به گریه کردن یک مرد آنور گوشی ...

تفاوت شب و روز تنها فاصله ای چند ساعته نیست ... بنظرم اینها از دو دنیای جداگون اند با اصل و ریشه و ذاتِ بیحد بعید از هم ... مهدی احمدی اوائل فیلم شبهای روشن یک مونولوگی دارد دربارهء شب که من علیرغم اینکه مخالفش هستم ولی خیلی دوستش دارم ... مضمونش دوست داشتنی بودن شب است و حس خوبی که قهرمان فیلم به دنیای شب و آرامشش دارد ... ولی من از شب بدم می آید ... راستش از شب می ترسم اصلن ... مثلن یک انباری شلوغ و کثیف و داغون که در روز یک جای خیلی معمولی و دنجی ست ، شب تبدیل می شود به مخوف ترین و ترسناک ترین جای دنیا ... این تازه ساده ترین و چیپ ترین مثالش است ... شب مثل دریایی از قیر مذاب اما سرد می ماند که می ریزد روی همه چیز و تمام کثافت ها و دُمَل ها و کِرم ها را موقتن پنهان می کند ... شب با خودش حس های غریب و وهم آلودی می آورد و مثل یک پارچهء تیرهء کثیف و چرب می کشد روی پوست شهر و آدمها و اشیاء که مور مور کننده و چندش آور است ... و تا روز نشود این دریای قیر مذاب سرد ، این پارچهء لزج تیره مثل بختک روی پوست و روح زندگی ست ...  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :