رفیق ... زندگی ... مامان و بابا ...

١- رفاقت اگر ناب باشد مثل درخت میماند ... ریشه دار و پر شاخ و برگ و سبز ... زمستانش هم که بی برگ شود باز بهار دارد بی برو برگرد ... غبار هم که بگیرد با یک پَر با یک فوت می شود تر و تازه عینهو روز اول ... امسال ده سال شد که با عباس یار غاریم ... برادریم ... کم نیست ده سال ... خودش یک عمر است ... آن سالهای پر تب و تاب دانشگاه تمام قد کنار هم بودیم ... هر روز ... یاد ندارم آن سالها یک روز بی دیدن هم گذرانده باشیم ... هر روز توی دانشکده به هم که می رسیدیم هم را بغل می کردیم و می بوسیدیم ... بچچه ها تعجب میکردنند و مسخره مان میکردند که بابا شما مگر چن وخت است هم را ندیده اید ؟! ... ولی ما کار خودمان را می کردیم ... به گواه کل بچچه های دانشکدهء علوم اجتماعی دانشگاه تهران معروفترین و به هم چسبیده ترین زوج دانشکده بودیم ! ... بعد از دانشگاه کم کم افتادیم توی کار و زندگی ... کمتر شد دیدارها ولی کیفیتش همان بود که بود ... بعد من ازدواج کردم ... باز هم کمتر شد تایم یله با هم بودنها ... اما همیشه همان است ... همان ... این چن خط را از این بابت نوشتم که هفتهء پیش یک سوء تفاهم و دلخوری خیلی خیلی کوچک پیش آمد عینهو همان غباری که اول گفتم ... آدمیزاد است خب ... ولی به جان عزیز خودم ! تمام هفته فکر و دلم پیش عباس بود ... اما سراغ نگرفتیم از هم ... امروز از صب یادش بودم و داشتم شیفتش را میشمردم که ببینم خانه است یا سر کار ... قصد داشتم بیدار که شدم زنگ بزنم که خودش زد ... یک آن دلم لرزید از اینهمه دل به دل راه داشتن ... نیم ساعت پیش که دور هم نشسته بودیم با مریم و عباس و حمید و وحید ... زل زده بودم به عباس ... به رفاقت ... به دوستی ... به درخت و برگ و ریشه و سبزینگی ... قشنگ است خیلی ... و قشنگتر بغضی ست که اینجور وختها گلوی آدم را قلقلک میدهد ... خدا همیشه شاد و موفق و سلامتش بدارد و سپید بخت شود ... نازنین بی بدیلی ست این بچچه ...

٢- این بند پیرو بحثها و کامنتهای دو پست قبلی ست ... زندگی کلاس درس است بی شعار ... بی اغراق ... هر روز یک چیز تازه یاد آدم میدهد ... چه بخواهد چه نخواهد ... بهتر است آدم شاگرد زرنگ و حرف گوش کنی باشد حتی اگر شر و شور و ته کلاسی باشد ! ... همیشه اینجور وختها یاد یک خاطره ای می افتم که شاید همینجا هم گفته باشم چند بار ! ... ماه اول یا دوم وبلاگ نویسی م بود ... سال ٧٩ ... آنوختها توی خانه کامپیوتر نداشتیم ... می رفتم سایت کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران و ساعتها وبگردی میکردم ... عباس طفلک هم علاف من میشد ... ولی چون از نت و وبلاگ خوشش نمی آمد می رفت کتاب میگرفت و توی سالن بغلی سایت می خواند یا می رفت سالن مجلات ... تازه با فری و مرتضی آشنا شده بودم و هنوز هم را ندیده بودیم ... فری آن سالها غزل معاصر را می نوشت و کلی هم مخاطب و برو بیا داشت ... من تازه وارد بی مخاطب کلی ذوق میکردم وختی فری برایم یک کامنت میگذاشت ! ... فری یک مثنوی گذاشته بود از یاغی تبار بزرگ که کل کلی بود بین شهرستانیها و تهرانیها ... یک چیزی تو مایه های همان شعر معروف شهریار ! ... یاغی توی آن مثنوی تهرانیها را کوبیده بود بابت خلقیات بد و فخر فروشی تاریخی شان به تهرانی بودن ... از قضا آنروز عباس که آمده بود بالا سرم که جمع کنیم برویم خانه این پست را دید و به تبع حس پان تهرانیست وحشتناکی که دارد خونش به جوش آمد و توی چن تا کامنت هر چی از دهنش در می آمد به فری و یاغی گفت ! ... فردای آنروز فری جواب داده بود به عباس ... انقدر جوابهای فرهاد بزرگوارانه و آقا منشانه بود که عباس خودش خجالت کشید ! ... و از همانجا رفاقت ما و فری اینا شکل گرفت و جدی و صمیمی شد ... و سالهاست ادامه دارد این رفاقت و رفت و آمد خانوادگی ... سرتان را درد آوردم که بگویم واقعن از آدمها فقط یک خوبی می ماند و یک بدی ... زندگی خیلی کوتاه و داغون است لذا بهتر است که آدم در این چند سطر و صفحه یادگاری قشنگی از خودش بجا بگذارد ... همین ! 

٣- مامان نازنین و شاهکارم همیشه لطف دارد به ما ... معمولن از هر غذا و میوه و خوراکی و تنقلاتی که بخورند سهم ما را هم می فرستد بالا ... و از آنجا که میداند بنده آب هنداونه تشریف دارم زحمت اینکار معمولن می افتد روی دوش حمید و وحید طفلک ! ... امشب زنگ زد و بعد از حرفهایش به مریم گفت که مثلن فلان خوراکی را میدهم وحید بیاورد بالا برایتان ... در که تق تق کرد من غفلت زدهء بی خبر از هر جا لخت و سیگار به دست در را باز کردم مثل همیشه ... ولی چشمتان روز بد نبیند ! ... کی پشت در بود ؟ ... بعله ... حضرتِ بابا ! ... باقرلوی بزرگ ! ... حالا داشته باشید یک فقره کرگدن لخت و سیگار به دست را در محضر بابای سینی به دستش ! ... صحنهء کمدی درامی بود ! ... آب شدم جددن ... بابا میداند که من سیگار می کشم ولی به روم نمی آورد ... حالا سیگار بخورد توی سرم ! ... خرس گندهء متاهل ، لخت و پتی و با یک شورت در محضر باقرلوی بزرگ ! ... خلاصه که لحظات بدی بود ... شاید بگوئید دارم بزرگش می کنم ... ولی آدم شصتاد سالش هم که بشود برای پدر مادرش همان بچچه ای ست که بوده ... شاید تعبیر به سنتی بودن بشود ولی خب ما اینجوری یاد گرفتیم ... اینجوری بزرگ شدیم ... اینجوری بار آمدیم ... حالا خوب یا بد ... درست یا غلط ... من که هنوز حرمت نگه داشتن و احترام کوچکتر بزرگتری و پدر و فرزندی را به سبک خیلی قدیم تر ها دوست دارم ... هرچند که وختی زنگ زدم پایین و از مامان گله کردم که چرا خبر نداده بود که بابا دارد می آید بالا نه وحید ! ، بابا تیریپ روشنفکری برداشته بود که : مگه چیه ؟! خونهء خودشه دوس داره لخت بگرده و سیگار بکشه !! ... البته گمانم همین حرف را هم از سر بزرگواری پدرانه اش زده باشد که عذاب وجدان و خجالت و شرمساری من روسیاه و روم به دیفال ! را کم کند ... خدا حفظشان کند ... عمر و عزتشان زیاد ... سایه هاشان مستدام ...

***

پی مریم بانو نوشت :

من مست و تو دیوانه !

پی ابر چند ضلعی نوشت :

حکایت آخرین پاورقی نویس روزگار کاغذهای تمام گلاسه

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :