مشروح اعترافات یک شمدوز !!

توضیح ضروری ! : شمدوز مخفف شورت مامان دوز است !

                   ×××

تق تق تق ... دادگاه رسمی ست !

قاضی : آقای شمدوز به جایگاه

( شمدوز وارفته و لنگان و زپرتی خود را به جایگاه می رساند و هنوز درست و حسابی پشت میکروفن قرار نگرفته می گوید : من کللن اعتراف می کنم ! )

( صدای خنده حضار )

قاضی : نکبت شل و ول ! من که هنوز چیزی نپرسیدم که تو اعتراف می کنی !

شمدوز : ( گلهای سبز روی پاچه هایش را می خاراند ) هووم ؟! ... بعععله ... ببخشید !

قاضی : شما به یک هزار و یک جرم متهم اید که یکی یکی رسیدگی می کنیم

شمدوز : ببخشیدا ! باعث زحمت شدیم قربان ! می گم می خواین خودتونو اذیت نکنین ؟! چون من همه شونو قبول دارم دیگه چه کاریه شمام با این حالتون ! ... دو دقیقه اومده بودیم خودتونو ببینیم !

قاضی : ( چشم غرره می رود ) اولین و بزرگترین جرم شما اقدام علیه برادری و عدالت و برابری جامعه و دامن زدن به تبعیض نژادی در بین شورت های کشور سرافرازمان شورتستان است ! ... یعنی شما با اسراف کردن و مصرف بی رویه پارچه و نخ و بقیه مصالح به میزان زیاد ( چندین برابر شورت های نرمال ! ) با ضربه زدن به منابع طبیعی ملی کشور عزیزمان شورتستان ! و عدم رعایت اصلاح الگوی مصرف زیر ساختهای فرهنگی و اقتصادی مملکت را به لرزه در آورده اید ! ... آیا این اتهام را می پذیرید ؟

شمدوز : بعله قربان !

قاضی : همین ؟!

شمدوز : بعله قربان !

قاضی : کوفت و بعله قربان ! ... ( دیگه نگفتیم در این حد که ! ) ... یک توضیحی چیزی ! ... مثل بز صرفن من را نگاه نکنید !

شمدوز : آها ! ... بنده جرم و اتهامم را می پذیرم هر چند که این موضوع بیشتر ژنتیک و ارثی بوده و بنده در روند شکل گیری اش نقشی نداشته ام ! یعنی پدران ممدوز بنده هم همین شکلی بودند و پدران آنها هم ایضن و الخ ! ... که البته در صورت لزوم بنده حاضرم به جای همه اجداد و اسلاف و اخلافم هم اعتراف کنم عینهو باقلوا ! ... ولی خودمانیم جناب قاضی آخه یکی نبوده به اجداد ما بگوید قربانتان گردم مگر اینجا عربستان است که نیاز به اییییین همه فضا باشد !!

( خنده حضار )

قاضی : کوفت !

( حضار اخم کرده و جدی می شوند ! )

قاضی : آیا حقیقت دارد که شما در ( تظاهرات شمدوز های معترض به عدم استفاده بانوان از نرم کننده ! ) بلندگوی سبزی فروشی را به پاچه گرفته و فریاد زده اید که باید تا احقاق کامل حقوق از دست رفته تمام شمدوز ها و نرم شدنشان ! و همچنین نابودی کامل شورت های اسلیپ و نخی و مخملی و توری و خطی و انتگرالی دست از مبارزه بر نداشت ؟! 

شمدوز : خاک بر سرم کنن ! بعله قربان !

قاضی : چرا ؟

شمدوز : چونکه !

قاضی : آهاااا ! پس که اینطور !!

دوباره قاضی ! : در جریان این تظاهرات ها چه شعارهایی می دادید ؟

شمدوز : شعارها خلق الساعه بودند و بستگی به شرایط و موقعیت شمدوزیتمان داشتند ! ... از جمله مثلن اینکه : نترسین نترسین ما همه شمدوز هستیم ! ... یا : اسلیپ برو گمشو ماشین دودی سوار شو ! ... یا : شمدوز به این درازی اسلیپ به چیت می نازی ؟! ... یا : شمدوز با اصالت رقابت رقابت ! ... همینها دیگه قربان !

قاضی : اوووووممممم !

شمدوز : ( ناشیانه می خواهد حرف را عوض کند ! ) قربان حواستان به وخت هست که یکوخت خدای نکرده کم نیاید ؟! می ترسم تمام یک هزار و یک مورد را نرسیم باز کنیم و دور از جان و گلاب به رویتان پس از گذراندن این همه مراحل سیر و سلوک معنوی - کاملن و تا دسته - اعتراف نکرده از این مکان مقدس بروم بیرون !

قاضی : خودتو لوس نکن داغون ! ... آیا می پذیری که در یک همایش فتنه آمیز درباره اسلیپ ها و سایر انواع همنوعای جدید ترت گفتی که کل هیکلشون اندازه فلان ما ام نمیشه ؟!

شمدوز :متاسفانه بعله قربان ! ... پشیمونم ... این چند روزی که تو بازداشت بودم علی رغم برخورد خیلی خوب شورت های جوان شما ! ... کلی با خودم فک کردم و عمیقن به این باور رسیدم که زر داشتم می زدم و دوره ما سر اومده و در کل کوچک زیباست ! ... چه کاریه حالا ؟!

قاضی : درباره ارتباطت با شمدوز های خارج از مرزها بگو

شمدوز : اولن بگم اینکه میگن خارج اصلن شمدوز نداره زر مفته ! ... اوووه ! تا دلت بخواد ! ... ثانین بعله قربان اعتراف می کنم که رابطه داشتیم !

قاضی : چجوری ؟!

شمدوز : ( ادای یکی از ترانه های مبتذل زیرزمینی را در می آورد ) اینجوری ! اینجوری !

( مرررگ حضار از خنده ! )

قاضی : مرررگ !

( حضار اخم کرده و جدی تر از دفعه قبل می شوند ! )

شمدوز : ببخشید قربان ! منظورم این بود که با پاسپورت جعلی آکسفورد ! به کشورهاشون می رفتیم و طی مدت اقامتمون در سواحل دریاهاشون به خدمت رسانی خالصانه به باسن های ایکس لارج اجنبی و در عین حال به چشم چرانی باسن های اسمال اجنبی و عشق و حال از این طریق می پرداختیم ! که هم فال بود هم تماشا ! فالش که همان حالش بود ! تماشایش هم تماشا و آموزش روشهای جاسوسی زیر نظر سازمانهای مخوف جاسوسی آن کشورها بود برای روز مبادا ! ... که امیدوارم شما و هم وطنانم در این دنیا و آن یکی دنیا بنده را ببخشید و بیامرزید !

قاضی : آره ارواح خیک عمه ت ! بیا ا ا ا ه ه !

شمدوز : از بذل توجه و عنایات حضرت عالی خیلی ممنونم قربان !

قاضی : یکی دیگر از اتهامات شما این است که با اندر شدن در لای پای صاحب خود و گیر دادن به آن مناطق موجبات آزار و عرق سوزی اش را فراهم می آوردید ! در این خصوص چه توضیحی دارید ؟

شمدوز : عرض شود که پاچه راست بنده بسیار محافظه کار و مقید به حفظ شئونات بوده و هرگز از این گونه شیطنتها مرتکب نمی شود ضمن اینکه این پاچه یاد شده از بوی گند آن مناطق فوق الذکر حالش به هم می خورد ! اما اعتراف می کنم که پاچه چپ اصلاح طلبم گاه گداری از این شیطنتها انجام می داد که امیدوارم به زمین گرم بخورد جز جگر زده !

قاضی : یک اتهام دیگر شما بر می گردد به شکایت انجمن شوم.بول های آفتاب ندیده ! که معتقدند شما و همدستانتان دنیا را برایشان محدود و تیره و تار کرده بودید !

شمدوز : حق با آنهاست قربان ! ... طفلکی ها دلشان می پوسد خب ! ... ضمن اینکه کمبود ویتامین د می گیرند حیوونی ها ! ... الان که متنبه شده ام از خودم و از این همه بی رحمی و سنگدلی و شقاوت و قساوت خودم تعجب می کنم و شرمم می آید !

قاضی : با توجه به اینکه باقی اتهامات شما هم شبیه همین موارد ذکر شده بوده و الان هم وخت ناهار است ! بنده تشخیص می دهم که از بررسی سایر موارد صرف نظر کرده و سریعن با خودم وارد شور شده و زرررتی حکمتان را اعلام کنم !

شمدوز : چرا قربان ؟! ... تشریف داشتید حالا !

قاضی : خفه عزیزم ! ... با توجه به جمیع جهات و بدلیل حضور هیئت منصفه در مرخصی دائم تعطیلات تابستانی ! شخص خودم همینجا رای صادره را اول صادر و بعد اعلام می کنم ! که عبارت است از اظهر من المشس بودن اثبات مجرمیت شما و محکوم شدنتان به ده سال کار اجباری در تن مردان بوگندوی جاوه و سوماترا ! ... ده سال کار اجباری در تن مردان عرب بادیه نشین زن ندیده ! و پس از آن شستشو و تکه تکه شدن به قصد بازیافت و تبدیل به هفت هشت عدد شورت اسلیپ گل منگلی ردیف ! 

شمدوز : آخه چرا ؟! من که کللن اعتراف کردم که !

قاضی : شات آپ عزیزم ! همینه که هست نکبت دراز شل و ول زپرتی !

شمدوز : لطف عالی مزید قربان !!

قاضی : قابلی نداشت ! بصورت ییهویی و فرررت ختم دادگاه را اعلام می نمایم !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :