تقدیم به محبوبه و خنده های زلالش ...

سفر اصفهان سفر قشنگ و خاطره انگیزی بود ... از آن سفرهایی که آدم حتی دوران پیری اش هم می تواند یادش بیفتد و پشتش مور مور شود از لذت ... به قول عرب نیای سلطان : کوتاه بود اما خیلی خوب بود ... من و مریم - حمید و وحید و حامد - محسن و ایرن - احسان جوانمرد و همسرش و مهدی پژوم - دختر آبان و عمه زری ... جمع خوبی بود که با خنده ها و مهربانی محبوبه و مهمان نوازی و صمیمیت بی نهایتِ خانوادهء نازنینش تکمیل شد ... شاید منی که اولین بار بود اصفهان را می دیدم الان باید از سی و سه پل و کلیسای وانک و پل خواجو و میدان نقش جهان و باغ پرندگان و چاه حج میرزا بنویسم ... ولی اینها را که همه تان رفته اید و دیده اید پس سودی ندارد تکرارش ... لذا حسّم را می نویسم به ساعتهایی که با دوستان گذشت ...

برای من به شخصه لحظاتی که توی خانه محبوب اینها بودیم خیلی قشنگتر و لذتبخش تر از وختهایی بود که بیرون مشغول اصفهان گردی بودیم ... البته آن بخشی که توی وَن بودیم و صدای آواز بچچه ها ماشین را ( به قول زری ) تبدیل به یک جعبه موسیقی می کرد فوق العاده بود و حسابش از اصفهان گردی جدا بود ! ... اولین مززهء سفر قطار بود که همیشه نوستالژیک است لامصصب ... من را برد به دوران آموزشی و همسفران کچل و بامعرفتم در راه اهواز و خب لابد هرکس را یکجایی می برد دیگر ... با آن تتق تتق لاینقطع و لالایی گونش ... با آن توی راهرو از پنجره بیابان ها را تماشا کردن و غرق شدن توی خیالات دور و دراز ... با آن حس و حال غریبش ... بعد هم خواب و صبح سحر بیدار شدن با صدای سوت قطار و پیاده شدن در خنکای یک شهر غریب و حس احمقانه اما قشنگِ اینکه دیگر هرگز به شهر خودت برنخواهی گشت ... انگار که اولین روز زندگی ات باشد بی قبل و بی بعد ... غرق در حال ... فقط حال ...

راه آهن اصفهان بیرون شهر است ... محبوبهء همیشه خندان ، صبح کللهء سحر یک وَن دربست گرفته بود و آمده بود دمبالمان ... از همانجا آواز و شوخی و خنده شروع شد تا شبی که برگشتیم سمت همان راه آهن ... مادر نازنین محبوب صبحانهء مفصلی چیده بود توی تراس باصفایشان در خنکای صبح نصف جهان ... و بعد آشنایی با بقیهء افراد خانواده اش ... اعتراف می کنم که این حد از مهمان نوازی را قبلن جایی ندیده بودم ... نصف روز نگذشته مامان محبوب شده بود مامان ما ... حواسش به تک تکمان بود ... انگار صد سال است ماها را میشناسد ... سنگ تمام ترکیب ناتمامی ست برای توصیف لطف و محبت این خانواده به جمع ما در این دو روز ... آنهم در زمانه ای که دیگر هیچکس حال و حوصلهء مهمان ندارد ... که خب یک بخش کوچکش برمیگردد به مسائل مادی و قسمت اعظمش به دل و دماغ ... به دل خوش و ناخوش ... من که اگر یکی برایم تعریف میکرد که یک هیئت بلند شده اند رفته اند شهرستان خانهء دوستشان و زار و زندگیشان را به هم ریخته اند و موقع برگشتن و خداحافظی ، مادر دوستشان که اولین بار بوده آنها را می دیده گریه کرده باورم نمیشد ...

نه اغراق است نه شبیه دیالوگ فیلمها اگر بگویم که من در همین دو روز کللی چیز یاد گرفتم از این پدر و مادر و از این دوست ... خدا حفظشان کند ... عمر و عززتشان را زیاد کند و هوای دلهای زلالشان را داشته باشد ... و حرف آخر اینکه همیشه سالم و خوشبخت باشند الهی ...

***  

پی زری نوشت ! :

قصدم تشکر بود و سپاسگذاری به اندازه شعور و توان خودم از این همه لطف بی دریغ اما الان قشنگ می فهمم که سر سوزنی از حق مطلب ادا نشد ... شاید دلیلش این باشد که روایت زری از این سفر را خواندم با آن قلم فوق العاده اش و ذهن بسته ام بسته تر شد ! 

پی توضیح نوشت ! :

عکسهای سفر توی چند تا دوربین و گوشی در اقصا نقاط تهران بزرگ پخش و پلا است ! ... به محض گردآوری و وحدت کلمه ! حتمن یک سفرنامهء مصوّر از خودمان در خواهیم کرد !

پی زوایای دیگر نوشت ! :

این دو پست را هم بخوانید ... روایت میزبان و مهدی پژوم از این سفر پرخاطره ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :