع شروع کردم به پک زدن ... از کمی دورتر دو تا پیرزن کوتاه قد سایه هایشان کشیده شد کف خیابان ... نگاهم را دوختم به مسیر آمدن و گپ زدنشان ...

منظرهء قشنگی بود ... خیلی پیر بودند اما سر حال ... با لباسهای شیک ... تقریبن شانه هایشان را یله داده بودند به هم ... انگار که دوقلوی به هم چسبیده باشند ... ریز ریز حرف می زدند و ریز ریز می خندیدند آن وخت شب دو تایی توی آن خیابان خلوت ... همین تصویر کوتاه مرا برد تا آن دور دورها ... هزار تا دوست جوان را مجسم کردم در دوران پیری ... با هم ... کنار هم ... یله داده به شانه های پیر و دیر آشنای هم ... با خنده های ریز ریز بعد از افطار در یک خیابان خلوت فرعی ... روحم شاد شده بود ... سیگارم تمام شده بود که از مقابلم گذشتند ... صدایشان را آرام تر کردند و زیر چشمی با لبخند نگاهم کردند و رد شدند ... برگشتم سمت خانه و زنگ در را زدم ... فکر کنم خیال کردند رفتم داخل ... عمه که اف اف را زد صدای آوازی خیابان سوت و کور را نوازش کرد ... یک تصنیف آرام قدیمی ... چقدر هم قشنگ می خواند ... برگشتم وسط خیابان و از دور نگاهشان کردم ... پیرزن سمت چپی بود که می خواند ... انگار وجودم را حس کردند پشت سرشان ... برگشتند و نگاهم کردند ... خجالت کشیدند ... پیرزن سمت راستی نیشگونی گرفت بازوی پیرزن آوازه خوان را و چیزی گفت که نشنیدم از آن فاصله ... کمی بلندتر از ریز ریز خندیدند و تقریبن دویدند ! ... مثل دختر بچه های شیطان و خجالتی ... پیرزنانه دویدند و از پیچ خیابان پیچیدند و گم شدند توی تاریکی ...

شاید کل قصه ای که گفتم برای شما هیچ چیز نباشد و هیچ چیز نداشته باشد ... اما برای من دنیایی بود ... دیوانه کننده بود ... شبم را به غایت قشنگ کرد ... محشر بود همین تصویر کوتاهِ کارت پستالی ... خیلی محشر بود ... خیلی ... همین !

...................................................................................................

پی نوشت یک :

کامپیوتر خونه پکید به سلامتی ! ... تو شرکت هم این اواخر یکسری معذوریت ها و محدودیت هایی دارم که بماند ! ... این است که اگر یک مدت کوتاهی حضور شکوهمندم در بلاگستان کمرنگ شد به پررنگی خودتون ببخشید ! ... هر چند واضح و مبرهن است که عمل من تو وبلاگ بازی سنگین تر از این حرفاس که به این راحتیا بی خیالتون بشم و برعکس !!

پی نوشت دو :

دیگه لینک دوستانی که آپدیت می کنن رو تو مسنجر سند تو آل نمی کنم ... خودتون هر روز با زبون خوش بیاید تر و تازه هاشو سوا کنید جدا کنید ! ... پس لینکدونی گوگل ریدری ساختم واسه چی ؟! ... یه کم هم بکشید خب !!

پی نوشت سه :

تا پست بعد احتمال دارد پی نوشت های دیگری هم اضاف کنیم ! ... شاید هم نکنیم !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :