سفری از ابر به رنگین کمان ...

بی دلیل دلم گرفته است ... هیچکس نمی تواند واضح بگوید ( دلش گرفته است ) یعنی چه ؟ ... یعنی دقیقن دلش چه حالتی دارد ؟ ... چه درد و مرضی دارد ... چه بلایی سرش آمده است ... همیشه این جمله سه کلمه ای را که می شنوم یاد تخلیه چاهی ها می افتم با آن فنر دراز پر سر و صدا و وول خورندهء متصل به آن دینام کوچکشان و یک موتور سیکلت کهنه و داغون و کثیف ... فکرش را بکن ... مثلن اگر می شد از روی راهنمای همشهری شمارهء یکی شان را در بیاوری و زنگ بزنی و با ١٠ - ١۵ هزار تومان بیایند آن فنر را از ماتحت بکنند اندرونت ! دستگاه را بزنند به برق و دکمه روشنش را فشار بدهند ... دلت را حسابی وا کنند و پول را تا عرقشان خشک نشده بگیرند و بروند یک جای دیگر این کلان شهر خاکستری عوضی سراغ یک نفر دیگر که دلش بی دلیل بدجور گرفته و با چنته و بادکش هم باز نمی شود ! ... 

خودم می دانم که گوشهء این شرکت نیمه تاریک ... این دفتر کوچک دلگیر با این دیوارهای شیری رنگ چرکمرد ... با یک عالمه کار تکراری دارم می پوسم ... دارم فسیل می شوم ... قیافه ام لابد شده شکل کارمندان میانسال زیرزمین بایگانی های اداره های بزرگ ... معمولی و عینکی ... طاس با شکم برآمده ... با یک چهره مات که شفافیتش در طول سالیان به یغما رفته ... با چشمهایی بدون برق و دستانی که شروع به چروکیدن کرده اند ... یخ زده و چندش آور ... حتی جای آن مربع از پارکتهایی را که موقع راه رفتن توی این شرکت پایم را رویشان میگذارم حفظم ... رکود و سکون بیداد می کند ... من شاخ ندارم ... برای اکثر کارمندها همین است ... غیر از پنجشمبه ها که امید تعطیلی گند جمعه ها کمی قلقلک می دهد پوست ضخیم روزمرگی و جمود را ... و روز آخر هر ماه که قرار است حساب و کتاب کنی و حقوق بگیری برای صاف کردن چاله چوله ها و گودال ها و دره ها و گراند کانیون های همیشگی ... و باز روز از نو و شب از نو ...

دلم می خواهد همین الان می زدم بیرون بی آنکه در شرکت را قفل کنم ... بی آنکه تلفن ها را روی گوشی م دایورت کنم ... از پله ها می رفتم پایین ... بدون کیف ... جیبهایم را هم خالی می کردم ... بدون کارت سوخت و کارت ملی و هر کارت دیگری ... حتی سویچ ماشین را هم می گذاشتم بماند روی میزم ... درب پراید یار غارم را مثل دزدها باز می کردم ... سیمهای سوئیچ  را یکسره می کردم ( فرض می کنیم بلد بودم این کار را بکنم ) ... ماشین را روشن می کردم ... کلید سفر به گذشته اش را می زدم و راه می افتادم ... می رفتم به بابلسر ماه عسلمان ... می رفتم به روز و شب عروسی مان ... می رفتم به دوران طلایی دوستی و نامزدی مان ... می رفتم به سالهای سبز دانشکده علوم اجتماعی ... می رفتم به افسریهء سالهای ولنگار سربازی ... می رفتم به آموزشی اهواز ... می رفتم به پیش دانشگاهی نزدیک میدان فلسطین که اسمش یادم نیست ... می رفتم به چهار راه یافت آباد دبیرستان آیت الله غفاری ... می رفتم به روزهای سرد و برفی خرمدره ... می رفتم به خیابان شهید کاظمی ... پارک می کردم و از ماشین پیاده می شدم ... در می زدم و داخل می شدم و یکراست می رفتم اطاق ننه خدابیامرز ... مهم نبود که زبان روزه با آن چادر نماز سفید گل گلی اش در سجده است ... گیج و مست از عطر حنا و گل محمدی صدایش می زدم ... آنقدر صدا می زدم تا نمازش را بشکند و برگردد در آستانهء در نگاهم کند ... آغوشش را که باز می کرد آرام آرام می رفتم جلو و در مقابلش زانو می زدم ... ابرهای بغضم را می خوردم در مواجهه با رنگین کمان لبخندش ... سرم را می گذاشتم توی دامنش و همانجا سیر می خوابیدم ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :