لب لعلی گزیده ام که مپرس ...

 

خودکار را گرفته ام دستم ... به رسم همیشه ها روی شکم دراز کشیده ام لخت ... و زل زده ام به سفیدی کاغذ ... خودکار تبلیغاتی یک فروشگاه زیتون در رودبار ... از کجا آمده این خودکار ... ولش کن ... مخت را خسته این چیزهای چرند نکن پسر ... آپدیتهایم را این اواخر معمولن توی همین سر رسید نقره ای ایران خودرو می نویسم بعد تایپ می کنم ... سمت راست صفحه یکسری علامت های کوچک قرمز رنگ هست که هم شکل هواپیمای آتاری ست هم شکل کلاغ قرمز ...

لابد این چند خط را که خواندید دارید شروع می کنید که غر بزنید ... حتمن می گوئید کرگدن باز قاط زده و دارد دری وری می گوید ... گنده بک انگار اسلحه پس کله کچلش گذاشته اند که آپدیت کند و به زور و بلا چراغ اینجا را در این روزهای بی چراغی شیخ ها روشن نگه دارد ... اگر اینطوری ست که نیست و هست و حق با شما نیست و هست ... بی تعارف لطفن ادامه اش را نخوانید ...

اینها که می نویسم صرفن مثل داد زدن در باد است ... مثل قرص خواب آور است ... مثل دستشویی رفتن دقیقه نود قبل از ترکیدن است ... مثل گریه کردن در بغض آلود ترین مدار زمین و زمان ... مثل تا نیمه های شب الکی پرسه زدن در دنیای مجازی سوت و کور ... مثل انگشت توی حلق کردن بعد از یک بدمستی ناب است ... مثل غذا دادن به ماهی های الوان و معصوم آکواریوم ... مثل پیشانی زیر شیر آب سرد گرفتن است بعد از یک سر درد طولانی ... مثل رکورد زدن با هواپیما و زیر دریائی آتاری ... مثل زل زدن توی چشمهای خیس و الماس وار یک توله سگ ... مثل سیگار دود کردن زیر باران ... مثل تمنای لذت رخوتناک خوابیدن از زور خستگی سگ دو زدن های الی الابد ...

مثل بلعیدن کاسه کاسه ماست است در کشاکش یک مسمومیت حاد غذایی ... مثل تخته نرد بازی کردن های پی در پی و بی خستگی با حبیب ... مثل هر گوشه خانه یک زیر سیگاری داشتن ... مثل دندان درد مازوخیستی لذت بخش ... مثل بوی یاس است حین رانندگی وختی چشمهایت را می بندی گور بابای صدای بوق و بوق ... مثل ساندویچ جگر مرغ و اولویه پنجشمبه ها ... مثل تماشای چندین و چند باره شب یلدا و سلطان و مادر ... مثل وختهایی که خجالت می کشی و سرخ و سفید می شوی درست جایی که باید وقیح باشی ... مثل بزرگوارانه رضا دادن به خیلی کمتر از حق و سهم خودت ... مثل سکوت بعد از هیاهو ... مثل بی بهانه لبخند زدن به عابری که حتی نگاهت هم نمی کند و هیستریک با خودش حرف می زند و تند تند راه می رود تنه زنان به عالم و آدم ...

مثل طعم کالباس نیمه شب است با آب معدنی تگری ... مثل شاید این جمعه بیاید شاید مرحوم آغاسی پر شور ... مثل عکس برگردان آدامس های ترکیه ای روی در کمد نوجوانی های خیلی دور ... مثل بوسیدن لبهای خدا که می شود لب لعل گزیدن ... مثل نفس نفس زدن و لرزش توامان دست و سیگار در حال عصب ... مثل بستنی یخی پرتغالی در زمستان ... مثل یاد نازنین مادربزرگ مو حنایی که همیشه خدا بوی گل محمدی و ملکوت می داد ... مثل جیغ زدن در تونل تاریک و نمور ... مثل فکر کردن به ده سال رفاقت عباس ... مثل طعم شیر موزهای شبانگاهی مریم بانو ... مثل بوی مست کننده عود و بنزین ...

مثل طعم هندوانه خیلی شیرین محبوبی ... مثل غلت زدن توی برف پا نخورده و پا نداده به تمدن ... مثل بوی خاک باران خورده کوچه های دهاتمان ... مثل مستی و راستی و بغض و اشک بی دلیل ... مثل قصه تعریف کردن های اسد عمو زیر کرسی زمستان های بی رحم زنجان با نور چراغ زنبوری ... مثل دیوانه وار گاز دادن توی خیابانهای نیمه شب تهران ... مثل دراز کشیدن با عباس روی چمن خیس کوی دانشگاه تا دم دمای سحر ... مثل یک خیابان فرصت عاشقی داشتن ... مثل موتور سواری در جاده چالوس با تیشرت آستین کوتاه ... مثل حرف زدن با احسان جوانمرد از دل شب تا وختی آفتاب بزند ...

مثل لحظه قدسی سال تحویل ... مثل فندک اتمی و چاقوی دسته شاخ گوزن کار زنجان ... مثل قایق سواری ماه عسل دریا رویایی ... مثل تیله های سه پر بچگی های شور و شیطنت ... مثل قهقهه تا سر حد اشک و دل درد ... مثل وسطی بازی کردن کودکی ها با دخترهای نو رس و تازه بالغ فامیل ... مثل طعم ترخون و چای شیرین با هم ... مثل صدای برگهای پاییزی بلوار کشاورز زیر پاهای زوجهای سالم سرشار ... مثل حرف زدن با آرش ناجی و حسن اوجانی ... مثل خنکای خیس کولر در یک صلات ظهر تعطیل تابستان ... مثل اولین روزهای درک احساس بلوغ ... مثل لذت خریدن و پوشیدن کفش و جوراب نو بی هیچ مناسبتی ... مثل کودکانه حرف زدن های مریم ترین ... مثل واو به وا ترانه های فرامرز اصلانی و شهیار قنبری باشکوه ... هوووووو ... هوووووو ... لبخند ناز تو کو ... شبیه خاطره نیستی ... حوصله سر نمی بری ... صاحب کندوی عسل ... کندو ... کندو ... آی کن دو ... وی کن دو ...

مثل خاطره آب بازی های ظهر های عاشورا و طعم بی بدیل قیمه نذری و تخم شربت و زعفران و بوی اسفند ... مثل پریدن ... بلند ... از روی کپه های نور ... مثل فکر کردن به آدم های خوب دور و برم ... مثل تماشای رقص دسته کبوترها در عرصات گنبد طلا ... مثل تلاش برف پاک کن ماشین در یک باران شر شر ... مثل پشت خونه هاجر و عروسی و دمب خروسی اش ... مثل فوتبال شبهای ماه رمضان ... مثل کارت پستالهای از سر بی پولی ... مثل نوشتن روی بخار شیشه دلتنگ ... مثل کاست جدید خواجه امیری ... مثل تماشای ستاره های هفت آسمان ... مثل یله دادن به شعر ها و صدای حسین پناهی یادش بخیر ...

مثل حس کیسه آب گرم روی تیره کمر ... مثل صدای رسول نجفیان ... مثل لمس تن نور و غزل ... مثل دعوت به ضیافتی نطلبیده که مراد است مثل آب ... مثل بالماسکه ای که هیچکس لباس ترسناک نمی پوشد در آن ... مثل تحریک و تحرک و متحرک ... مثل نفس نفس زدن ... مثل حرف نزدن ... مثل آفتابگردان ... مثل دعا ... مثل سفر به اهرام ثلاثه مصر فرعونهای بزرگ ... مثل هر چی آرزوی خوبه مال من ... مثل من او ... مثل من تو ... مثل توی من ... مثل نیمه غایب ... مثل روی ماه خداوند را ببوس ... مثل طعم طالبی بستنی و دلستر و هات قاچ ساندی ... مثل حرف و حرف و حرف ... مثل برف و برف و برف ... مثل خواب و خواب و خواب ... مثل خوب و خوب و خوب ... مثل تیر کشیدن لذتبخش قلب ... مثل بوسیدن لبهای خدا که می شود لب لعل گزیدن ...   

****************

پی نوشت یک :

وختی شروع کردم قصدم نوشتن مطلبی بود بلکل متفاوت از این چیزی که حالا نوشته ام ! ... نفهمیدم چی شد که همچی شد ! ... ترسیدم زیادی چرت باشد ... می خواستم پاره اش کنم ... دادم مریم و حمید وحید خواندند ... شکر خدا تایید صلاحیت شد ! ... لذا مصدع اوقات شدیم این مدلی !

پی نوشت دو :

کاریکاتور را از وبلاگ سوسن بانوی عزیز برداشته ایم ... کار میران اسوالدو میراندای برزیلی ست .

پی نوشت سه :

ببخشید که طولانی شد ... هر کس نخوانده شانس آورده و سر سوزنی چیزی را از دست نداده به جان خودم ! ... هر کس هم خوانده ممنون دارش هستم خیلی ... ایشالله عروسی بچه هاتون جبران کنیم !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :