راهتو کج کن تا گم نشی اخوی ...

صبح جایی کار دارم که به مسیر هر روزهء سرویسم نمی خورد ... بچچه ها هم نیستند ... تنها هستم با محسن باقرلو ... آفتاب است و نسیمباد ... یعنی خنک اما شدید اما نوازشگر ... از آن هواهای دونفرهء توپ ! ... از آنها که اگر مو نداشته باشی که نسیمباد عینهو گندمزار به همش بریزد و دوباره مرتبش کند نصف عیشش می پرد ! ... خیابانها هم به طرز مشکوکی خلوت است ... گاز می دهم و خیابان به خیابان می پیچم دمبال نسیمباد ... شاید هم او دمبال من ... قبل تر ها دو سال مسیر هر روزم بود ولی چند ماهی می شود که دیگر از این مسیر نیامده ام و حالا حس می کنم اولین بار است که این خیابانها و خانه ها و مغازه ها را به عمرم می بینم ... یک حس غریبی دارد که بدجور کیفور می کند روح روزمرهء غبارآلود آدم را ... معجونی از ترس گم شدن و لذت کشف و شهود است ... همین دیگر ... بیشتر از این هم نمی شود توضیحش داد ! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :