پرپراکنده نوشت های محسن ...

١- چند روز است می خواهم بنویسم اما نمی خواهم بنویسم !

٢- محمد رضا جلایی پور را از زمان دانشکده می شناسم ... دورادور و در حد همان سلام و علیک های معمول هم دانشکده ای توی حیاط و سلف ... ساده و مومن و مثبت ... همیشه با لبخند ... جدی و شریف ... نخبه و با شخصیت ... خونگرم و خاکی و زلال ... باور کنید نمی خواهم حالا که در بند است از اویی که خودم اولش گفتم خیلی کم می شناسمش بت بسازم اما آنها که از نزدیک او را دیده اند این صفات او را تایید و تصدیق می کنند حتمن ... واقعن چرا ؟ ... چیزی ندارم بگویم مثل همان وختها که بهنام و امین و دیگران را به جرم های واهی گرفتند و بردند و وختی عشقشان کشید رها کردند ... چیزی ندارم بگویم الا اینکه برای سلامتی و رهایی اش دعا می کنم بیشتر بخاطر مادر و همسرش که فقط خدا می داند این روزها و شبها چه کشیده اند ... نامه احسان جوانمرد به محمد رضا و فاطمه را بخوانید و ایضن نامه فاطمه شمس به قاضی مرتضوی را ...

٣- امروز موقع برگشتن از سر کار بعد از برپایی آئین سنتی بستنی یخی خوران روزانه با حمید و وحید ! ... به حمید می گویم : شهر رو می بینی ؟ انگار نه خانی اومده نه خانی رفته ... سکوت می کند ... وحید هم روی صندلی عقب سرش را تکیه داده و ظاهرن خوابیده ... هیچوخت از پشت عینک دودی اش نمی توانی بفهمی خواب است یا بیدار ... می گویم : اتفاقات و تصاویر دو هفته قبل و دو هفته بعد از انتخابات به یک اندازه عجیب و باور نکردنی اند ... عین خواب ... مثل رویا ... مثل کابوس ... سر تکان می دهد و تایید می کند حمید ... یاد حرف مصطفی می افتم که می گفت ای بابا ... این ملت حافظه تاریخی ندارند که ... اما نه گمانم چنین باشد ... لااقل اینبار چنین نیست به نظرم ... البت شاید هم حق با موسیو مصطفی باشد ... نمی دانم ...

۴- دلخورم از آن دوستان وبلاگی ام که این روزها را به سکوتی محض سپری کردند و لام تا کام نه حرفی نه حدیثی نه تکانی نه واکنشی ... انگار نه انگار که این اتفاقات و احوالات این آدمها همین بیخ گوششان در حال رخ دادن بوده به اشد وضع ... با چند نفر هم صحبت کردم در این فقره و اکثرشان نهی ام کردند از بروز این دلخوری ... بیشتر از این بابت که تو را سنه نه مردک ! ... چهار دیواری شان اختیاری و الخ ... چند بار هم متقاعد شدم و منصرف ... اما حالا که خودکار دستم است دلم نمی آید بگذرم از کنار بی تفاوتی بی حد و آزار دهنده بعضی هایی که بیشتر می شناسمشان و با افکار و عقایدشان تا حدودی آشنا هستم و به همان میزان هم از ایشان انتظار داشتم  ... خود من هم خیلی ننوشتم چون این روزهای تلخ دست و دل هیچ کس به هیچ کاری نمی رفت ... نه اینکه آنها که نوشتند خیلی صدایشان به جایی رسید و خیلی شاخ غول شکستند اما حداقلش این بود که نظرشان را گفتند ... و در حد وسع دل و قلمشان ابراز همدردی کردند با یکسری انسان دیگر به جهت التیام آلامشان ...

گیرم که این دوستان کاملن ساکت اهل هزینه کردن نباشند ... گیرم که با مناقشات سیاسی کاریشان نباشد و حتی رای هم نداده باشند که حالا بخواهند کسی رای شان را پس بگیرد یا پس بدهد ! ... گیرم که پرچمشان به باد هیچ سمت و لشگر و قشونی نرقصیده باشد هرگز ... گیرم که همه چیز را بازی بدانند و از وخت بازی کردنشان هم گذشته باشد ! ... گیرم که حتی اخبار وقایع اتفاقیه این ایام پر تلاطم را نیز نه از رسانه ملی و نه از بلندگوهای بیگانگان دمبال نکرده باشند ... گیرم که همه این داستانها به یک ورشان باشد فارغ از اینکه آن یک ور چپ باشد یا راست ! ... اما بلاخره آدم به صرف آدم بودنش با دیدن یک صحنه هایی دلش می شکند یا نه ؟ ... نگران می شود یا نه ؟ ... غصه اش می شود یا نه ؟ ... حرص می خورد یا نه ؟ ... اعصباش خرد و خراب و داغان می شود یا نه ؟ ... نوشتن در حد دو خط و دو کلام با این مضمون که (( بسمهی تعالا ... بنده نگران هموطنان و همنوعانم هستم )) که دیگر نه درد دارد نه هزینه ... مخلص کلام اینکه دلخورم از دست بعضی از دوستان مجازی و حقیقی ام با اینکه می دانم و می دانند که به من ربطی ندارد .

در همین راستا این نوشته رویا خانم دلشاد را هم بخوانید که همین حرفهای الکن ما را خیلی قشنگتر و روان تر زده اند .

5- نازنینی در همان اوج و بحبوحه شلوغی ها سرحال و لبخند به لب می گفت زندگی ادامه دارد ... معتقد بود که اعتراض و دمبال حق خود و عدالت جامعه بودن منافاتی با روحیه داشتن در زندگی روزمره ندارد ... آن روز خیلی نفهمیدم و موافق نبودم اما حالا بیشتر درک می کنم منظورش را ... چه طرز تفکر جالبی .

6- این روزهای طوفانی هم می گذرند و بعد هرکدام از ما کلی وخت داریم که در خلوت به عملکرد خودمان در این برهه از تاریخ این مملکت حسابی بیندیشیم و به خودمان منصفانه نمره بدهیم ... از آن صاحب منصبان عدالت گستر و بالابالایی های از ما بهترانی گرفته تا ماهای پایین دستی معمولی ... از آنها که کتک زدند بگیر تا آنها که کتک خوردند ... از آن وری ها تا این وری ها ... بماند که آیندگان هم حتمن در مورد آنها و ماها قضاوت خواهند کرد و نمره ای خواهند داد که انشالله تعالا نمره قبولی باشد به حق همین شب عزیز ! ... البت حالا که اینطور شد پس خدا هم حق دارد که در کارنامه همه ما یک واحد فوق العاده بگنجاند و نمره اش را هم در معدلمان دخیل کند خب !

7- مایکل جکسون هم که باشی بلاخره یک روز می میری ... به همین سادگی ... اینکه زندگی شخصی اش چه حواشی عجیب و غریبی داشت چیزی از اسطوره بودنش کم نمی کند ... دنیا پر از آدم است ... سوزن بیندازی به زمین نمی رسد از ولوله این چند میلیارد بشر وول خورنده توی هم ... و در این عرصات محشر زمینی در هر قرن فقط یکی می شود مایکل جکسون ... به قول آن خبرنگار نمی دانم کدام شبکه : مرگش هم مثل زندگی اش باور نکردنی ست ... روحش شاد ... از صمیم قلب امیدوارم آنجا خدا هوایش را داشته باشد به پاس آن همه روح و رنگی که او به تنهایی به بعضی لحظه های میلیونها انسان دمید و کشید ...

8- در پاراگراف آخر دو پست قبل ترم نوشته بودم دختر سرایدار ساختمان شرکت سوار بر دوچرخه سبز کوچکش حیاط را می چرخد و می خندد و ... اعتراف می کنم که دروغ گفتم ... دوچرخه اش سبز نیست ... کاملن بنفش است ... در حال و هوای رنگی آن روزها خواستم نوشته ام استعاری تر شود و بیشتر به دل بنشیند و تاثیرگذارتر باشد ... جددن معذرت می خواهم ... خدا مرا ببخشد ... شما هم .

9- در خبرها خواندم که یک مفتی مصری که از اساتید برجسته دانشگاه بزرگ و بین المللی الازهر مصر است فتوا داده که بوسیدن دختر و پسر جوان ( همی یکدگر را ! ) در اماکن عمومی حلال و بلامانع است ! ... که کلی هم جنجال به پا کرده این فتوا ... در ادامه خبر هم آمده بود که صدور فتاوی جنجال برانگیز از سوی مرکز الازهر که عمدتن با قصد سازگاری بین دین و دنیای جدید صورت می گیرد، اخیرن افزایش خاصی پیدا کرده است، بطور مثال اخیرن دکتر عزت عطیه استاد و رئیس بخش حدیث در دانشگاه الازهر گفته بود که برای جلوگیری از خلوت یک زن و یک مرد نامحرم در محل کار، "زن می تواند به همکار مرد خود شیر بدهد تا آنها باهم محرم شوند !!!

در تصویر فوق یکی از نوزادان مصری را ملاحظه می فرمائید که از همین عنفوان نونهالی در حال تمرین روشهای بهینه ایجاد محرمیت اداری و بوروکراتیک تشریف دارند ! البته خبرگزاری ها تاکنون از علت ناراحتی و دپرسی آقای توی عکس هیچگونه گزارشی مخابره نکرده اند !!

پیرو خواندن این خبر شاخ درآر ! اینها به ذهن ناقص و خبیث و منحرفمان رسید که :

الف - کاش به جای یوسف آباد در یکی از شرکتهای مصری کارمند بودیم !!

ب - کللن چرا بعععضی شرکتها کارمند خانم ندارند ؟! ( دور از چشم مریم بانو ! )

جیم - آن وخت کارمندان محترم مصری کی به کار ارباب رجوع ها برسند ؟!

دال - حدود و صغور و میزان مجاز محرمیت و سرانه مصرف روزانه شیر را کدام مرجع و چگونه تعیین می کند آن وخت ؟!

ه دو چشم - اگر یک کارمند مصری شیر دوست نداشت و یا اصولن به شیر و لاکتوز و سایر فرآورده ها و مشتقاتش آلرژی داشت چه خاکی به سرش بریزد ؟!

کاف - کارخانجات شیر پاستوریزه و پگاه و کاله مصر بروند غاز بچرانند دیگر ؟! 

چ - تکلیف کارمندان بازنشسته بدشانس بدبخت بداقبال با عطف به ماسبق نشدن قانون چه می شود ؟!

لام - لا اله الا لله ! دهان آدم را باز می کنند ها !!

میم - اگر ارباب رجوع هایی که شغل آزاد دارند و خیلی سال پیش از شیر گرفته شده اند ! و از این نعمت محرومند با دیدن صحنه فرآیند محرم شدن کارمندان جان بر کف و زحمتکش اداره جات مصر نفسشان کشید و دلشان خواست چه ؟!

گاف - آیا بعد از اتمام پروسه محرمیت ایجاد کنون ! و صرف سهمیه شیر روزانه ... خواباندن فرد شیر خورده و به پشتش زدن جهت بادگلو در کردن به لحاظ شرعی مجاز و مباح است ؟!

ف - عجب زمانه ای شده است ها ! تا می گویی ف همه می روند فرحزاد کباب و ریحان و دوغ را می زنند توی رگ بعدش هم یک قلیان تپل و بر می گردند !!

قاف - استغفرالله توبه ! هیچی بابا ! بگذریم !!

واو - این شماره 9 را در راستای تحقق شماره 5 نگاشتیم ! باشد که رستگار شویم !

10- ببخشید اگر پرپراکنده های محسن زیادی پرپراکنده بود اینبار ... همین ... والسلام .

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :