سفالآدمگری !

این را به حساب شعر نگذارید ... توی شرکت حین کار انگار یکی توی گوشم زمزمه اش می کرد ... خودم می فهمم بی سر و ته است .. ایرادات وزنی اش را هم به بی وزنی مغز شاعرش ببخشید ! ...

 

خدا عمری میونِ کارگاهش ، همش آدم می ساخت انبار می کرد

می دید این آدمه آدم نمیشه ، بازم رو ساختنش اصرار می کرد !

 

شبا از خواب بلند می شد میومد ، درِ کارخونه رو محکم می کوبید

می گفت یالاّ ملائک وختِ کاره ، همه پرسنلو بیدار می کرد !

 

آدمهایی که اینجور وختا می ساخت ، یه جاشون نقصِ فنی داشت حتمن

به یکّی دل میداد هم قدّ دریا ، یکی رو نقطهء پرگار می کرد

 

یکی رو سبز می کرد و اون یکی سرخ ، به اون لبخند به اینم هاله می داد !

یکی رو عشقِ خاص و عام می کرد ، یکی رو بنجلِ بازار می کرد

 

یه وخت آمادگی ش در اوج بود و ... آدم می ساخت بدون عیب و ایراد :

برد پیت ، جورج کلونی ، رستم و زال ... یکی که باقلوا رو خوار می کرد !

 

یه وختا هم خودش سرحال نبود یا ، گِلاش در حد استاندارد نبودن

و بعد اون آدمِ در حال تولید ، یا زشت می شد و یا بد کار می کرد !

 

گِلِ پنج تا رو با هم قاطی می کرد ، باهاش دو تّا دو ایکس لارجش رو می ساخت !

می دید جالب نشد مینداخت تو آشغال ، و این کارش رو هی تکرار می کرد

 

ازش هم که می پرسیدن دلیلو ، یه کم فکری می شد و بعد میگفت :

بیا ابلیس ببر کهریزک اینو ! ( سوالای کمی دشوار می کرد ! )

 

خودش ترجیح می داد که مرد بسازه ، به غیر از بعضی اوقاتِ فراغت

که با خرده گِلا « زن » چن تا می ساخت ، و البت بعدش استغفار می کرد !

 

می شِست شبها جلو LCD عرش ، کارای بنده هاشو LIVE می دید !

می خندید و خجالت می کشید و ... به این که ناقصن اقرار می کرد

 

یه عده از قدیمی های برزخ ، می گفتن اوس کریم جون بی خیال شو !

می گفتن : این شبیهِ بازیه ها ... ولی ایشون شدید انکار می کرد !

 

می گفتن آدمت آدم نمیشه ، می خوای جمعش کنی و جمع نمیشه

خدا اصلن به اونها گوش نمی داد ... خدا داشت تو اطاق افطار می کرد !

 

خدا تو فکر شب بود تا دوباره ، بره کارخونه و آدم بسازه

بسازه ... له کنه ... بازم بسازه ... خدا این بازی رو بسیار می کرد ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :