اگر می دانست ... این قدر ارزان نمی گرفت ...

شیفته آن لحظه نابی هستم که تاکسی ِ در ترافیک مانده گریزی میزند به کوچه و پس کوچه . میانبر میزند و مرا میبرد به سرزمینهای ناشناخته . خانه هایی که ندیده ام و مردمی که به این گاه و بی گاه رج زدن تاکسی چی ها عادت دارند . کودکانی با لُپ آب دماغی که در کوچه ها ، جلوی خانه هایشان بازی میکنند و زنانی که دَم در با چادر گل گلی نشسته اند و غیبیت میکنند انگار . پیر مردانی با زیر پوش سفید سوراخ دار و پیژامه راه راه و عینک ، کوچه را با شیلنگ آب میدهند  ، خاک را خیس میکنند و بوی خاک و کلن هر چه بو که مرا میبرد به جاهایی که باید ببرد. دکانهایی که در آن خیابانهای فرعی زندگانی می کنند.. و گاهی اوقات کلیسای نیمه متروک که دلم ضعف میرود وقتی از کنارش رد می شویم و آن خانه چسبیده به کلیسا که از این گیاهان پیش رونده دارد .گیاهانی که از میان خانه به کلیسا رفته و آمده به خانه همسایه و دوباره برگشته سر جای اولش و پیراهنی شده برای این سه خانه و من . تاکسی مرا میبرد به پشت مبل خانه مان ساعت 3 عصر و ضبط صوت سیاه بزرگ که نوار قصه پخش میکند و چشمان خیس ، چشمان نگران ِ از دست دادن مادر. میرویم تا 13 سالگی  تا پوستر بروسلی تا فیلم ترمیناتور 2 تا  " گلسار کوچه 96 " تا دستکش دروازه بانی تا فهمیدن راز بزرگ عاشقیت خواهر تا خودکشی ِ  نافرجام ِ .... ، تا شرم نگاه دختر همسایه تا پاتال و آروزهای کوچک تا زلزله رودبار تا ارتحال امام تا صورت زخمی از رنگ آلبالوی باغچه تا حسودی به ماشین کنترل از راه دور پسر همسایه، تا پرتاب کردن ته خیار میان جمعیت ِ تولد تا دیروز تا دیروز ...

آوخ اگر راننده تاکسی می دانست تا کجا مرا میبرد این قدر ارزان نمی گرفت .

.....................................................................................................

پی نوشت یک :

کاش این را من نوشته بودم ... یعنی کاش می توانستم چنین چیزی بنویسم ... اما قلم ما کجا از این عرضه ها دارد ... متن بالا آخرین پست وبلاگ ( کاریکاتوریست درک نشده ) است به قلم فوق العاده آقای علی تجدد ... چند وختی ست که وبلاگشان را مرتب می خوانم و بی حد لذت می برم ... معمولن نوشته هایشان شاهکار است ... کم پیش می آید که وختی توی بلاگستان چرخ می زنم یک نوشته ای انقدر به دلم بنشیند که آرزو کنم کاش من نوشته بودمش ... این دلیلش البت خودشیفتگی نیست که یعنی قلم خودم خیلی کولاک است و هیچ نوشته ای را در حد اراجیف و اباطیل خودم نمی دانم و من آنم که رستم فلان و اینا ... دلیلش گمانم برگردد به اینکه کمتر نوشته ای انقدر به روحیات و درونیات آدم نزدیک است که حس کنی دقیقن حرفهای خود توست که از زبان و قلم دیگری جاری شده است ... حس کنی لازم بوده که این حرفها را تو می زدی که خالی شوی ... که سبک شوی ... اما خب ... نزده ای ... نتوانسته ای ... نگاهش را نداشته ای ... جهان بینی اش را نداشته ای ... قلم و سواد و توانایی و بلدیت ابرازش را نداشته ای ... این حسرت نیست ... تشکر است ... ممنون داری ست ... بابت لحظه های سرشار از لذت نابی که میهمان نازنین ناشناسی بوده ای که گوشه ای از حرفهای دلت را به قشنگترین شکل ممکن زده است ...

* اگر روی لینک وبلاگشان کلیک کردید حتمن اسپیکرتان را روشن کنید و بعد از اینکه اساسی لذت بردید به مای کم سوات موسیقیائی هم بگوئید که این نغمه جادویی مال کدامین حاج خانوم است ! اصلن خواننده دارد یا از همین نغمه های کلیسائی جنرال است ؟!

* ایضن اگر آن طرفها رفتید حتمن پست ( قبول ، فحش کشدار بدهیم ) شان را نخوانده برنگردید منزل !

.....................................................................................................

پی نوشت دو :

 عباس خیلی رفیق است ... خیلی خوب و نازنین است ... عزیز دل من است ... خیلی مدیونش هستم ... ١٠ سال است که با وجود یک سال صغر سنی نسبت به کرگدن ! برایش جددن حکم برادر بزرگتر را دارد ... اوووه ... انقدر آوار شده ام سرش که خدا می داند ... اینها را زیاد گفته ام اینجا و هر جا ... اما این فقط حرف من نیست ... هر کس که این بشر را دیده می داند که این حرفها نه تعارف است نه اغراق ... خدا حفظش کند ... از پل گیشا و دانشکده علوم اجتماعی اش همین یک قلم هم می ماند ما را یک دنیا بود ... که هست ... این چند خط را نوشتم منباب تشکر بابت رفاقت و رفیق نوازی دیشبش که یک و نیم نصفه شب زنگ زد به گوشی مریم به این بهانه که می خواستم با یکی حرف بزنم و دیدم  این ساعت فقط تو بیداری ...

و لابد من هم باید باور کنم که ( ارواح شکم گنده اش ! ) تماس بی وخت عباس هیچ دخلی به احوالات این روزهای مریم و آپدیت آخرش ندارد ... صدای ( به قول خودش ) عنو عباسش مریم را هوایی کرد و پا شدیم نصفه شبی شال و کلاه کردیم ... از من بعید بود اما رفتیم ! ... چهل دقیقه بعد توی خانه با صفای سید عباس اینا نشسته بودیم ... تنها بود ... پذیرای ما و خستگی ها و دلتنگی های ما شد تا خود صبح ... حیاطشان باغ دارد ... درختهای انار و انگور و کلی میوه دیگر ... خنکای هوای نیمه شبانگاهی ... تخت های چوبی وسط حیاط آب پاشی شده ... مست از عطر سبزه و خاک خیس ... بساط چای و قلیان و حرف و خنده و درد دل ... تازه من که خوابم برد دیوانه ها دو تایی ماشین هپلی ام را شسته بودند و کلی آب بازی کرده بودند ! ... صبح به طرز تابلویی مریم خیلی سرحال تر از تمام صبحهای این اواخر بود ... رفرش ... برگشتنی توی ماشین آرام و با لبخند لم داده بود ...گیرم که موقت اما انگار خستگی ها و دلتنگی هایش را زیر یکی از درختهای باغ چال کرده باشد ... در این زمانه بی قیمت است اینجور محبتها ... اینجور دوستهای منقرض شده ... تازه ما که خداحافظی کردیم طفلک رفت که بخوابد تا ظهر برود سر کار ... ممنون عباس گامبالوی من ! ... کللن قد ١٠ سال ممنون تاواریش ...  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :