نامه ای به خواهرم ستاره ...

سلام خواهر خوبم ستاره خانم

اینها را برای شما و در جواب کامنت خصوصی تان می نویسم ... هرچند که نمیدانم آن بار هم اتتفاقی گذرتان به کرگدن افتاده بود یا نه ... و اصلن این چن خط را خواهید خواند یا نه ... این نامه قرار نیست احساسی و شبیه نامه یک کودک فلسطینی باشد بلکه دوست دارم و سعی می کنم یک نامه خیلی عادی و منطقی باشد ... به رسم امانت داری کامنت شما را هم عمومی نمی کنم ...

امروز 22 خرداد بود و لازم به یادآوری نیست که سالگرد چه روزی و آغاز چه وقایعی بود ... نمی دانم شما امروز عصر کجا بودید ولی من چن ساعت پیش از میدان آزادی رد می شدم ... دور میدان پر بود از نیروهای نظامی با لباس های مختلف و رنگارنگ که غالبشان نوجوان های موبایل به دست و عینک دودی یا طبی به چشم بودند ... اما همگی مجهز به باتوم و چماق و اسلحه های سرد و گرم و ولرم و اینجور چیزها که استاد شجریان خواهش کرد برادران آنها را زمین بگذارند ولی خب هنوز نگذاشته اند ! ... مردم ( مردم عادی و نه اختشاشگر و برانداز و اینها ) درست شبیه یک گلهء بی چوپان با ترس و احتیاط و مظلوم رد می شدند که مبادا به گناهی نکرده باتوم و شوک الکتریکی و اسپری ادویه جات بخورند ! ...

ناگهان یک دسته از همان مثلن نظامی های کم سن و سال که لباس هایشان را خیلی ناشیانه و مثل بچچه مدرسه ای هایی که به اردو می روند پوشیده بودند با عربده و خنده و و خشونت و مسخره بازی توامان به سمت یک اتوبوس شرکت واحد حمله ور شدند و من درست کنار اتوبوس بودم ... زنها جیغ می کشیدند و مردها هوار ... انگار یکی از نوجوانهای توی اتوبوس حرکتی کرده بود به سمت دلاوران ناشیانه لباس پوشیده ... حالا یا دستبند سبز نشان داده یا با انگشتانش علامت ویکتوری نشان داده یا یک چیزی در این مایه ها ... بقیه اش را هم که لابد خودت می توانی حدس بزنی خواهر خوبم ...

می بینی ؟ ... این وضعیت ماست ... بنظر تو قشنگ است ؟ ... دو پاره شده ایم ... بلکم چند پاره ... ملت دولت را به فحش می کشد و دولت ملت را به فلان جایش هم حساب نمی کند ... انگار چند کشور با هم دشمنیم در قالب یک کشور ... به خون هم تشنه و به پشت هم دشنه ... حقمان را بالایی ها کرور کرور به یغما می برند و ما دمبال استیفایش هستیم دینار دینار از پایینی هایمان ... افتاده ایم توی یک دور باطلی که فقط نمی چرخد بلکه فرو هم می رود ... داریم غرق می شویم دوست من ... یعنی دارند غرقمان می کنند ... به نام اسلام و به کام نامسلمانان ... و تو هنوز هم فکر می کنی دعوا سر به گند کشیدن سبز سادات است و جا افتادن کلمهء امام ؟ ... یعنی تو مزخرفات دیشب رسانه ملی درباره ندا را با عقل سلیمت می پذیری ؟ ... یعنی نتایج تحقیقات آن شامپانزهء دلقک هرجایی و هیچ کجایی برای تو مستدل تر از لخته های خونِ روی آسفالت آن دختر طفل معصوم است ؟ ...

هنوز هم نمی خواهی قبول کنی که اصلن کل این قصصه از جای دیگری آب می خورد ؟ ... مردم به تنگ آمده اند ستاره خانم عزیز ... فقر و چپاول ... پاکی و فساد ... عدل و نابرابری و هزار جور خیر و شر دیگر بدجوری به روی هم تیغ کشیده اند در این کهن بوم و بر ... کی اینطوری بود وضع من و تو ؟ ... کجای تاریخ نه چندان باعث افتخار این مملکت ؟ ... همه از همه چیز ناراضی اند ... و اندکی از خودراضی با ریش و بی ریشه از همه چیز راضی ... اینطوری که نمی شود خواهر من ... حکومت به هر قیمت و تضمین بقای خود با روشهای میلیتاریسیتی و خشونت آمیز و بی رحمانه که دوای درد نیست ... یعنی هیچ جا نبوده ... هیچوخت نبوده ... بلاخره یک روزی یک جایی تلنگش در می رود ... هر ظرفی یک حددی دارد ... یک گنجایش و ظرفیتی دارد ... وختی لبریز شد دمبال بهانه می گردد برای سر رفتن ...

جددن فکر می کنی میر حسین که سالها از ارکان همین نظام ناکارآمد ناراضی پرور بوده انقدر با بقیه توفیر داشت که مردم برای برگزیدنش جانشان را بگیرند کف دستشان و کوچه ها و خیابانها را با خونشان سرخ کنند و عزیزانشان را داغدار ؟ ... باید کارد به استخوان برسد تا یک ناله فریاد شود ... زخم خوردن دل می خواهد اما بیشتر از آن انگیزه و نفرت می خواهد ... یک جای حرفهایت گفتی جمبش سبزتان فلان ... می خواهم اعتراف کنم که من را بیخودی چسباندی به برادران و خواهران شجاعم ... ترسوهایی مثل من فقط بلدند زر بزنند و در روزهای شلوغ به فکر این باشند که از کدام مسیر و اتوبان بروند که خطر و ترافیکش کمتر باشد تا زودتر برسند به لانهء محقرشان و بنشینند پای کامپیوتر و حرف مفت صد من یک غاز بزنند ... امیدوارم لااقل تو در لشگر خودت مثل من نباشی خواهر خوبم ! ... امیدوارم شجاع باشی و آزاده ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :