خداحافظ غزلبانو ...

موقت نوشت :

دیشب مهمانی خداحافظی زری بود در خانهء مهدی پژوم نازنین ... یک شب بی نظیر ... نشمردم ولی حدود سی نفر بودیم ... از دیروز صبح که رفتم شرکت نخوابیدم تا همین الان ... یعنی دیشب هیچکس نخوابید ... این هم روایت های مختلف از رفاقت و خداحافظی :

روایت زری

روایت مهدی پژوم

روایت ایرن

روایت محبوب

روایت محسن خرمالو

روایت مجتبی پژوم

***

پی رفیق نوشت :

به خیسی چمدانی که عازم سفر است ...

زهرا باقری شاد را خیلی ها میشناسند ... نه بخاطر روزنامه نگار بودنش ... و نه بخاطر اینکه غزلهای محشری دارد و شاعر خوبی ست ... زری انسان خوبی ست ... آدم شریف و خوش قلب و مهربانی ست ... از آن آدمهایی که بی تعارف نسلشان رو به انقراض است ... نمی خواهم شلوغش کنم و از او بُت بسازم ... زری فرشته نیست ولی روح دریایی و بزرگی دارد ... فکر نکنید من آدم مرده پرستی هستم ! و حالا که زری دارد این مرز پر گهر را ترک میکند این حرفها را می زنم ... این را همه آنهایی که زری را میشناسند تصدیق می کنند ... حمید راست می گوید : ( ... اونیکه میره از نسل آخرین پرنده های این شهره ... ازونا که مهاجرت تو مرامشونه ... ازونا که یه روز صبح که چشم باز میکنی میبینی فصل عوض شده ... زمستون شده و پرنده بی پرنده ) ...

تلخ است کوچ پرنده های سپید شهر ... هر روز یکی ... یکی یکی ... و هر روز تنهاتر و بی پرنده تر و سیاه تر می شود آسمان شهرمان ... به زری و سالهای دانشکده که فکر می کنم سرم پر می شود از عطر غزل ... بوی گل محمدی و گلاب می گیرد جوهر خودکار ... رفاقت قصهء غریبی ست ... به زری که فکر میکنم اولین خاطره و پر رنگ ترین تصویر پیاده رو امیرآباد است چند روز بعد از اینکه چشمش را عمل کرده بود ... و منی که حالم خوش نبود و برایش درد دل میکردم خودخواهانه ... حواسم به رفیق نبود ... به چشمهای رفیق که دکتر گفته بود نباید خیس بشود اما شده بود ...

زری هر جای دنیا که برود همان دخترک معصوم و خوش قلبی خواهد ماند که دلش برای غصهء عالم و آدم خواهد گرفت و چشمهایش خیس خواهد شد از بغض دورترین آدم ممکن ... چقدر لحظهء آخر و موقع خداحافظی که همهء چشمها خیس بودند من و احسان و محسن مسخره بازی درآووردیم که بخندانیمش ... لابد سعیمان را کردیم که آخرین تصویرهایی که قبل رفتن از ما توی ذهنش ثبت می شود خندان و شبیه دلقکهای چاق با دماغ گندهء قرمز باشد ... احسان برایش نوشته : ( خواندمت با بغض ، گریه کردمت با حسرت ... اشک هام بی وقفه جاری بودند و جای محبوبه و ایرن خالی بود تا ببینند پشت آن همه مسخره بازی آدمی قایم شده که طاقت ندارد ببیند تلاش تو را برای خداحافظی از ماهی های حوض خانهء مهدی ... به گریه های شما می خندیدم و حالا به گریه های خودم می خندم ) ...

دارم به حرف مریم فکر می کنم که میگفت چقدر قشنگ بود آن در آغوش گرفتنهای زلال ... بی اندیشهء محرم و نامرحم ... راست می گوید ... رفاقت هزار بار نابتر و با ارزش تر و خالص تر از هر قانون و خط قرمزی ست ... کم ندیده ایم و نشنیده ایم که رفیق آدم ... عزیزتر از هر عزیزی ، برادر آدم بشود ... خواهر آدم بشود ... سفرت سلامت خواهر خوبم ... حق با حمید است که نوشته : ( کیه ندونه پرنده که میره از سوز زمستون نیست از غم زمستونه که میره ... خدا کنه یه روز که بهار میشه باز بیای ... خدا کنه تا اون روز زنده بمونیم و با همه پرنده هایی که رفتن " سر اومد زمستون " بخونیم ) ...

زری جان شاید یکروز دوباره همدیگر را دیدیم ... شاید هم نه ... در هر صورت مطمئنم نیازی نیست بگویم که جای تو همیشه در قلب همهء ما مثل روز اول محفوظ است ... اگر یکروز برگشتی سوغاتی های تقی یادت نرود که نوشته : ( برای من از این بلیز ها که عکس بروس لی داره بفرست ... برای نقی از این داروها بفرست که حالا حالا ها کلله اش بزرگ نشه و بخواد بمیره ... واسه محسن هم پروانه خارجی بفرست که آویزون کنه به موهای سمیه تا مراقبش باشن ) ... خداحافظ خواهرکم ... هرجا که هستی موفق باشی ... مواظب خودت باش غزلبانو ...      

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :