دور بازو آاااااااااااه !

عصر که کمی زودتر از هر روز رسیدم خونه کللی انرژی داشتم واسه نوشتن ... می خواستم یه پست مفصصل در مورد فتوبلاگ و عکاسی و آمینوس بنویسم ... ولی مطمئنم شما ام به یه کرگدن 110 کیلویی که بعنوان عصرونه نصف سنگک رو با کللی پنیر و آب پرتغال بد مززه ! زده تو رگ و لم داده روی مبل و سیگار به سیگار چسبونده حق می دید که خوابش گرفته باشه انقد که حس نوشتنش پریده باشه ! ... بعدش دیگه مطمئن بودم که امشب هیچ حرفی ندارم که باهاش آپدیت کنم ... در موردش فک بزنم ... ولی خب ما ( یعنی من ) که نویسنده نیستیم ( نیستم ) ... واسه دل خودم می نویسم ... عین حرف زدن و آواز خوندن و شکلک درآووردن تو آینهء دسشویی ... پس همیشه یه چیزی هس که درباره ش بشه نوشت ! ... عین زندگی ... عین نبض آدم زنده ...

مریم داشت مشق آلمانیاشو می نوشت واسه کلاس فرداش ... منم نمی دونم چقد ولی می دونم که یه مدت زیادی نشستم و کشتی کج نگا کردم ... شاید واسه شما قابل درک نباشه ولی واسه من بی حد لذتبخشه تماشای هیکل های تنومند و قلمبه سلمبه و ورزیده و درگیری های نیمه نمایشی و عربده های تمام واقعی شون ! ... همینجوری بی ربط یاد سالهای قبل از سربازی می افتم و باشگاه بدنسازی ... معبد من و حسین ( دوستم ) بود اون زیر زمین نمور لبریز از بوی عرق و عربده و جیرینگ جیرینگ وزنه های فلززی و برق بدن های خیس از عرق  ... به عرش می رسیدیم وختی مجلات و کتابهای بدنسازی را ورق می زدیم ... لابد خودمونو می ذاشتیم جای دورین یتس و شان ری و رونی کلمن و ناصر الصنباطی و فیلیکس ویلر و ... اما قسم می خورم که هر روز قشنگ حس می کردیم داریم پوست می ترکونیم و گنده تر از روز قبلمون میشیم ... و البته به گواه سانتیمترهای اضافه شدهء روی متر پارچه ای مامان خیلی هم توهّم نبود خب ! ...

اما قسمت تراژیک و درام داستان اینکه اون روزایی که بعد از دو ساعت تمرین سخت و سنگین بدنسازی بعنوان حسن ختام تمرین روزانه با حسین روی دو تا میز کج به موازات هم هزار تا دراز نشست می رفتیم بی وقفه و استراحت ، هیچوخ به مخیله مون هم خطور نمیکرد که چن صباح دیگه نه از زیر بغل هفتی خبری خواهد بود نه از سینه های سربالا و بازوهای سفت و قلمبه ... به جاش تا دلت بخواد چربی و دمبه ... تا دلت بخواد هیکل گلابی شکل خنده دار ... تا دلت بخواد هر اونچه که دلت نمی خواد ( نمی خواست )  ! ... یادش بخیر آخرین روزای قبل از سربازی رفتن و ترک بدنسازی چه هیکلی به هم زده بودیم ... زهرمار ! ... خنده داره ؟! ... خدایی می دونم که باور نمی کنید ! ... حیف که اون سالا من و حسین نه دوربین داشتیم نه پول آتلیه رفتن ، وگرنه یه عکس دو نفرهء لختی فیگوری می گرفتیم که الان کرک و پرتون بریزه و نتونین اینجوری هرهر به ریش نگارنده بخندین !!

***

پی فتوبلاگ نوشت :

روزی روزگاری سه خاهر برادر بودند ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :