میلی کمین گرفته پلنگانه در دلم ...

کارهای اول وختم را انجام داده ام ... سیگار صبحگاهی ام را کنار پنجره اطاق پشتی شرکت ... رو به یوسف آباد نیمه ابری دم کرده کشیده ام ... و نشسته ام پشت میزم ... پای سیب مانده و خشک شده را به زور فرو داده ام ... باد زیادی خنک کولر ... بخار لیوان نسکافه داغ تلخ و سیاه را مرئی تر می کند ... سیب نقره ای کوروش کبیر را پلی کرده ام از آدرس جدید ایران ترانه ... جسمم اینجاست و روح لامصبم چند سال پرواز کرده به عقب ... به سالهای زلال کوی دانشگاه ... به شبهای خیس چمن کوی ... و گیتار نیمه شب آن دانشجوی بی خواب با آن صدای حزن آلود که حتی صورتش را هم درست ندیدیم من و عباس ... خدا رحمت کند حسین منزوی باشکوه را ... چقدر گذشته از آن سالهای سالم سرشار که انقدر دور و دیر به نظر می رسد ؟ ...  

***

دیروز از صبح این چند کلمه توی ذهنم می چرخید ... من گور ندارم که کفن داشته باشم ... مطمئن بودم که جایی ... تو یه غزل شنیدمش ... مصرع بعدش رو هم اینجوری گفتم ... فریاد ندارم که دهن داشته باشم ... خیلی فک کردم اما یادم نیومد تو کدوم غزل شنیدم و مال کی بوده ... عصر برگشتنی تو ماشین از وحیدم پرسیدم ... نمی دونست ... یه بیت دیگه تو راه گفتم ... شب به حسن اوجانی اس ام اس دادم و پرسیدم ... با اینکه حافظه ش بی نقصه و کلی هم شعر از عالم و آدم شنیده و خیلی هاشو حفظه ولی نمی دونست ... انداخت به شوخی و چرت و پرت که تخصصشه ! ... بعد از چند دقیقه اس ام اس داد که فریاد ندارم که دهن داشته باشم ... واو به وا عین همون که خودم گفته بودم ... کفم برید از این همه شباهت ... چند دقیقه بعد یک بیت دیگه فرستاد ... فهمیدم که خوشش اومده و گرفتتش و درگیرش شده ... بهش گفتم حسن دیگه نفرست برام ... بشین بگو منم می گم ... بعد جفتشو می ذارم تو وبلاگم ... عین اون قدیما ... غزلهای مشترک ... یادش بخیر ... خیلی استقبال کرد ... آخر شب برام ایمیلش کرد ... عاشقانه قشنگی شده بود ... تو همین وبلاگ و خیلی جاهای دیگه بارها و بارها تحسین کردم قدرت شاعرانگی این بچه رو ... دست مریزاد داره کارش ... ذوق داشت که بعد از خیلی وخت یه غزل گفته ... منم ذوق کردم و ممنونشم ... به رسم میزبانی و مهمون نوازی بذارین اول غزل حسن رو با همون فونت و نگارشی که برام فرستاده بخونیم :

 

من گور ندارم که کفن داشته باشم

فریاد ندارم که دهن داشته باشم 

 

روحم به تو خو کرده که در بند خودش نیست

اصرار ندارم که بدن داشته باشم 

 

چون "پای" سفر دارم و "تخت" است خیالم

دیگر چه لزومیست "وطن" داشته باشم؟ 

 

انصاف نبود اینکه تو دریا شوی و من

من،این من کم عمق،لجن داشته باشم! 

 

تقدیر من این است که عادت به شما و...

این عشق جگرسوز خفن داشته باشم! 

 

من سیب پلاسیده ی باغ غزلم،کاش

شایستگی چیده شدن داشته باشم   

 

3خرداد 88

***

این هم غزل خودم :

من گور ندارم که کفن داشته باشم
فریاد ندارم که دهن داشته باشم
 
یک عمر در این دربدری ها سپری شد
من خانه ندارم که وطن داشته باشم
 
چون از ملکوت آمده ام غیر طبیعی ست
عادت به همین خاک لجن داشته باشم ؟
 
لبخند به بی غیرتی ام می زنی اما
 آدم - پدرم - داشت که من داشته باشم ؟!
 
خوش باورم و ساده که من سهم خودم را
در این خفقان این قدغن داشته باشم
 
اما بزند کاش کمی نم نم باران
تا روح به تابوت بدن داشته باشم
 
این شعر بهانه ست که در لالی مفرط
آن شاعری ام را مثلن داشته باشم
 
حرف دل تنگ است که جوشید و غزل شد
بی آن که تمایل به زدن داشته باشم 

***

پی نوشت یک :

بیت چهارم غزل خودم از پایه وامدار این مصرع اکبر یاغی تبار است که می گوید :

بی غیرتی علامت اولاد آدم است ...

پی نوشت دو :

فرهاد عزیز تذکر داد که اکبر یاغی از سروده های ١٢ سال پیشش غزلی دارد با این مطلع :

من میل ندارم که وطن داشته باشم.....یا خانه درآغوش چمن داشته باشم

که با ( من گور ندارم که کفن داشته باشم ) به پایان می رسد ... پس با همین حافظه داغونم درست فکر می کردم که قطعن این مصرع را جایی شنیده ام !

هر چند عرصه سیمرغ نه جولانگه مگس است اما از روی دست اکبر یاغی تبار شعر گفتن هم افتخاری ست بی تعارف ... بس که شاهکار است این بشر ... کاش سرد نمی شد شعله های آتشفشانی قلم و طبع باشکوهش ... خدا حفظش کند هر جا که هست .

پی نوشت سه :

بهت افتخار می کنم حسن ... فقط خودت می دونی چقدر دوستت داشتم و دارم همیشهء خدا ... خیلی با عشقی بچه ... و خیلی تر احترام قائلم برای روح بزرگت ... زر زر زیادی ام بکنی حالتو می گیرم ! ... تو فک کن جو گیر شدم ... ولی باور کن همین حالا که می نویسم بغض دارم عوضی ! ... از صمیم قلب کرگدنی م امیدوارم خوشبخت بشی پسر ... هیچی ... همین دیگه .

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :