خراب ... آباد ...

١-پاری وختها آدمهای خیلی معمولی احساسهای خیلی پیچیده ای را درک می کنند و ذره ذره وجودشان درگیر حس های چند بعدی لابیرنتی ویران کننده و آباد کننده ( توامان ) می شود .. ویران کننده از آن جهت که در کسری از ثانیه سقف - بخشی از - باورهای یک عمر آدم آوار می شود با زلزلهء چشم گشودن به حقایق زندگی روزمرهء ... دننننننگ ... انگار محکم با مغز خورده باشی به دیوار بتنی ... و آباد کننده از آن جهت که این فرو ریختن در بدبینانه ترین حالتش برای کودن ترین و معمولی ترین آدمها هم خواه ناخواه و ناگزیر درس هایی دارد که شخصیتش را محکم تر از قبل خواهد ساخت بی شک ... تجربه لمس تن اینجور حس ها خواب و خوراک را از آدم می گیرد لامصب ... لذت درناک و درد لذت بخشی دارد که نمی دانم برایتان چشیدنش و کشیدنش را آرزو کنم یا نه ...

٢- برای تارک الصیام ها ! قاعدتن ماه رمضان خیلی نباید فرقی با دیگر ماههای خدا داشه باشد اما واقعیتش این است که دارد ... عصر به حمید و وحید می گفتم توی ماشین که اگر المانهای نوستالژیک ماه رمضان از قبیل ربنا و سفره های افطار و سحر و حلیم و شله زرد نذری و زولبیا بامیه ! و چیزهایی از این دست را که علی القاعده باید پوستهء ظاهری این ماه باشد را حذف کنی برای خیلی ها چیزی باقی نمی ماند جز یک ماه محدویت اجباری که شدید روی اعصاب است بعضی قسمتهایش ... نمی خواهم ادای روشنفکرهای نافی همه چیز و همه کس را در بیاورم اما خداوکیلی برای چند درصدمان آنچه که اتمسفر و حال و هوای رمضان را می سازد نفس امساک به قصد قربت و تزکیه است و موجبات تعالی معنوی و پالایش و تصفیهء روحی ؟ ... با همهء این ها رمضان دوست داشتنی ست چون بهانه دست آدمها می دهد که قدمهایشان را کندتر کنند و بعضی چیزها را که غالبن در روزمره شان نمی بینند یا خود را به ندیدنش می زنند - ولو کوتاه و گذرا و گذری و فراموش شونده - ببینند و حس کنند ...

٣- امروز بلاخره بعد از طی یک پروسهء طولانی بابا پیکان قرمز لکنتهء مدل ۵۴ اش را تحویل داد تا انشالله ظرف چند هفتهء آینده یک ماشین صفر تحویل بگیرد ... خودروی فرسوده ( واقعن ) ... اسقاطی ( بیچاره ) ... اتولی که ۵۴ ای بود مثل خودم ! ... پیر و خسته ... رفت که اوراق بشود و احتمالن دل و رودهء داغونش برود توی لوازم یدکی فروشی های شوش و پس کوچه های چراغ برق و خاوران و اطاق چروکیده اش هم توی قبرستان ماشین کهنه ها طعمهء چنگال درندهء چنگک های غول پیکر بی رحم بشود طفلک ... این ماشین را من و اخوی مجید ٧ - ٨ سال پیش شریکی خریدیم ... زمان دانشگاه من ... نصف پولش را مجید همیشه پس انداز دار داد ! ... و نصف دیگرش را قرار شد من ماه به ماه اقساط بدهم که همت نکردم و گند زدم و مجبور شدیم خیلی زود بفروشیمش که بیشتر از آنچه شده بود آبروریزی نشود ! ... بابا پیکان سبز مضمحلش را فروخت ! و ماشین ما را خرید که آنموقع چار ستون بدنش سلامت بود و یلی بود برای خودش ! ... عصر که رسیدم و دیدم دم در نیست دلم گرفت ... انگار که یکی از اعضای خانواده نباشد ... یکجوری شدم ... کلی خاطره هم با آن قرمز خسته رفت و گم شد برای همیشه ... کلی حرف ... کلی صدا ... کلی رفاقت ... کلی خنده ... کلی گریه ... برای منی که این روزها بدجور دمبال نشانه های پیر شدنم بد بهانه ای ست برای دل گرفتگی ... یکی دیگر از نشانه های سالهای سرشار و آفتابگیر جوانی نسخه اش پیچیده شد ...خب این بد است دیگر ... تلخ است ... لااقل برای من !

۴- دم افطار رسیدم ... مریم خانه نبود ... مامان طبق معمول اینطور وختها که حواسش هست من بی آب و دانه نمانم ! مهمانم کرد سر سفره اولین افطاری امسالش ... نشستم ... منتظر بودم ببینم سیمای ضرغامی ربنای استاد را پخش می کند یا نه ... پخش کرد ! ... کوتوله های پرمدعا نتوانستند بگذرند از این نوای بلند جاودانه ... راستش خوشحالم که جنگ شجریان و صدا و سیما را استاد اینجوری برد ... البته صدا و سیما قرار گذاشته امسال ربنا را از رادیو پخش نکند ! ... حکایت آن بنده خدایی ست که با ماتحت می خورد زمین جلوی جمعیت و برای اینکه ضایع نشود تاخانه سینه خیز می رود ! ... شب هم مستر سین داشت توی یک برنامه زنده درفشانی می کرد مکررات یخش را ... یک جمله هم از مقام معظم رهبری نقل کرد ! گفتم لابد تقلید صدای معروف حمیرایش را هم در می کند از خودش که در نکرد ! ... اولین بار بود ماهی صفت را توی یک برنامه زنده تلویزیونی می دیدم ... جل الخالق ! ... عنایت دارید که تحولات را به سمت احسن الحال ؟!

 ۵- محسن یکی از دهها هدیهء قشنگی ست که دنیای مجازی به من داده است ... نازنین بی بدیلی ست این بچه ... به قول مریم زیادی شریف است در این زمانهء بی شرف ... دلش زلال است و قلمش کولاک ... چه وختی که گامهای معلق اش را می نویسد جدی و سنگین و چه حالا که یک وجه دیگر از درونیاتش را توی وبلاگ جدیدش خرمالو به تماشا گذاشته است برایمان ... تقی و پری خله و محسن و نقی و آقا سیروس و آقای اسدی موجودات یلخی و همیجوری و محض خنده ای نیستند ها ... شناسنامه دارند ... هویت دارند ... حرف دارند ... و گمانم سالها توی دنیای ذهنی محسن زیسته اند تا شده اند اینی که حالا هستند ... امثال محسن که نابغه اند و انسان و درد بنی آدم دلشان را به درد می آورد و روحشان را می خراشد در یک مملکت تخمی قضا قورتکی مثل ایران باید با یک سوپاپ های اینچنینی خالی کنند آتشفشان درونشان را تا دلشان نترکد و مغزشان نپکد ... امروز برای اولین پست وبلاگ جدیدش نوشتم :

ایــــــــــــــــــــــــــــول پسر !
پس بلاخره زدی ش ... راش انداختی !
خوش اومدی جیگر طلا !
من قسم می خورم اگه نگارنده’ این وب گشاد بازی در نیاره اینجا کولاک می کنه !
قبول ؟!
خل و دیوونه تو که نمی دونی چی ! چرا می گی قبول ؟!!!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :