پا شو و چترت را بیار ...

راستش دیگر نمی خواستم بنویسم ... اما هر کار کردم دیدم نمی شود اینجا را ول کرد و گذاشت و گذشت ... طوری که انگار نبوده از اول خلقت ... یا لااقل یکهو نمی شود دل کند از این معبد کوچک مقدس ... دقیقن اعتیاد است ... برای کسی که ٧-٨ سال است تقریبن مداوم دارد وبلاگ می نویسد همین دو سه هفته ننوشتن هم خودش کلی دوری و فراق و هجران و غربت حساب می شود ... این است که لازم میباشد همینجا رسمن و شرعن و عرفن اعلان کنیم که دلمان برای اولولون و شما تنگ شده بود خیلی ... هرچند شما دلبندان من لطف کردید و کامنت دانی حقیرمان را چنان ترکاندید که انگار نه انگار وبلاگ و صاحبش نیمه تعطیل بوده اند این مدت ! ... 

لازم به ذکر است که به علت سونامی پیش آمده لینکها و آرشیو و قالب این وبلاگ طفل معصوم از بیخ به ملکوت اعلی پیوست که امید است به زودی زود و بصورت تدریجی و نمور نمور دیدارها تازه گردد و اینا !

متاسفانه یا خوشبختانه این یک واقعیت انکار ناپذیر است که سگ دو زدنهای زندگی روزمره و روزمرگیهای حقیر مجال شعر و شاعری به آدم نمی دهد ... هرچند من که هیچوخت - قسم می خورم هیچوخت - احساس و ادعای شاعر بودن نکرده ام ... خداگواه است هنوز هم بعد از - مثلن - سرودن هر غزل و تشویقهای عزیزان و دوستان نازنینم مثل بار اول ذوقمرگ می شوم و باورم نمی شود که اینها را خودم گفته ام ! باروم نمی شود این ها که تا حالا گفته ام یعنی که من شاعرم ... اما ... اما اگر اسمش همین باشد ... چقدر حس قشنگی ست تولد یک شعر ... یک کم ذهنم مشوش و داغون است این روزها ... اصلن اینها را نمی خواستم بگویم ... حرفم چیز دیگری بود در این شروع دوباره ... اما بگذریم ... فقط این را هم بگویم و برویم سراغ غزل که ... برای شعر گفتن باید لبریز شد و سر رفت ... هیچ راه دیگری هم ندارد ... خالی باشی که مرخصی ... اما اگر لبالب هم باشی باز بی فایده است ... باید چیزی در وجود لعنتی ات سر برود تا بشود شعر ... البت این فقط تعبیر و نظر من است ... 

بعد از مقدمه وراجانه و مفصل و حوصله سر بر بالا ... یک غزل جدید دوری بخوانید ... بعد از نمی دانم چند وخت خشکسالی و لبالب بودن و سر نرفتن ... با تمام عشق و روح و وجودم تقدیمش می کنم به مریم ترینم ... به باشکوه ترین برگ دفتر زندگی ام ... به پاس زلالی لبخندهای سبزآبی بی دریغش و سخاوت قلب بزرگوار و نازنینش ... برگ نیمه زرد و نیمه سبزی تحفه درویش خسته ...   

 

دیوانه ات هستم هنوز ‌، اما امان از روزگار

خرگوش معصومی شدیم ، در چنبر هفتاد مار

 

مریم نمی دانم کجا ... ؟ مریم نمی دانم چرا ... ؟

مریم نمی دانم چطور ، این زندگی ما را دچار ... ؟

 

خوابم پر از بیداری است ، بیداری ام بیگاری است

کابوس خواب نیمه ام : این ساعت شماطه دار

 

دارد فسیلم می کند ، تکرار این تکرارها

چون اسب عصاری شدیم ، هی کار و کار و کار و کار ...

 

اندیشه های فلسفی ، آن حس و حال معنوی

جای خودش را داده به : صبحانه و شام و ناهار

 

خیلی دل - و ذهن - م پر است ، لبریز و تلخ و زهرمار

حیف از غزل ... شرمنده ام ... اصلن همه اینها کنار ...

***

شش بیت قبلی غزل ، کللن فدای تار موت

باران گرفته ... بوی خاک ... پا شو و چترت را بیار

 

دستان سردم را بگیر ، دستان داغت را بده

شانه به شانه ... محشر است ... باران همینطوری ببار

 

تا مه گرفته کوچه را ، یک بوسه مهمان کن مرا

حالا دقیقن وقتش است ... وقت پریدن از حصار

 

با من بپر ... با من برقص ... من را ببر تا آسمان

آنجا که صدها مولوی ... آنجا که صدها شهریار ...

***

تا دست من را می کشی ، از خواب و خلسه می پرم

تندیس رویاهای من ... تعبیر آرام و قرار

 

در کوپه های کوچک این زنده بودن های سخت

تنها تو می بخشی به من شوق سفر ای هم قطار

 

سال ام تویی ماه ام تویی ، تقویم دلخواهم تویی

دورت بگردم خوب من ، ای مبداء نصف النهار

 

خاتون اردی - صد - بهشت ، خورشید یخبندان من

با تو زمستان مردنی ست ... چیزی نمانده تا بهار ...

 

 ......................................................................................

محسن باقرلو

چند روز مانده به یلدای ١٣٨٧

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :