شماره می زنم که رد گم کنم !

١- بهشت زهرا که می روی حس می کنی رفته ای آن دنیا ... یکجور مه آلودی ست حزن و سکوتش ... آنجا زنده ها آرامترند و با هم مهربانتر ... لابد اثر آرامش بلاجباری ست که مردگان و شهرشان دارد ... یا تاثیر مرگ اندیشی موقتی ست که مستولی می شود بر تفکر عبث نامیرا و جاودانه بودن بشر زپرتی ... خیرات انواع و اقسام از ته دل از صمیم بخشندگی ... لبخندها بی دریغ تر از معمول و تیزی هیزی چشمها کند تر ... از آن شتاب همیشگی آدمیزادی خبری نیست ... آدمهای معمولی را می بینی در هیبت فیلسوفهایی چند دقیقه ای ... که عینهو سقراط دستها را پشت کمر قلاب کرده اند و بالای سر قبرها قدم می زنند نرم و آهسته که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی آن تن رنجوری که کمی پایینتر آرام خفته طوری که انگار خفتهء قرون است ... یک وجه دیگر این آرام قدم زدن بنظرم احترام است و حرمت ... بلاخره آن مرد یا زنی که زیر کفشهای فیلسوف چند دقیقه ای قصهء ما دراز کشیده ، زمانی برای خودش کسی بوده ... برو بیایی داشته ... عزیز عده ای بوده و عده ای را عزیز می داشته ... روز اول عید کلی آدم به شوق دیدنش کفش و لباس نو به بر میکردند و شهر را گردنبند میکردند برای بوسیدن دست و پیشانی اش ... درست است که حالا فقط چهره ای ناشیانه نقاشی شده است روی یک سنگ گرانیت تیرهء گران یا ارزان ( اصلن چه مهم ) ولی بر اساس این باور غلط اما مصطلح که آدم همهء رفتگان و بر سنگ نقش بستگان را مُسِن و عاقله مرد یا زن می پندارد ، یک روزی یک زمانی برای خودش کسی بوده و همین حرمتِ مدام می آورد ... پرت شد خیالم از بحث ... بیشتر حرفم همان آرامش این دنیای مه آلود و باوقار بود ... البته خیلی ها هم دوست ندارند اصلن این ابر شهر مردگان را و فضایش را ولی من یکی جزو آن دسته ای هستم که دوست دارم ... بلاخره چند صباح دیگر خودم یکی از شهروندانش خواهم بود !

2- با عباس و شوگور بزرگ رفتیم استخر ... حالا من هی می گویم فلانجا برای خودش دنیایی ست و بهمانجا عجب حس غریبی به آدم می دهد و بیثالجا کلی سوژه میدهد دست دل و ذهن آدم ، شما هم پشت سرم می گوئید این کرگدن الدنگ هم دو کلاس جامعه شناسی با معدل 12 و یک اپسیلون پاس کرده حالا فک می کند مثلن مارکس است یا دورکیم و شریعتی و علامه جعفری ! ... عیبی ندارد اینجوری دور هم خوش میگذرد خب ! ... من که از دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران فقط سالن پینگ پُنگ و سِلف و حیاط پشتی اش یادم است خداوکیلی ! ... و این یعنی مدیون ساحت مقدسم می شوید اگر آنطوری که ذکرش رفت فکر کنید در موردم ! ولی جددن هر جا یک گلّه ( یا حالا گولّه ! ) آدم دور هم جمع می شوند تا دلت بخواهد سوژه قلمبه می شود برای کاویدن و سابیدن و تابیدن ! ... توی آب که بودیم گذشته از لحظات قشنگی که رقم می خورد از بازسازی پازل خاطرات تکه تکهء سالهای دور ، مدام چشمم به تن های تنها و با هم بود ... لخت با کمترین پوشش ممکن ... لخت و بی دفاع ... با نزدیکترین شباهت ممکن به لحظهء آمدن ... و کف میکرد مخم از اینهمه تغییر حاصله در این مدت زمان کوتاه ... مثل پسرک به زور بیست سالش میشد اما سینه اش سه زخم عمیق داشت از ( لابد ) قمه و روی همان زخمها دو شمشیر خالکوبی کرده بود از شمشیر عمربن عبدُود گنده تر ! ... پشتش هم یک عقاب مار به دندان که هنوز زخم سوزن های بیشمارش خوب نشده بود و روی ساق پاهایش هم کلّهء پلنگ و اینها ! ... نوچه حوله به دست هم داشت با همان سن کم ... جفت بازوهایش هم خط خط رد چاقو بود عینهو نردبان ... و من در آن هاگیر واگیر به این فک میکردم که این بچچه اگر مثلن مادرش استاد دانشگاه بود و پدرش وکیل یا تاجر فرش الان چه شکلی بود و کجا بود و چکار میکرد و چرا باید دردانهء همان خانم استاد و آقای وکیل یا تاجر وختی پشت بنز خدا میلیونی اش این جوانک را می بیند به این فک نکند که بحث عدالت از بیخ چرند است و به خودش اجازه بدهد که بی دلیل فحش بکشد به امثال این جوانک وختی که مثلن دارد جلوی بنز فوق الذکرش تکچرخ می زند ... از این نمونه ها و نمونه های دیگر زیاد بود در همان یک وجب استخر ... من یکی ش را مثال زدم که شما خود بخوانید حدیث مفصّل از این مجمل و اینا !

3- این پست شماره های سه و چار و پنج هم داشت که دیدم تا همینجا هم طولانی تر از حوصلهء شما شده ! ... لذا رحم کردم و بابت همینقدرش هم شرمنده و باقی بقای شما ! ... هر کس این 45 خط و نیم بالا را نخوانده ، بداند و آگاه باشد که بُرد کرده نافرم ! ...

-------------------------------------------

پی تقدیمنامه نوشت :

بند 1 تقدیم به می نو ی عزیز که صبور و سنگین ، این روزها دارد با هق هق بیصدا و اشکهای نرم و آرامش عینک دودی ای می سازد برای روزهای سختِ در راهی که آفتاب ، نامرد و سوزان و چشمِ ( دل و روح و جان ) آزار خواهد بود در غیاب سایهء خنک و سبز پدر ...

بند 2 تقدیم به مریم ترینم که پستهای طولانی من را دوست دارد عینهو همسر آن ماستبندی که قربان صدقهء ماست های ترشیدهء شوهرش هم می رود ! ... و ایضن تقدیم به مهدی پژوم عزیز که صفحات و سطور حقیر این وبلاگ به اینکه نازنین فرهیخته ای چون او چشم بر آنها بچرخاند افتخار می کنند ... 

------------------------------------------- 

پی خبرنامه نوشت :

مریم بانو هم با بازی عادت ها به روز است ... انصافن خوب و سر حوصله نوشته ... 

-

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :