خوشبخت بشی شونای مونا !

امشب شب قشنگیه ...

از اون شبایی که خیلی منتظرش بودم ...

امشب عروسی جواد پسر خاله س ...

------------------------------------------------------------------

یک پی نوشت کمی طولانی ! 

الان که نشسته ام به نوشتن این پی نوشت ... چند ساعت بیشتر به مراسم عروسی جواد نمانده ... از دیشب دارم خاطرات پسرخالگی هامان را مرور می کنم ... جددن عمر چقدر زود می گذرد ... جواد ... پسر بچه لاغر و جیغ جیغو و تخس دیروز ... و مدیر شرکت سایبر تک امروز تا چند ساعت دیگر به جرگه مردهای متاهل می پیوندد ! ... کودکی های ما مقارن با جغله گی های جواد و ناصر بود ... با دخترخاله ها تقریبن در یک رنج سنی بودیم و با هم همبازی ... جواد و ناصر و حمید و وحید آن وختها قاطی باقالی ها بودند ! ... بعد ها که دخترخاله ها خیلی زود رفتند خانه شوهر و علی ها ماندند و حوض هایشان ! سرعت رشد ما کند شد ! و از آن طرف سرعت رشد جغله ها شدت گرفت ... یک زمان به خودمان آمدیم و دیدیم قد جواد از ما بلند تر شده و خدای کامپیوتر است و دانشجو شده و چند جا کار کرده و فعال دانشجویی کله قرمه سبزی شده و کلی تجربه های مختلف دارد و کلی سرد و گرم روزگار چشیده و خلاصه برای خودش مردی شده است ...

اوائل بدلیل فاصله سنی کمترشان با مجید نزدیکتر بودند و یار غار هم ... اما بعد از قبولی در دانشگاه که تقریبن با سالهای اول دانشجویی من و رفت و آمدهایمان به دانشکده های یکدیگر همزمان شد به هم نزدیکتر و تو رگی تر شدیم ... و این شروع سالهای خوش و طلایی با هم بودن ها بود ... چه روزها ... چه شبها ... یادش بخیر ... زمین تا آسمان خلقیات و مرام و مسلکمان با هم توفیر داشت و دارد ... اما بی حد دلمان به دل هم راه داشت ... سالهای قشنگی بود که گفتنش برای شمایی که در بطن قصه هایش نبوده اید بی جذابیت و حوصله سر بر است ... از زمین مرغوبکار محل تمرین استقلال گرفته تا جلسات شعر دانشجویی و محفل های شبانه عیش و عشرت ! ... از سایت اینترنت دانشگاه تهران گرفته تا کنار جاجرود ... از بحث های داغ سیاسی تا آن مسافرت فراموش نشدنی شمال ... از پریروز ها تا دیروز ها ...

سالهای کودکی ما در شهرستانی کوچک و دور افتاده به دور از جمع فامیل تهران نشینمان گذشت ... آن سالها تابستان لحظه لحظه انتظار بود تا رنوی حاج وکیلی ( بابای جواد ) از پیچ آخر جاده بپیچد ... آن رنوی سفید رنگ خاطره های بچگی که زیر آن باربند بزرگ با آن حجم از بار و بندیل بلند تر از خودش همیشه کره الاغی را تداعی می کرد که همین حالاست که وا برود ! ... و این درست لحظه شروع دنیا دنیا سرخوشی وصف ناشدنی بود برای مای دور افتاده که هرگز با آن شهرستان کوچک و آدمهایش اخت نگرفتیم و نزدیک نشدیم ... شروع کلی بازی و خنده و سر رفتن ... شروع چند روز روی ابرها بودن ... شیطنتهای تازه پا گرفتهء ناشیانه و معصوم ... دست در دست هم کشف راز های کوچک زندگی ... یاد دادن و یاد گرفتن ریزه کاریهای کودکی ... ما آنچه از ممنوعه های آن شهرستان کوچک آموخته بودیم به پسر خاله ها می آموختیم و در عوض آنها هم از تهران برایمان کلی شادی و هیجان و لذت سوغات می آوردند ... و همیشه لحظه خداحافظی چقدر تلخ و سخت و وحشتناک بود ... وختی رنوی سفید در پیچ جاده گم می شد و گرد و غبارش فرو می نشست انگار دنیا تمام می شد ...

هنوز همهء آن تصاویر برایم زلال و پر رنگ و شفافند ... و بعد تر ها که ما آمدیم تهران و پا به پای هم قد کشیدیم ... چه قصه ها که بر تک تکمان نگذشت ... کنترلچی قطار سرنوشت با بیرحمی تمام هر کداممان را در ایستگاهی پیاده کرد ... آنوخت ما ماندیم با نگاهی اشکبار و دستی که به نشانه وداع با سایر مسافران این قطار تکان تکان می خورد و می وزید مثل پرچم لشکری شکست خورده در باد ... در ایستگاه خلوت جا مانده ... کم کم کلکسیون رفیق های نیمه راه تکیمل شد و هی فاصله و هی فاصله ... هی دور تر و دور تر ... حالا دیگر از آن شبهای پشه بند و تا صبح ریز ریز حرف زدن و خندیدن ها خبری نیست اصلن ... از آن شهر بازی و استخر رفتن ها با پول تو جیبی های کم اما بی نهایت ... از آن شب خانه هم ماندن ها و تا پاسی از شب توی کوچه بساط تخمه و قلیان و بحث علم کردنها ... از آن روی پشت بام رفتن ها و دید زدنهای لبریز و سکرآور ... از شبهای محرم یک خط در میان محل هم رفتن ها ... از قهر و آشتی ها ... از آن نامه های پر از غلط املایی و آن تمبرها و آن کارت پستالهای کلیشه ای نوروزی که با یک دنیا ذوق می خریدیم و می نوشتیم و می فرستادیم به آدرس هم ... از دل طپیدن ها برای آن دیگری ... از آن ساعتها پای درد دل ها و آرزوهای هم نشستن و بی دریغ سراپا گوش شدن ها ...

گله ای نیست از این روند طبیعی زندگی آدم ها ... اینها صرفن گدازه های دل گرفتگی است ... بهانه اش هم عروسی امشب است لابد ! ... بهانه ای برای مرور سالهای رفته و پشت سر ... بگذریم ! ... خیلی خوشحالم برای جوادی که ( علی رغم آن خدا ترم دانشجو بودنش و خیلی دیگر از شاهکارهای دوران جاهلیتش ! و با آن نماد اندر مخ و کله شق بودن و تندیس نگرانی و بحران آفرینی بودنش ) حالا در مدت کوتاهی تبدیل شده است به نماد یک جوان موفق و باعث افتخار ! ... امشب با این مراسم مفصلی که جواد و همت عالی اش ترتیب داده اند قیافهء همهء آنهایی که در طول این سالها به لحاظ شایستهء موفق شدن جواد را آخرین جوان فامیل می دانستند دیدنی خواهد بود ! ... امشب چه شبی خواهد شد ... راستی جای مصطفی خدابیامرز هم امشب خیلی خالی ست ...  

این نوشته پراکنده ادای دین کوچکی بود به یکی از همسفران جاده های آن همه خاطره ...

جواد عزیزم ... از صمیم قلب براتون آرزوی سپید بختی و آرامش و سعادت می کنم ...

------------------------------------------------------------------

ساعت ۴ صبح جمعه است ... پی بعد از عروسی نوشت ها بماند برای فردا ! 

------------------------------------------------------------------

خب ! ... اینجا تهران است منزل کرگدن ! ساعت ۴ و بیست دقیقه بعد از ظهر جمعه و می رویم سراغ پی بعد از عروسی نوشت وعده داده شده !  :

عجب عروسی خاطره انگیزی شد ! ... می گویند هر کس ته دیگ زیاد بخورد شب عروسی اش برف یا باران می آید ! ... تعبیر این عقیده و فرمول فولکلور در عروسی جوادی که در دوران کله قرمه سبزی بودنش تجربه کلی سیاسی بازی دارد و فضای ملکوتی ستادهای انتخاباتی خاتمی و معین را به شدت درک کرده ! این شد که از قضا تالارشان درست وسط معرکه ٨ مرداد قرار داشت ! ... هتل بزرگ تهران تقاطع ولیعصر و تخت طاووس ... آنهایی که دیروز عصر آن حوالی بودند می فهمند این وسط معرکه که گفتم دقیقن یعنی چه ! ... من و مریم و حمید و عباس حدود ساعت هشت بعد از ظهر رسیدیم میدان سلماس و یوسف آباد ... شلوغ بود نافرم ... همه جا آتش و دود بود و بوی گاز اشک آور چشم و دماغ را می نواخت ! ... بعد از کلی بالا و پایین کردن دیدیم نخیر هیچ رقم راه ندارد از خیابان ولیعصر با ماشین رد شویم ! ... از بخت استثنائن خوش ما بین شرکت محل کارم و هتل بزرگ یک کوچه فاصله است ! ... خلاصه روز تعطیل بی اذن و اجازهء سرایدار چپیدیم توی پارکینگ شرکت ماشین را گذاشتیم و پیاده راه افتادیم از وسط دود و آتش و گاز اشک آور به سمت تالار هتل ! ...

فقط مجسم کنید ما چهار نفر بزک دوزک کرده را وسط آن جمعیت خروشان شعار دهنده ! ... عباس که کراواتش را زود در آورد ! ... می گفت شانس نداریم الان هر دو طرف نبرد خفتمان می کنند هر یک به دلیلی و بهانه ای ! ... به هر مصیبتی بود آن فاصله کوتاه را طی کردیم ... در هتل را بسته بودند تا اغتشاشگران ! در حال فرار وارد لابی نشوند ... ناصر برادر داماد به اتفاق چند تا از مسئولین هتل پشت در بودند تا هر کس را که ناصر بعنوان میهمان شناسایی و تایید صلاحیت کرد راه بدهند داخل ! ... فیلمی بود خلاصه ... ما که رفتیم تو جنگ مغلوبه شد و تیر اندازی و ... خیلی از مهمانها نرسیده بودند ... همه چشمشان به در هتل بود و موبایل بدست نگران نرسیده ها ... جواد داشت با مدیر هتل صحبت می کرد که شام را یکساعت دیرتر سرو کنند ... مهمانها به جای اینکه پشت میزها نشسته باشند از پنجره های دوجدارهء کوچک سالن دو نبش هتل بزرگ سرک می کشیدند به تخت طاووس و ولیعصر ... خدمه هتل هم هی خواهش و تمنا که بفرمائید سر میزهایتان اینجوری ممکن است به هتل حمله کنند ! ... وضعیتی بود کللن ! ... اخوی مجید و خانمش که رسیدند خیس عرق بودند و نفس نفس زنان ! ... از چهار راه ولیعصر تا خود هتل دویده بودند از لابلای درگیری ها ! ... بقیه هم کم و بیش با همین وضع رسیدند ... بعضی ها هم تماس گرفتند و عذرخواهی کردند و از نیمه راه برگشتند ! ... جالب بود که جواد می گفت مونا ( عروس خانم ) بابت وضعیت پیش آمده گریه می کند اما خودش عین خیالش نبود ! ... با خنده می گفت خاطره میشه ! ... و جددن هم خاطره شد ...

وختی خواننده ارکستر داشت می خواند و بچه ها می رقصیدند به عباس می گفتم این تضاد فضای داخل و بیرون تالار خیلی جالب و عجیب است ... آخر شب موقع خروج از تالار هم مجسم کنید آقایان کت شلوار کاراواتی و خانمهای هفت قلم آرایش کرده را که با احتیاط از لای فوج نیروهای گارد ویژه و ضد شورش و لباس شخصی ها رد می شدند تا به ماشینهایشان برسند ! ... القصه این که عجب شبی بود و عجب عروسی خاطره انگیزی شد ... 

------------------------------------------------------------------

این هم روایت وحید از عروسی جواد !

------------------------------------------------------------------

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :