قدم زدن در امتداد چنارها ...

وختی ماشین آدم بنزین تمام می کند سه راه بیشتر وجود ندارد بنظرم ... یا باید چار لیتری بگیری دستت و گردن کج کنی جلوی ماشینهایی که خودشان را به ندیدنت می زنند و رد می شوند ... یا همان چار لیتری را بگیری دستت و با تاکسی یا ترک یک موتوری آفتابسوخته راهی شوی سمت نزدیکترین پمپ بنزین ... و یا اینکه چار لیتری را پرت کنی توی صندوق عقب و ماشین را قفل کنی ، دستانت را بکنی توی جیبهای شلوار جینت و توی سراشیبی یک خیابان بلند در امتداد درختان چنار قدم بزنی و از هوای تابستانی که نم نم رو به پاییز می رود لذت ببری ...

خیلی طبیعی ست که آدم هم - حالا در هر زمینه ای - یکوختهایی مثل ماشین بنزین تمام کند ...

اینجور وختها من همین راه آخر را انتخاب می کنم ...  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :