شبونه ها عدد عدد ...

١- آقا ما با سیستم کامنت دونی بلاگ اسپات مشکل جنسی داریم ! ( یعنی جنسمان با هم جور نیست و آبمان تو یک جوب نمی رود ! ) لذا از همین تریبون تولد فریق تاج گردون عزیز را تبریک می گوییم ... توصیه می کنم حتمن پست تولدش را بخوانید که نوشتهء محشری ست ... شاید من و فریق با هم خیلی اختلاف نظر داشته باشیم اما به چند دلیل برایش خیلی احترام قائلم ... اول اینکه آدم با معلومات ، رُک و راحت ، با شخصیت و عمیقی ست ... دوم اینکه بلاگر خوب و دقیقی ست و اگر برایت کامنتی بگذارد مطمئنی که واو به واو مطلبت را خوانده و به اراجیفت فکر کرده و برایش وخت گذاشته ... و سوم اینکه بعد از خدا اولین موجود زنده ای ست که می بینم سنّش از من بیشتر است و احترام بزرگتر هم که خب برای ما نسل قدیمی ها ! واجب تر از نان شب ...

2- دیشب خانهء مهدی پژوم دو تا از دوستان قدیمی دوران دانشکده را دیدم ... حس جالبی ست این دیدارهای دور و دیر ... اولش به طرز آگراندیسمان شده ای ذوقمرگی و نی نی چشمانت برق می زند اما حرفی برای شکستن سکوت نداری جز اینکه هی حال طرف را بپرسی و او هم ایضن ! ... بعد کم کم یخها که ذوب می شود شروو می کنی به پرسیدن از چگونگی گذر سالهایی که از هم بی خبر بوده اید و احوالات و کار و بار و روزگار الانش و باز او هم ایضن ! ... و دست آخر دوباره می رسی به مرور طعم هِل و دارچینی همان سالهای رفته ای که با هم بوده اید ... به رج زدن خاطرات با هم رقم خورده و لحظات مشترکن گذرانده ... آنوخت شور و شوق ایام خوش سپری شده ، گرم بغلت می کند و دوباره نی نی چشمانت برق می زند که یادش بخیر ...

3- بچچه که بودیم خب ما هم مثل همه آدمهایی که یک زمانی بچچه بوده اند ! روزه کلله گنجشکی می گرفتیم ... اصلن همین اسم - از حمام آمده ام پشتم به کولر است سردم شد اجازه بدهید بروم یک چیزی بپوشم برگردم ! - داشتم عرض میکردم ، اصلن همین اسم خودش جالب و فان و جغله و مفرح است ! ... کلله گنجشکی ! ... بعد من یادم هست که پدر مادرهامان آنوختها جددن به همین حد از روزه داری نوگلان باغ زندگی شان هم افتخار میکردند ! ... یعنی برایشان مهم بود واقعن ... لااقل مامان من که اینجوری بود ... یعنی اجبار نمیکرد ولی با همان خردسالی و طفولیت ! ام به وضوح می فهمیدم که وختی در حالت کلله گنجشکی هستم ! مامان بیشتر دوستم دارد ... و یادش بخیر با بچچه محل های تخس و هفت خطمان چه خوراکی هایی که یواشکی نمی زدیم توی رگ و بعد هزار پلله بازیگر تر از دنیرو و پاچینو هلاک و مثلن رو به موت می آمدیم خانه و بعد از استقبال گرم و کللی قربان صدقه شنیدن ، با حالتی ملکوتی تر از مرحوم میثم تمّار می نشستیم سر سفره و ناهار می زدیم تا خرخره !

۴- یک چیز دیگری که از روزه گرفتن های دوران کودکی خیلی توی ذهنم پر رنگ است این حساسیت و تعصب بیش اندازه و در حد تیم ملی مامان و بابا روی نوزدهم و بیست و یکم ماه رمضان بود ! ... یعنی اگر کل ماه صیام را هم خرخره لمبان کرده بودیم خیالی نبود ولی نوزدهم و بیست و یکم خانه می شد برهوت آب و غذا ... می شد کربلا ! ... کی جرات داشت حرف از غذا بزند ؟! ... می زد خونش پای خودش بود و از وسط به دو قسمت مساوی جر داده میشد ! ... حالا ما که پسر بودیم ولی جان خودم مطمئنم اگر دختر هم بودیم عذر شرعی هم حتی کارساز نبود ! ... بعد فک کن ... بیستم که بین این دو روز بود آزادی و عشق و حال بود ! ... حالا که فک میکنم می بینم واقعن چه اصرار و تعصب مسخره ای بوده ( و هست ) ... آقا جان یا آدم به روزه و فلسفه اش اعتقاد دارد یا نه ... اگر ندارد که هیچچی ... اگر هم دارد که دیگر روز و نوزده و بیست و بیست و یکش توفیری ندارد ... خدا را شکر که وختی پشت لبمان سبز و صدامان دو رگه شد و جوشهای غرور جوانی زدیم توانستیم در این زمینه به احقاق حقوق حقّه خود نائل شویم و همین دو روز را هم زیر یوغ استعمار نرویم ! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :