نامه ای به آقا طیّب ...

سلام مسعود داداش ... امروز داشتم لینکامو بالا پایین میکردم از بیکاری ... رسیدم به آقا طیّب و هزار دستانت ... می دونستم ننوشتی چون هیچوخ تو گودر نیستی خب ... یعنی دیگه عادت کردیم به نبودن آقا طیّب ... با اینحال گفتم بذار به یاد اونوختا ... به یاد اون روزای جددن طلایی ، جفتشونو باز کنم ... آقا طیّب که عین همیشه بود ... عین شهرای متروک فیلمای وسترن که باد یه روزنامه رو تو پهنهء خاکِ سرخ خیابوناش می رقصونه و پنجره های چوبی کوچیکشو می کوبونه بهم ... اما هزار دستان از بیخ نبود لامصصب ... دلم گرفت ... آخه چرا حذفش کردی بچچه ؟ ... یادته با چه ذوقی از وبلاگ جدیدت می گفتی برام ؟ ... میگفتی می خوای شان و خاطرهء آقا طیّب حفظ بشه بعد از این همه سال طیّب بودن ... گفتی روزمره ها جاش اونجا نبود و چون نمی خوای که ننویسی باس یه خونهء تازه جفت و جور میکردی ... راستش همون وختم می دونستم تو دیگه طیّب بشو نیستی واس ما ! ... الکی سر خودمو گول مالیدم که اشتباه می کنم ! ... بدی ش اینجاس انقد نبودی اصلن نفهمیدیم کی ترکوندی ش رفته پی کارش ... این دیگه افتضاحه ... می فهمی ؟ ... بگذریم ... فقط حالا که هزاردستانو حذف کردی و تارعنکبوتای سردر آقا طیّب ام سال تا سال نمی روفی کاش تو ساعتای فراغتت یه کاری بکنی محض دل خودت ... چه می دونم ... هر کاری ... هر چی ... ما که دوریم از هم ... بی خبریم از هم ... هر چی ... هر کاری ... یه کاری که دلت میگه و میپسنده دیگه ... یه چی که زنده نیگرت داره واس خاطر نازنین شیدایی ت ... واس خاطر خودت ... واس خاطر آقا طیّب ... قبول کن طیّب کم شخصیتی نبود مسعود ... گنده بود دیگه ... نبود ؟

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :