خانه بی تو خانه نیست ...

بعد از اون سفر نیمه کاره شمالت توی این دو سال و نیمی که هم سقفیم این اولین شبیه که کنار هم نیستیم مریمی ... نمی خوام نصفه شبی الکی شلوغش کنما با این هیکل گنده بکم ! ... فقط می خوام حال همین لحظاتمو برات بنویسم که بمونه ... تو خیال کن یه نامه س حاصل خواب از سر پریدگی یه کرگدن کچل چاق مسخره ... از وختی عباس قلیونشو کشیده و رفته جا انداختم و دراز کشیدم اما هنوز خوابم نبرده ...باورت میشه ؟! ... خنده دار و جالب و عجیب نیست که محسن باقرلو خوابش نبره ؟! ... منی که به قول تو پیرمرد همیشه خوابالو ام ! ... منی که سرمو رو بالش نذاشته اپیزود پادشاه ششم ام رد کردم ! ... یه چی بگم کپ کنی ؟! ... بدون زور و اخم تو عین بچه آدمیزاد حتی رفتم دوش ام گرفتم !! ... ولی افاقه نکرد ... خودمو لوس نمی کنم ولی قبول کن که یه کم غیر عادیه دیگه !

اینکه آدم قدر هر چیزی رو وختی می فهمه که ازش دور باشه کلیشه ای هست ولی عین واقعیته به جان خودم ! ... حتی خونه مون انگار همون خونهء دیشبی و هر شبی نیست ... هواش خفه س ... لابد چون تو توش را نرفتی و نفس نکشیدی و لبخند نزدی امشب ... همش فک می کنم سقف و دیوار نداره ... انگار همه همسایه ها دارن منو می بینن ... حتی رختخوابمونم به اون راحتی هر شب نیست ... انگار تو مسافر خونه ام ... نگفتم هتل که راستشو گفته باشم ! ... آخه من تا حالا هتل نرفتم ... بهت گفته بودم اینو ؟ ... مثل خیلی جاهای دیگه ای که نرفتم و خیلی کارای دیگه ای که نکردم ... مثل کیش ... مثل تخت جمشید و سی و سه پل ... مثل اسکی و بیلیارد ... مثل رستوران شیک و گرون ... مثل آب گرم ... مثل سفر با هواپیما ... مثل سرعین و دریاچه ارومیه ... مثل کنسرت ... مثل تئاتر ... بازم بشمرم ؟ ... بی خیال ! ... اوووه ... کللن مثل خیلی چیزا دیگه ! ... اما چه خیالیه ؟ ... همه این جاها رو با هم می ریم ... اینجوری کیفش صد برابره عسل پری ...

می دونم که ساعت دو و نیم ام گذشته و فردا فلانم پاره س موقع بیدار شدن ! ... و تمام روز تو شرکت باید چرت بزنم ! ... ولی گفتم اینارو ننوشته نخوابم ... دمبال اون غزل نیمه کارهء چن روز پیش ام گشتم که تمومش کنم و باهاش آپدیت کنم که سورپرایزت کنم و ذوق کنی اما پیداش نکردم ... چه توقعایی از خودم دارم ! ... منی که بی تو سر شام پارچ آب رو پیدا نکردم ! ... واسه عباس تو اون میوه خوری سبزه آب یخ درس کردم ! ... واسه خودم ام تو اون ظرف غذاهه نوشابه ریختم ! ... ولی عباس بچه پر رو جای چایی رو پیدا کرد ! ... جات خالی چه چایی مشتی ام شده بود ... سیگار ام کم کشیدم امشب ... نمی چسبید ... می دونم باورش سخته اما ماهواره رم روشن نکردم ! ... راستی بعد از دو سال و نیم چه موقعی ام عکسای ماه عسلمونو زدی رو در یخچال ! ... هزار تا امیدوارم امشب کنار می نو بهت خوش بگذره ... حتمن ام میگذره ... لابد کلی ام غیبت من و حسین طفلی رو می کنین نصفه شبی و ریز ریز می خندین و حالشو می برین ! ...

چراغ هالو روشن گذاشتم ... راستش اعتراف می کنم که تنهایی خوف داره یه نمه ! ... دارم همون آهنگ کلیسائیه رو گوش می دم ... و به این فک می کنم که اگه الان بودی رومو می کشیدی با اصرار که : دم صب سرد می شه قربونت برم ... بعدم آروم بوسم می کردی و به شوخی جدی در گوشم می گفتی : بابایی پس کی برام میمون یا سگ می خری ؟! ... منم واسه این که حواستو پرت کنم می گفتم اینجا تهرانه یعنی شهری که ! ... بعد تو دوبله قربون صدقه م می رفتی و جدی می شدی و با یه کم مثلن عصبانیت می گفتی : بگیر بخواب دیگه بچه ساعت دو شد ! ... منم تو تاریکی زل می زدم به برق چشات و می گفتم شبت بخیر ... خوب بخوابی خانومی ... 

پی نوشت یک :

هی بهت گفتم رو سی دی های عکسامون بنویس عکسا مال کی و کجاس ! ... عکس دو نفره خوب پیدا نکردم ! 

پی نوشت دو :

می خوای تا پول خریدن میمون و خونه ای که بتونیم توش سگ نیگر داریم جور شه بریم یکی از همین گربه های دم خونه خاله بی تا اینا رو بیاریم ؟!

پی نوشت سه :

کاش الان بودی شیشه آب یخو می آوردی بالا سرم ... چراغ و کامپیوتر ام خاموش می کردی ! ... امضا : تمبل خان الدوله !

پی نوشت چهار :

 هیچوخت امشبو که جلو خونه می نو اینا تو خیابون جلو ملت متعجب سفت بغلم کرده بودی رو فراموش نمی کنم مریم ...

پی نوشت پنج :

کللن مرسی ... خیلی دوستت دارم ... 

پی نوشت شیش :

شبت بخیر  ... خوب بخوابی خانومی ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :