حکایت آهن و آتش ...

این تعبیر که آدم مثل یک تکه آهن است که توی کوره زندگی گداخته و آبدیده می شود ، شاید کلیشه ای باشد اما بدجور عین حقیقت است ... و چه لذتی دارد همکلام شدن با آبدیده های روزگار ، فارغ از سن و سالشان و تعداد پیراهن هایی که پاره کرده اند ... هم لذت دارد هم باعث افتخار است ... 

آدم تا وختی با مشکلاتی که دیگران از سر گذرانده اند از نزدیک آشنا نشده و حس و لمسشان نکرده فکر می کند خودش کوزت ترین موجود دنیاست ... در حالی که اگر مشکلات و ( مثلن ) سختی هایش را برای یک سختی کشیدهء واقعی تعریف کند بیشتر وختها شبیه جوک و لطیفه خواهد بود ...

من به اینکه خدا آدمها را با مصائب امتحان میکند اعتقادی ندارم ... و این باور که آدمها قد جمبه و ظرفیتشان رنج میکشند پس رنج کشیده ها باید خوشحال باشند چون حتمن نزد خدا مقرب ترند بنظرم مزخرف محض است و توجیه احمقانه ای ست برای بی عدالتی های روزگار و بی انصافیهایی که بعضن خدا با بنده هایش می کند ... 

بی عدالتیها و بی انصافیهایی که قلب آدم را ریش ریش می کند و به درد می آورد ... آنوخت آدم دلش می خواهد می توانست اقلکم برای یکی دو روز هم که شده خدا باشد تا حسابی حال بدهد به این گداخته های آبدیده و از دلشان در بیاورد...

***

پی شاهکار نوشت ! :

دو روز بود که کیامهر با sms وعدهء یه آپدیت توپ و خفن رو میداد و خون به جیگرمون کرد تا دکمهء سند رو زد ! ... ولی حالا که خوندم می بینم خدایی ارزش دو روز معطل شدن رو داشت ! ... عنوان پستش دولت یازدهمه ! ... کیامهر عزیز توی تخیلاتش یکی از اعضای ضایع و زاقارت بلاگستان رو رئیس جمهور دوره بعدی مملکت کرده و بعد به قول خودش کمی این تخیلات رو بسط داده و تصور کرده تو همچین حالت خنده داری کی چه کاره می شه در هیئت دولت و سایر مقام و منصب های موجود دولتی ! ... حتمن حتمن بخونید و بخندید و صفا کنید !  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :