پوریا و من و بهانه ...

دیدم امروز یک هفته است که چیزی ننوشته ام ...

دیدم حرف درست و درمانی هم ندارم که بزنم ...

دمبال بهانه بودم که نفسی چاق کند پست طولانی قبل ...

و برود برای آرشیو و زباله دانی تاریخ و استراحت ...

بهانه ام و بهانه اش شد آپدیت بعد از مدتهای پوریای عزیزم ...

یک نامه است و یک غزل ... خیلی تلخ است اما حتمن بخوانید ...

.............................................................................................

پی نوشت :

پوریا بعد از سالها که اولش مرتب و بعد کم کم کجدار و مریض وبلاگ زمستان است ش را می نوشت حالا یک وبلاگ جدید زده با نام طرف ما ... در قسمت معرفی ...زیر عکس مکش مرگ مایش ! نوشته :

یک روزهایی به این فکر می کنم که استراحت زیاد هم ... حرفه روشنفکرانه ایست/ اما من روزنامه نویسم / یعنی همان هایی که شما با آن شیشه هایتان را تمیز می کنید را شاید من می نویسم/ امیدوارم از کیفیت کار ما راضی باشید.
با احترامات فائقه. پوریا سوری

پاراگراف آخر اولین پستش هم نوشته :

بعدالتحریر: سلام... می خواهم خاطرات و نوشته های طرف ما را در طرف ما بنویسم... زمستان است برای این قرتی بازی ها زیادی پیر شده ... می گذارم او با شعر نفس بکشد و این نورسیده... نونوشته ها را سامان دهد... فعلا که حس خوبی نسبت به این حرکت دارم... تا بعد چه می شود  خدا داند. اولین نوشته که برای آزاده بوده و سابقا که زمستان نرسیده بود در روزنامه اعتماد چاپ شده بود را تقدیم می کنم به مسعود باستانی و مهسا امر آبادی که اوین را خوشنام تر کرده اند.

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :