فوق العاده ... فوق العاده ...

وختی اسم وبلاگت را می گذاری روزنوشت یعنی خیلی دوست نداری سراغ گذشته و آینده بروی ... می خواهی توی حال باشی و با حال حال کنی ... لااقل برای من که اینطوری ست ... یعنی دوست دارم هر روز هرچی که همان روز می بینم را بنویسم ... دیروز مال دیروز باشد فردا هم برای فردا ... ترس کم آوردن سوژه هم ندارم چون واضح است که حتی آدم قزمیتی مثل من هم فقط با چشم هاش نیست که می بیند ... این سبک نوشتن از دید من می شود روزنوشت ... آنوخت اگر به سوژه ای فک کردی اما نشد که بنویسی اش بیات می شود ... برای خودت ها نه برای مخاطب ... چون مخاطب که در جریان ترتیب زمانی اتتفاقاتی که برای تو می افتد نیست که ... هیچی ... همین ! ... فقط خواستم بگویم که این مطلب قرار بوده پریروز اینجا نوشته شود که نشد ...

من یک اخلاقی دارم که نمی دانم خوب است یا بد است ولی اینطوری ام که در مواجهه با یک موضوع - هر موضوعی - دوست دارم از زاویه هایی به آن نگاه کنم که بقیه دوست ندارند نگاه کنند ! ... نه اینکه آدم متفاوت یا خوب یا هر کوفت دیگری باشم ها ... نه والّا ... حتی شاید اینطوری نگاه کردن به قضایا و اطراف و آدمها هیچ سودی برای خودم و هیچ بنی بشر دیگری هم نداشته باشد و هیچ غلطی هم نکنم ... فقط اینجوری ام دیگه ... از نظر شما مسخره هم باشد عیبی ندارد چون همین است که هست ، به قول ما تُرکها بودو کو وار ! ...

سر یکی از تقاطع های عباس آباد - که نسبت به بهشتی خیلی اسم قشنگتری ست ! - یک آقای روزنامه فروشی وامیستد ( بیشتر می دود ) که قیافه اش به اراذل اوباش می خورد طفلک ولی انقدر آدم خجالتی و ماخوذ به حیا و نجیبی ست که حد ندارد ... من هر روز مشتری ساعت 9 اش هستم ... قشنگ حواسش به ساعت هست که سر ساعت نُه کجای تقاطع بایستد که من مکث کمتری بکنم و از رانندگان پشت سری فحش کمتری بخورم ! ... آقای روزنامه فروش خیلی انسان باشخصیتی ست و جددن حیف است که اینطوری هی دمبال ماشینها بدود و - بنظرم - دائم نگران این باشد که مبادا یک آشنایی فامیلی چیزی آنجا ببیندش ...

توی این چن ماهی که مشتری اش شده ام هنوز لباس و کفش نویی نخریده و موها و ریش ستاری اش هم روز به روز نامنظم تر از آن اوائل شده ولی هنوز هم برای یک روزنامه فروش سر چهار راه - فوق العاده نیست اما خب - مقبول و خوب است ظاهرش ... هر روز قبل از رسیدن به آن تقاطع سرعتم را تنظیم می کنم و هول و ولا دارم که چراغ سبز نباشد که مجبور شود دمبالم بدود خدای نکرده ... یا مثلن پول روزنامه را آماده نکرده باشم که معطل شود و یک روزنامه کمتر بفروشد بخاطر من و یا وضعیت ایستادن ماشینها طوری نباشد که بالاجبار از دور برایش بوق بزنم یا با دست صدایش بزنم و خدا را شکر تا حالا هم پیش نیامده این موارد ... وختی روزنامه را می گذارد روی داشبورد همیشه برای گرفتن پولش دست دست می کند طوری که انگار آن صد تومن اضافه ای که می گیرد حلالش نیست در حالی که هست از شیر مادر هم بیشتر و من بلاخره این را یک روز بهش می گویم ... توی چشمهایش خانوادهء کوچکی را می بینم که در یک خانهء محقر اجاره ای منتظرند تا روزنامه های تمام نشدنی بابا زودتر تمام شود و برگردد خانه با یک نایلون کوچک از میوه های ریز و ارزان تهِ بار یکی از اینهمه وانتی ...

چند روز پیش یک روز غیبت داشت یعنی هر چی چشم چرخاندم نبود ... فردایش که پرسیدم دیروز کجا بودید در حالی که با آن لباس مشکی تنگی که پوشیده بود داشت شرشر عرق می ریخت زیر تیغ آفتاب گفت عموم فوت کرد رفته بودم شهرستان ... وختی صمیمانه و گرم تسلیت گفتم تعجب کرد طفلک ... بعدش به این فک کردم که توی مراسم ختم عمویش در جواب همشهری هایش که پرسیده اند توی تهران چکار می کنی چه جوابی داده است ... دوست داشتم این سوال را بپرسم ازش ... و این چن تا سوال دیگر را که عموی مرحومش را دوست داشته ؟ ... نظرش درباره روزنامه فروشی سر چهار راه چیست ؟ ... عمویش چکاره بوده ؟ ... پدرش چی ؟ ... خودش بچچه بوده فک میکرده چکاره خواهد شد ؟ ... این روزنامه هایی که می فروشد را ورق می زند ؟ ... اصلن سواد دارد ؟ ... بچچه اش کلاس چندم است ؟ ... اصلن بچچه دارد ؟ ... و چن تا سوال دیگر که الان یادم نمی آید ولی هر روز صبحها قبل و بعد از ساعت 9 بهش فک میکنم ...

چراغ سبز می شود و من راه می افتم ... با خودم می گویم کاش حالا که تمام عمرش را جلوی این سینمای باشکوه می گذراند لااقل انقدر پول گیرش بیاید که یک عصر جمعه ای دست زن و بچه اش را بگیرد و بیاید توی همین سینما یک فیلم کمدی ببینند ، بخندند و هله هوله ای بخورند ولی مطمئنم اگر پولش را هم داشته باشد اینکار را نمی کند چون ممکن است در حالی که توی سالن انتظار سینما منتظر نشسته اند از بین مشتری های دائمی اش یک آدم عوضی مریض بشناسدش و بیاید جلو و بگوید : سلام یارو ، امروز روزنامه نمی فروشی ؟ ... و بعد در حالی که به این شوخی با نمک خودش هرهر می خندد برگردد و برود سمت دوستان از خودش مسخره ترش ... حالا که فک می کنم بنظر من هم بهتر است برود یک سینمای دیگری که از این چهارراه دور باشد ...

***
پی فتوبلاگ نوشت :

خسته از یک عمر با نمک ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :