بی هیچ دست آشنایی ...

معمولن ماهی یکی دوبار برای کار شرکت می روم سازمان زیباسازی ... بالاتر از میدان ونک نرسیده به سر میرداماد ... نمی دانم چرا موقع رفتن نمی بینمشان ... شاید چون از تاکسی پیاده نشده سیگاری می گیرانم و با قدمهای کند و سنگین مثل آدمی که برای هیچ چیز هیچ عجله ای ندارد می پیچم توی کوچه دامن افشار ... اما همیشه موقع برگشتن چشمم می افتد به دیوار نرده ای سبز رنگ شیرخوارگاه آمنه و آن تابلوی باریک و درازی که غبار سالیان را به خود گرفته و روی ش یک ردیف عکس پرسنلی از نوجوانهای معصومی ست که از زادگاهشان - شیرخوارگاه - بی نگاه نگران و اشکبار بدرقه کننده های قرآن و اسفند به دست به جبهه رفته اند و هیچوخت برنگشته اند ... شهدای شیرخوارگاه آمنه ... زیر عکسشان هم درشت نوشته شده :

اینان که نه پدری داشتند و نه مادری ، مظلومانه شهید و غریبانه تشییع شدند و هیچ دست آشنایی اینان را به خاک نسپرد

دیوانه کننده است ... همیشه موقع برگشتن از زیباسازی داغونم ... دلم شکسته و سخت گرفته است ... ویران و خرابم ... بغض غریبی گلویم را وحشیانه چنگ می زند و دلم را ریش ریش می کند بد مصب ...

این دیگر نهایت تلخی سرنوشت یک انسان است ... یک آدم ... که تنها آدم از نوع خودش است انگار ... یک گونه نادر هماره رو به انقراض ... بی هویت و ریشه و پشتوانه ... بی گذشته و آینده ... یک درخت همیشه نهال ... یک تکه رها شده از یک پازل لعنتی گم و گور شده ... این دیگر نهایت نامردی است که روی این کره خاکی نکبت کثافت عوضی حتی یک نفر را نداشته باشی برای خود خودت ... که حس مالکیت و تعلق کنی نسبت به یک موجود زنده دیگر ... حتی تصورش هم تن آدم را می لرزاند ... فکرش را بکن ... نوزادی را که رد می کنی ... در آستانه مواجهه شگرفت با دنیای کودکی ... در پله اول نردبان مسخره ای که اسمش بعدها می فهمی زندگی ست چشمت باز شود به یک هیچ بزرگ ... یک خالی بی خلل ... به وسعت بی انتهای تنهایی ... تنهایی ازلی و ابدی لایتناهی ... تا چشم کار می کند تنهایی ... برهوت ... خودت هستی و خودت ... وختی برای اولین بار می فهمی سهمت از این دنیای به این بزرگی همین قدر بوده ناچیز ... چه حالی می شوی ؟ ... چقدر می شکنی ؟ ... چطور می شکنی و در خود بی هیچ کست فرو می ریزی ؟ ...

غرورت از سنگ و ساروج هم باشد لابد کم کم نرم می شوی زیر این فشار ... زیر فشار این همه بی کسی ظلمات گونه ... و رضا می دهد دلت به لبخند زدن و جست و خیز مصنوعی در سیرک آدمهای مهربان کمی پولدار ... برای جلب توجه ... برای جلب ترحم ... برای مرهم ساختن از خرده ریزه های احساسات غریبه ترین های جایگزین ... برای پر کردن چاله های فضایی فضای خوره مانند درون ترک خورده ات ... یاد می گیری در مقابل الطاف بیکران آنها که سر زدن به شیرخوارگاه ها و خانه های سالمندان هم یکی از روزمرگی ها و طاعات پنجگانه یومیه شان است سر تعظیم فرود بیاوری ... یاد می گیری که چطور در ساعتهای کوتاه ملاقات خیرین خیره خیره محبت و مهر نداشته مادری و پدری و خواهری و برادری و عشق و لبخند گدایی کرده را ذخیره کنی برای ساعتهای طولانی سرد و نمور بی همنفسی ... بی کسی ... بی دسترسی ...

آخر چطور می شود باور کرد اوس کریم انقدر فرق گذاشته باشد بین تخم و ترکه های آدم و حوا حضرات ... لابد این هم حکمتی دارد خب ... آدم این همه دوست و فامیل و عزیز دارد نسبی و سببی و بی سببی ... خونی و درونی و بیرونی ... باز خیلی وختها حس می کند چنان گم شده که پیدا شدنش محال است ... حس می کند الان است که مچاله شود و بشکند و تکه تکه بریزد و از هم بپاشد زیر بار حقارت و تنهایی اش در هیاهوی این کائنات درندشت بی در و پیکر ... حس می کند عالم و آدم تنهایش گذاشته اند و به حال بی حال خودش وانهاده اندش بدجور ... خستگی چیره می شود بر بند بند ادعاهای پرمدعای گوش فلک کر کن اشرف مخلوقاتی اش ... حس می کند از خود دگم و مغرور و لجباز و عوضی اش بی حد خسته است ... اصلن از همه چیز و همه کس خسته است و بدش می آید و حالش به هم می خورد ... و دلش می خواهد فرار کند به یک جایی که نمی داند کجاست و اصلن مهم هم نیست که کجاست ... فقط بگریزد به هر قیمتی ... اما حس می کند توان ندارد ... نا ندارد برای قدم از قدم برداشتن و دلش عمیقن می خواهد که یکجور درست و درمانی کلکش کنده شود ... خودش خودش را و این بازی مسخره را تمام کند ... تن بدهد به جریان بی جریانی و برود یک جایی که دقیقن هیچ کجاست برایش ... شاید البته ... نمی دانم ...

آن وخت فکرش را بکن ... این طفل معصومها چه می کشند ؟ ... اینها چه می کشند ؟ ... اینان به کدامین امید لبخند می زنند و ادای زندگی کردن را در می آورند ؟ ... 

اینان که نه پدری دارند و نه مادری ، و هر ثانیه صد بار مظلومانه شهید و غریبانه تشییع می شود روحشان و دست آخر هم هیچ دست آشنایی اینان را به خاک نمی سپرد ...

مخلص کلام اینکه گمانم خیلی وختها ما خیلی ناشکریم رفیق ... همین .    

 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :