سبکی تحمل ناپذیر گریه در پنج اپیزود !

 

 

نویسنده: فرزام

سه شنبه 1 اردیبهشت1388 ساعت: 16:24

روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟

 

***

نویسنده: کرگدن

چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ساعت: 17:9

روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟

 

***

نویسنده: کرگدن

چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ساعت: 17:12

کی فکرشو می کنه محسن که بشه با همین یه جمله یه کرگدن پشت میز کارش بغض کنه در حد گریه ... تازه هیچی توش نیست این جمله ... کاری ندارم کی گفته و قصه ش چیه ها ... منو گرفت ... حالمو دگرگون کرد ... شاید یاد یه چیزایی افتادم تو کتاب زندگی خودم ... دارم شلوغش می کنم ... نه ؟! ... بی خیال ... گمونم ... نه ... نمی دونم چی شد یهو ...
مهم نیس چقد احمقانه س این حس الانم ... فقط گفتم بدونی ... همین ...
خیلی نوکرتم ... بازم همین .

 

***

نویسنده: کرگدن

چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ساعت: 17:30

محسن ... محسن ... محسن ...
محسن و فرزام لعنتی ! هم لعنت به جفتتون هم دمتون گرم !
بگم بترکی از خنده ! ... بعد کامنت قبلی بغضم ترکید ! آی گریه کردم ! آی گریه کردم ! چه هق هقی ! ولی آی حال داد ! محشر بود ... اصلن من اینجوری ام همیشه ... چن وخ یه بار دمبال بهونه ام واسه یه دل سیر گریه کردن ... 90 درصد وختا ام بهونه قشنگم یاد مادربزرگمه ... این بار شد همین ( چی شد بعدش؟ ) این کچل اوزی ! ولی خیلی حال داد محسن ... از اون گریه های خوب ... از اون سبک کننده های بی نظیر ... از اونایی که بعدش حس سبکی و رخوت و آرامش دیوانه کننده ای داری ... مثل اینکه تو یه روز تعطیل برفی دوش بگیری بعد لخت بیای لم بدی پشت به بخاری و سیگار بکشی و دودشو فوت کنی تو هوا و زل بزنی بهش ... خیلی حال داد ... خیلی حالم خوبه الان ... عالی ام حالا ... رفرش رفرش ...
فقط عهد وسط هق هق مریم زنگ زد ! افتضاح شد ! هم حسم و حالمو به هم ریخت ... هم خود طفلکش سکته کرد تا بتونم هق هقمو جمع کنم و براش توضیح بدم که چی شده !

 

***

نویسنده: کرگدن

چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ساعت: 17:42

ای بابا !
بیا ! دیدی چی شد ؟
چاییم یخ کرد !!!

 

*********************************************

پی نوشت یک :

این کامنتها مال همین چند دقیقه قبل است ... داغ و تنوری ... در وبلاگ محسن که خیلی دوستش دارم خودش را و رفاقت زلال و محشرش را و ایرن بانوی نازنینش را و خیلی بیشتر از دوست داشتنم مخلصشان هستم ...

پی نوشت دو :

قابل توجه احسان جوانمرد ... بیا لک بزرگ ! راحت شدی ؟! اینم آخرین گریه ما !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :