لاو بتترکونمت !

دیروز غروب راه یکساعتهء شرکت تا خانه را دو ساعته آمدیم با حمید ... بس که ترافیک بود بابت پخش شربت و شیرینی ! ... قدم به قدم شربت میکردند توی حلق ملت ... نمی دانم چجوری نمیترکند جماعت وختی در طول یک خیابان قد یک بیست لیتری شربت می فرستند توی مثانه شان ! ... بابا جان کاه از خودت نیست کاهدان که مال خودت است ! ... نمی خواهم این بحث را راه بندازم که چقدر چرت است باور کردن اینکه هزار و سیصد و خرده ای سال پیش یکی که مثلن باید آخرین امام مسلمان جماعت میشده ییهو از بیخ گم شده تا راه باز باشد برای هزار و سیصد و خرده ای سال دیگر تحمیق مردم ... چون حیف است درب همچین آخور و توبره ای ییهو تخته شود خب ! ... اصلن هم مخالف شادی کردن مردم نیستم که در بیایید و بگوئید خب چه اشکالی دارد مردم جشن بگیرند و شادی کنند حالا به هر بهانه ای ... یکساعت توی ترافیک ماندن هم کسی را نکشته که من دومی ش باشم ... من فقط حرفم این بازیچه شدن هاست ... این ملعبهء ساختار قدرت شدن عوام است ...

اصلن آقا قبول ... این روز عید است جشن است تولد است میلاد است بشکن و بالا بنداز است ... اصلن هر چی ... ولی چرا تا همین چند سال پیش اینجوری و به این وسعت نبود ؟ ... همین چند سال پیش که می گویم منظورم زمان شاه وزوزک میرزا نیست ها ... همین چار پنج سال پیش ... شاید هم کمتر ... چرا این اواخر هر سال یک زلم زیمبویی بهش اضافه می شود ... چرا ظرف چند سال گذشته از یک روز میلاد مذهبی ساده که حالا شاید مثلن یک کاسبی هم یک جعبه شیرینی می گذاشت جلوی در مغازه اش تبدیل شده به یک فستیوال و کارناوال بزرگ ؟ ... چرا دیسکو و بزن برقص و ساسی مانکن با اکو و تو سولاخ هم رفتن دختر پسرها فقط در این شب بخصوص بلامانع و حلال است ؟ ... چرا کارهایی که در روزهای معمولی بابت خیلی از آن رقیق ترش چوب توی ماتحت جوانهای بدبخت می کنند در این شب آزاد است ؟ ... هوم ؟ ... جواب بدهید خب ... غیر از این است که یک عده بی همه چیز آن بالا نشسته اند و در حال خندیدن به ریش من و شما روی کاغذ برنامه چیده اند برای پُر رنگ کردن یک همچین روزی به قصد بهره برداری بیشتر در آیندهء دور و نزدیک ؟ ...

این طوری که پیش می رود چند صباح دیگر نیمهء شعبان یک جشن خیلی خیلی بزرگی می شود که آن سرش ناپیدا ... تا اینجاش اصلن بد نیست ... ولی ممکن است بچچه های من و شما که سالهای قبلتر را ندیده اند طفلی ها فک کنند از ابتدای بشریت همینطوری بوده ... مثل عاشورا که مطمئنم دقیقن همچین روند و پروسه ای را طی کرده که امروز شده اینی که هست ... آنوخت اگر یکی از همان بچچه های من و شما بخواهد توی هفت سولاخ ذهنش یک لحظه به این فک کند که چطور می شود یکنفر از تبار عربهای گوگوری مگوری ییهو غیبش بزند و چند هزار سال بعد توی یک عصر فوق مدرن پیداش بشود که یک تنه و با اسب و شمشیر جهان را از ضلالت برهاند ، زمین و زمان تکفیرش کنند و همچین بزنند توی دهنش که افکار بیان نشده اش را هم قاطی خون و دندانهایش بالا بیاورد ... امان از جهالت ... جهالت بد دردی ست ... بدترین است ... نمی گویم من خیلی حالیم است به هر چی که شما قبول دارید ... اصلن من گاو ... ولی این چیزها خیلی نیازی به فک کردن ندارد حتی ... همین که چند لحظه با خودت خلوت کنی و منطقی باشی کفایت می کند ... 

***

عکس بالا را دیروز عصر از کوچهء خودمان گرفتم ... اولش نیم ساعتی مداحی و مولودی خوانی بود و بعد اکوهای غول پیکر را آتیش کردند و تا نصفه شب ساسی مانکن و حسین مخته و علی پیشتاز و اشکین 0098 و علیشمس عرعر میکردند ... هنوز صداشان توی گوشم است ... می خوام برسونمـــــــــــــــــــــــــــــــــــت ... لاو بتترکونمت !  

***

دیشب وختی صدا کوچه و محله و تهران را برداشته بود ، رو به مریم سری به تاسف تکان دادم که یعنی می بینی تو رو خدا ؟ ... جواب مریم خیلی جالب بود : ( مگه چیه ؟ ... عیده ها ... بزرگترین عیدمونه ... امام زمانمونه ... قربونش برم ! ) ...

***

کللن ملت بدبخت و جالبی هستیم ! ... و البته از ماست که در ماست !!

***

پی فتوبلاگ نوشت : اختلاف طبقاتی !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :