خوابم پریده و سیگار هم تمام ...

ساعت پنج و نیم صبح جمعه است و ما تازه از مهمانی رسیده ایم ... خیلی هم خوش گذشت مثل همیشه ... ولی من ویرانم و بی خواب ... سیگار هم نداریم ... ذهنم مشغول است بی آنکه تابلوی زردی چند متر عقب تر گذاشته باشم با این مضمون که : خطر ، ذهن محسن باقرلو مشغول کار است ... دارم همزمان به هزار تا موضوع فکر می کنم ... نه زر زدم دروغ چرا ... هزار تا نه ولی به چن تا موضوع مختلف که تقریبن اکثرشان هم آزار دهنده هستند فک می کنم ... مغزم شده چرخ گوشت شده مخلوط کن شده یک دو سه ... لابد الان توی سرم سلولهای خاکستری به هم گره خورده اند بیچاره ها ... اینجا نوشتنشان هم سودی ندارد ... نه برای من نه برای شما ... هوا تقریبن رشون شده و ارکستر سمفونی صدای گنجشکها در حال شکل گیری ست ... چه باحال ، روشن را نوشتم رشون اما دوست هم ندارم درستش کنم ! ... اصلن ساعت پنج و نیم صبح از کسی که مغزش شده چرخ گوشت شده مخلوط کن شده یک دو سه غلط املایی نمی گیرند که ... عباس سر شب اس ام اس داده بود که امشب شب آرزوهاست و اینها ... آن موقع آرزویی نداشتم ... ولی الان دارم ... دقیقن به تعداد همان فکرهای اکثرن آزار دهنده آرزو دارم و خدا گواه است که هیچکدام برای خودم نیست ... برای ........ است و ........ و ........ و ........ و ........ و ........ و ........ و ........

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :